در یک ماموریت طولانی، مسلما نه یک ماموریت مافیایی، در فاصله ای بسیار دورتر از محل زندگی ام به سر میبرم، فعلا شبها رو با تنهایی و سیگار و "در جستجوی زمان از دست رفته" و گاهی خولیو سر می کنم. سالی یک بار این تنهایی مطلق ِ دو سه هفته ای در فاصله ای بسیار دورتر از همه آنچه هر روز که چشمانمان را باز می کنیم می بینیمشان، لمسشان می کنیم و می شنویمشان لازم است. اینجا چشم انداز کوههای انبوه از برف، روحم را آماده ادامه مبارزه با روزمرگی هایم در بازگشت از ماموریت می کند. شاید چند هفته ای نباشم ...
+نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت18:48توسط ..:: سامان ::.. |
پیش در آمد
وقتی نیاز به نوشتن دارم همه چیز متفاوت است. خود را در آغاز جاده ای می بینم که به افقی کودکانه ختم می شود و به هیچ