تبليغاتX
دوست دارم سرما بخورم - مـ ـ ـ ـ ـه ...

دوست دارم سرما بخورم

دست نوشته های یک پیانیست غیر حرفه ای

در یک مه نوردی طولانی هیچ چیز به وضوح کامل نخواهد رسید، و به محض آنکه چیزی را آشکارا ببینیم - مثلا چراغهای یک اتوبوس زندان را - آن چیز از کنار ما رد خواهد شد، یا ما از پهلویش خواهیم گذشت. اگر سر بگردانیم هم - با بغض و نفرت - فقط برای آنی میله های پنجره را خواهیم دید و یک جفت چشم را، و باز مه سپید فشرده ی مسلط را. بگذار خشخاش، شقایق دست نخورده بماند، و شک کنیم در اینکه اصلا اتوبوسی در کار است، و میله هایی، و چشمهایی آنگونه سرشار از خاکستر، و پرنده وش. مه اگر آنطور که من تخیل می کنم باشد، دیگر از نگاه های چرکین و قلبهای کدر، گله مند نخواهیم شد . . .
برای نفسی آسوده زیستن، چاره ای نیست جز مهی فشرده را گرداگرد خویش انگار کردن، مهی که در درون آن، هر چیز غم انگیز، محو و کمرنگ شود . . .

پ.ن: کتاب "یک عاشقانه آرام" نادر ابراهیمی با این جملات آغاز می شود، این جملات را دوست دارم و این مه را، هر چند هیچگاه موفق به تمام کردن کتاب نشدم، خوب چه اهمیتی دارد... ؟

پ.ن: موسیقی همواره مرا از این دنیا پرتاب می کند، پرتابم می کند به ژرفای زندگی...

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت9:48توسط ..:: سامان ::.. | |