تبليغاتX
دوست دارم سرما بخورم - مـ ـ ـ ـکـ ـ ـس پـ ـ ـ ـیـ ـ ـ ـن...

دوست دارم سرما بخورم

دست نوشته های یک پیانیست غیر حرفه ای

مسجد، ابتدای جاده کویری، 4 صبح

پیرمرد، جوان غریبه را دید که سحرگاه پس از خواندن نماز صبح، از مسجد کوچک ابتدای جاده باریک کویری خارج شد و به سمت شورلت طوسی رنگ 1970 اش، در چند قدمی مسجد رفت. پیرمرد که از اهالی روستا بود و روز قبل مقدار کمی بنزین به مرد جوان فروخته بود نگاهی به او انداخت و پرسید:
- با همون یه ذره بنزین می خوای بری کویر جوون؟ اون هم تو این جاده که از اینجا حداقل تا چهارصد کیلومتر هیچ آبادی ای به چشم نمی خوره و تقریبا هیچ ماشینی از توش رد نمیشه؟ با این بنزین حداکثر می تونی دویست کیلومتر برونی.
مرد لبخندی زد:
- من هم قصد ندارم بیشتر از بنزین ماشینم ادامه بدم پیرمرد. می خوام حداقل این یک بار تو زندگیم تا آخرین قطره بنزینی که دارم برونم.
سوار شورلت شد. نگاهی به ساک مشکی رنگی که روی صندلی جلو قرار داشت انداخت. لبخندی زد. سیگاری روشن کرد، استارت زد و به راه افتاد.

جاده کویری، 8 صبح

ضبط روشن بود، نوای ترانه Late Goodbye از گروه Poets Of The Fall در آن برهوت خشک، همچون اشعه ای نامرئی اما روح سوز، با شعاع های طلایی خورشید داغ کویر متحد می شد تا اگر قرار است ضربه ای بر پیکره ای وارد سازند، همزمان جسم و جان را با هم بسوزانند. نگاهی به عقربه بنزین خودرو انداخت. لبخند تلخی زد.

