تبليغاتX
دوست دارم سرما بخورم - پیانو، قمار، ماشین تحریر...

دوست دارم سرما بخورم

دست نوشته های یک پیانیست غیر حرفه ای

با نوازندگی پیانو و قمار روزگار می گذراند، با این وجود هم از پیانو متنفر بود هم از قمار. به انتخابات و سیاست و وضعیت بزرگراه ها و نرخ ارز و آلودگی هوا و جنگ و تروریسم و بحران اقتصاد جهانی هم کاری نداشت، حتی درست بلد نبود فرق بین بازار بورس و جمعه بازار را تشریح کند، طرفدار ایدئولوژی خاصی هم نبود. در کنار نوازندگی و قمار گاهی هم داستان های کوتاهی می نوشت که موضوع شان همواره از لحظات نواختن خودش در کنسرتهایش و نیز شبهایی بود که در کازینو، تاس هایش را در صفحه گردان زمان می ریخت و از گذران رخوت انگیز آن در دنیایی که آدمهایش بی شباهت به آدمهای همان کازینو نبودند لذت می برد.

پیش از نوشتن مست می کرد، در حین نوشتن سیگار می کشید و پس از نوشتن به رختخواب می رفت.
چند سال یکبار می دیدمش چون در سرزمینی دیگر که هزاران کیلومتر از من فاصله داشت زندگی می کرد. در آخرین باری که در دهکده کوچک محل زندگی اش به دیدنش رفتم شبی را در اتاق زیرشیروانی خانه اش که از آن برای نوشتن داستانک و نواختن پیانو استفاده می کرد و پنجره کوچکی رو به سمت رودخانه ای داشت که از نزدیکی می گذشت، گذراندیم.
در لحظات آخر دیدارمان از او پرسیدم:
"همیشه هم قهرمان داستانات بودی هم نویسنده اشون، یک پیانیست قمار باز، نمی خوای از کس دیگه ای بنویسی؟"
جواب داد:
"همه نویسنده ها، به ویژه هنگامی که پشت ماشین تحریر قرار می گیرن قهرمان داستانهای خودشون میشن، حتی اگه از برخی رفتارهای قهرمانی که خلق می کنن متنفر باشن، به نظر من حتی برخی ویژگیهای ضد قهرمان های داستان ها رو میشه در نویسنده اشون پیدا کرد. وقتی می نویسی این خون توئه که در رگهای اندیشه و احساس قهرمان های داستانت جریان داره."
و ادامه داد:
"دوست داری یه داستان بنویسی که قهرمانش من باشم؟"
خندیدم. گفت:
"من از پیانو متنفرم، اما موسیقی رو دوست دارم. زدن پیانو برام مثل یه مبارزه می مونه، مبارزه ای که از طریق اون از اونچه موجب تنفرمه چیزی خلق می کنم که عاشقانه می پرستمش، این نهایت زندگیه دوست من. تصمیم گرفتم تا آخر عمر پیانو بزنم."
متوجه منظورش از زدن پیانو تا آخر عمر نشدم، پرسیدم:
"خوب مگه الان هم همین کار رو نمی کنی؟"
"نه، نه، متوجه نشدی دوست من، گفتم می خوام تا آخر عمر پیانو بزنم."
باید می رفتم، وقت ادامه بحث را نداشتم، بلند شدم، پرتقالی از کیفم خارج کردم و روی پیانوی گردویی رنگش قرار دادم.
"دو ساعت دیگه پرواز دارم. تا شهر هم فاصله زیادیه. باید برم. یه سفر چند ساعته روی اقیانوس."
وقتی به خانه برگشتم، پنجره بزرگ آپارتمانم را که روبه بزرگراه باز می شد و تکنولوژی را می توانستم از آن بالا تماشا کنم و مست شوم، گشودم و آخرین قطعه ای را که او برایم نواخته بود روی پیانو اجرا کردم: قطعه پاوانه اثر گابریل فوره.
پس از آن سفر دیگر هرگز به ایمیل ها و تماس هایم جواب نداد. چند سال بعد که دوباره برای ماموریتی کاری گذرم به آن سر دنیا افتاد تصمیم گرفتم به هر شکل ممکن به دیدارش بروم. با خودرویی کرایه ای به دهکده کوچک محل زندگی اش رفتم. به خانه اش که رسیدم کسی در را باز نکرد. رهگذری مرا دید:
"... چند سالی صدای نواختن پیانو از خونه اش میومد، بدون وقفه. بعد دیگه خبری ازش نشد..."
وحشت کردم، همه لبخندها و گفتگوهای آن دیدار آخر ناگهان به سمتم هجوم آورد. قفل در را شکستم و وارد خانه شدم و یکراست به اتاق زیر شیروانی رفتم. تنها چیزی که در آن اتاق زنده به نظر می رسید پرتقالی بود که بر روی پیانوی چوب گردویی نزدیک پنجره قرار داشت...

چند روز بعد از برگشتنم به خانه شروع به نوشتن داستانی کردم درباره مردی که از پیانو متنفر بود اما روحش که همواره در تسخیر موسیقی قرار داشت قادر بود همه مسافت های دور و دراز رسیدن به ایده آل های بی نهایت را تنها از طریق سوار شدن بر یکی از نت های خلق شده توسط کلاویه های پیانوی نفرت انگیزش و خروج از پنجره کوچک اتاق زیر شیروانی به سوی افقی بپیماید که در ورایش لذتی ناب و خالص نهفته بود. مردی که همواره قهرمان داستانهای کوتاهی بود که خود می نوشت، و البته قهرمان آخرین داستانی که خلق کرد اما هیچگاه نتوانست آن را بر روی کاغذ بیاورد...

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت8:36توسط ..:: سامان ::.. | |