آخرین انیمیشنی که مرد بر فراز تپه سرخ رنگی که در مارس پیدا کرده بود نگاه کرد ، "عروس مرده" نام داشت. آن را در حال نوشیدن قهوه و دود کردن سیگار برگ کاپتان بلاک تماشا کرد. آه ، یادم رفته بود بگویم که او همراه خود یک دستگاه ِ قهوه ساز هم به مارس برده بود. به اضافه کاناپه غول پیکر چرمی ِ کرمی رنگی که اولین هم آغوشی خود با همسر غیرقانونی اش را در شبی از شبهای تیره زمین بر روی آن انجام داده بود. فکر می کنم در آن شب، لحظه هم آغوشی، بی پرواترین لحظه زندگی ِ مرد، و آن اتاق، درخشان ترین نقطه در سیاره ای بود که هاله قراردادها جایگزین اکسیژن جو اطرافش شده بود، زیرا در آن زمان که برای هر چیز باید از گذرگاه قراردادها عبور میکردی ، بدون قرار داد با زنی زندگی کردن، حکمش اعدام با گیوتین بود، همانطور که برای رفتن به دستشویی هم باید جایی را امضاء می کردی تا اجازه داشته باشی از درب دستشوئی که بر رویش آگهی تبلیغاتی سس مایونز دلپذیر نصب بود بگذری و خود را تخلیه کنی . "عروس مرده" را که تماشا می کرد به یاد هم آغوشیهای دیوانه وار با همسر و عشق غیرقانونی اش ، قهوه اش را در حالی که عریان بود می نوشید . آخرین صحنه باکره گی مارس ، مردی عریان بود که بر روی کاناپه ای کرم رنگ، در حالیکه سیگار می کشید و قهوه می خورد از تماشای صحنه همنوازی پیانوی دو شخصیت اصلی داستان لذت می برد. نگاهش پس از گذر از تلاقی ِ رنگ ِ سرخ ِ تپه ماهورها و صورتی رنگ ِ آسمان ِ مارس به پرواز در آمد و با عبور از ژرفای زمان در تلاقی رنگ سبز ِ دشتها و آبی ِ آسمان ِ کوه های آلپ، جایی که هایدی و پدربزرگش بدون قرارداد سوپ جو می خوردند، فرود آمد. وارد کلبه شان که شد همسرش هم سر میز بود. پس از تماشای عروس مرده بود که دیگر هرگز نفس نکشید .
+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت10:50توسط ..:: سامان ::.. |
|
پیش در آمد
وقتی نیاز به نوشتن دارم همه چیز متفاوت است. خود را در آغاز جاده ای می بینم که به افقی کودکانه ختم می شود و به هیچ. موسیقی وب: ونجلیس ---------------------------------