"در این ساعات آخر، دوست دارم خاطراتم همراهم باشند، کلاه مشکی مخصوص کوهنوردی، اردک کوچک درون تخم مرغ شانسی، دفترچه خاطرات، دوزخ ِ کمدی الهی دانته و... که همگی درون ساک مشکی همراهی ام می کنند. زمان برایم به سنگینی می گذرد، همه چیز را عمیقا حس می کنم، تک تک کلمات و نت های ترانه Late Goodbye، تک تک پک هایی که به سیگار می زنم، دودی که در خودرو می پیچد و از پنجره می گریزد، بوی توتونی که استشمام می کنم، قطره قطره عرقی که از پیشانی ام سرازیر می شود، از شقیقه ام عبور می کند و پس از گذر از صورت و رسیدن به چانه ام سقوط می کند، فرمان مشکی رنگ ماشین که میان انگشتانم می سرد، صندلی زرشکی مخملی و رنگ و رو رفته ای که روی آن نشسته ام، اشعه های سوزان آفتاب کویر که بر پوست دست و صورتم می تابد، تکان های خودرو در جاده باریک و سوزان کویری، چرخش لاستیک ها بر روی آسفالت داغ و ... و همه آن خاطراتی که در طول بیش از دو دهه زندگی لمسشان کرده ام..."
در حین راندن نگاهی به ساک مشکی رنگش انداخت. دستش را به سمت آن برد و سی دی ای از درون آن بیرون کشید. چهار قطعه بر روی سی دی وجود داشت: دو قطعه موسیقی از بازی Max Paye، و دو قطعه موسیقی از بازی Mafia2 که برای مرد یادآور بازیهای دوران نوجوانی اش بود. سی دی را داخل ضبط قرار داد و همزمان با شروع پخش شدن تم اصلی موسیقی Max Payne، در میان انبوه صحنه هایی از زندگی اش که از ابتدای حرکت در ذهن مرور می کرد بر روی دوران نوجوانی مکثی کرد تا آن تاتر ذهنی ناب و مقدس، با موسیقی همخوانی داشته باشد.
"موسیقی، آنگاه که یاد آور خاطره ای از دوره ای از زندگی ست که دوستش داریم، ارزشش نه صرفا ارزشی موسیقایی و هنری، که تقدسی است که از بازشناسی آن خاطرات می یابد. در آن هنگام آنچنان روح را و جان را در می نوردد، آنچنان بر رخوت حاکم بر آنها هجوم می آورد، آنچنان بر آنها چنگ می زند که گاه، درمانده و هراسان و مست، حتی حقیقتی را که در قعرش قرار گرفته ایم به فراموشی می سپاریم. در آن ساعات داغ و سنگین به یاد بازی های دوران نوجوانی افتادم، دورانی که هنوز سادگی ها و لطافت های کودکی را به همراه داریم و تنها لایه ای به رنگ آبی رخشنده از جنس غروری لطیف و به شدت خدشه پذیر به آن افزوده می شود. در آن زمان با نشستن پشت دستگاه رایانه شخصی ام و شروع بازی های مورد علاقه ام که اکثرا بازی هایی بود که آنها را به خاطر تشابه داستانی با فیلم های نوآر، بازیهای نوآر می نامیدم، صادقانه و با تمام وجود، روح و جسمم همه، در قالب قهرمان جذاب بازی ریخته میشد و یکسره "ویتو" یا "مکس" آن قهرمانان دنیای بازیهای نوجوانی ام می شدم و لحظاتی که پشت خودرو قرار می گرفتم تا تعقیب و گریزی را آغاز کنم، یا مسلسل دستی ای به دست می گرفتم تا به قعر یک درگیری مسلحانه بروم غم و توامان شکوه بازی های نوآر را با تمام وجود درک می کردم...."
موسیقی امانش را بریده بود. دوباره نگاهی به ساک انداخت، دستش را به سمتش دراز کرد، اردک کوچک را از آن بیرون آورد و روی داشبورد قرار داد. لبخندی زد. دوباره دستش را به سمت ساک برد، کلاه مشکی رنگ کابویی را که برایش یاد آور خاطرات فراوانی بود خارج نمود و روی سرش گذاشت. سیگاری روشن کرد. می گریست، دود می کرد، عرق می ریخت و همزمان می خندید. دوست داشت دوباره بهشت ِ دانته را بخواند. دوست داشت دوباره پشت کامپیوتر قرار بگیرد و بازیهای دوران نوجوانی اش را از نو انجام دهد. دوست داشت لذت به پایان رساندن آنها را دوباره بچشد.
"پس از حدود 4 ساعت از آغاز حرکتم زمان برایم سبکبال می گذرد، همه چیز را عمیقا حس می کنم، تک تک نت های موسیقی لطیف بازی های دوران نوجوانی، تک تک پک هایی که به سیگار می زنم، قطره قطره های عرقی که از پیشانی ام سرازیر می شوند، ابروهایم را خیس می کنند و پس از گذر از ابروان و مژه هایم و مخلوط شدن با اشک چشمانم چک چکان از چانه ام فرود می آیند، فرمان مشکی رنگ ماشین که لمسش می کنم، صندلی مخملی ای که روی آن نشسته ام، اشعه های سوزان آفتاب کویر که بر پوست دست و صورتم می تابد، تکان های خودرو در جاده باریک کویری، چرخش لاستیک ها بر روی آسفالت داغ و ... و همه آن خاطرات دوران آزاد و بی هدف نوجوانی. اگر عشقی را از دست بدهیم، خاطرات آن عشق، توانی حتی بیشتر از وجود خود عشق برای زندگی به ما می بخشند."
ماشین را متوقف کرد...

مسجد، انتهای جاده کویری، 7 شب

پیرمرد شورلت طوسی رنگ مدل 1970 ای را دید که از جاده کویری به سمتش می آمد و وقتی کنار مسجد رسید جوان غریبه از آن پیاده شد. به سمت مسجد رفت تا نماز مغربش را آنجا بخواند. پس از خروج نگاهی به پیرمرد انداخت:

- باک ماشین رو برام پر کن پیرمرد. تا شهر راه زیادی دارم.
----------------------------------------------------------------------

پی نوشت: دانلود ترانه Late Goodbye

پی نوشت: دانلود موسیقی Max paye شماره 1، شماره 2

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت10:50توسط ..:: سامان ::.. | |