تبليغاتX
دوست دارم سرما بخورم

دوست دارم سرما بخورم

دست نوشته های یک پیانیست غیر حرفه ای

خزان ِ پادشاه، با صلابت و مغرور، در بیرون از کلبه کوچک کوهستانی، سربازان سرخ و زردش را فرمان می راند تا منظم و با شکوه، رژه رونده، خِش کوبان، در میان هوی سهمگین باد ِ جارچی، آغاز حکمرانی پیشوای فصل ها را بر پهنه کوهستان اعلام کنند.
"داستاخیم پینوتسیوا" روی کاناپه رنگ و رو رفته ویلای کوهستانی در حالیکه ضبط صوت گوشه سالن کوچک روشن بود و موسیقی فضا را می آکند عکس های دور هم نشینی روز قبل را تماشا می کرد. ناگهان درب ویلا باز و "دیوانسون ماخیما" وارد شد. "داستاخیم پینوتسیوا" با تعجب نگاهی به او انداخت:
- هی! سلام مرد. فکر کردم برگشتی شهر. دیروز وقتی از جمع جدا شدی تا قدم بزنی و دیگه نیومدی گفتیم حتما برگشتی خونه. فهمیدیم که دوباره هوس تنهایی زده به سرت.
"دیوانسون ماخیما" پاسخ داد:
- صدای موسیقی منو به اینجا کشوند.
- پس حدسم درست بود. خونه نرفتی. بیا بشین عکسها رو با هم تماشا کنیم. جالب شدن.
"دیوانسون ماخیما" در حالیکه چهره اش از صدای موسیقی شاداب گشته بود روی کاناپه، کنار "داستاخیم پینوتسیوا" نشست و بلافاصله "داستاخیم" شروع به نشان دادن عکس ها نمود:
- این عکس رو نگاه کن. عمو مانیسخا ویتون ِ در حالیکه دست دخترشو گرفته. این عکس رو از دور ازشون گرفتم.
- غروب قشنگیه داستا.
- آره. عکس قشنگی شده. خودم از کار خودم خوشم اومد. وقتی تو غیبت زد عمو "مانیسخا ویتون" شام خورد و برگشت شهر. گفت هوای شبونه ی کوهستان برای دخترش خوب نیست. بعد از عمو بقیه هم یکی یکی رفتن. ولی من تصمیم گرفتم بمونم. دوست داشتم یه شب دیگه رو هم اینجا بگذرونم. هوای لعنتی کوهستان دیوونه کننده اس. کاش می شد اینجا بمونم، برای همیشه.
- ولی من می خوام بمونم.
- هه...! راستی تو کی رفتی؟ اصلا کجا رفتی؟ دیشب کجا بودی؟



"دیوانسون ماخیما" در حالیکه به عکس خیره شده بود گفت:
- فکر می کنم بعد از غروب بود...
بدون مکث در حالیکه به عکس خیره شده بود ادامه داد:
- این عکس فوق العاده اس داستا. کمی جلوتر از دشتی که عمو "مانیسخا ویتون" و دخترش ایستادن، اینجا، جنگلی با درختای انبوه سرو و چنار شروع میشه. نگاه کن، درست اینجا...
انگشت اشاره اش را روی عکس گذاشت:
- این چنار بلندو که پاییز لختش کرده می بینی، این ابتدای جنگله. یه کم که در جنگل پیش بری، اینجا، پشت این درختا، یه برکه کوچیک هست. دیروز غروب به برکه که رسیدم یه قایق قدیمی رو کنارش دیدم...
لحظه ای سرش را به سمت منبع موسیقی برگرداند، نفس عمیقی کشید، نگاهی به "داستاخیم پینوتسیوا" انداخت، لبخندی زد. ادامه داد:
سوار قایق شدم، وسط برکه بود که بدنه قایق به علت کهنه بودن از هم جدا شد، ته آب رفت و من غرق شدم...
□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■
پی نوشت 1- تمامی اسامی این داستان ساختگی ست.

 پی نوشت 2- حتی اگر پاییز را زیباترین فصل ها ندانم، بی شک آن را تنها فصلی می دانم که سزاوار حکمرانی بر دیگر فصول است.

 پی نوشت 3- این پست تقدیم به وبلاگ Cold Years  که همواره نوشته هایش را با بوی وینستون پایه قرمز دوست دارم.

 پی نوشت 4- دانلود موسیقی پست: peter_gabriel_sketch_pad_with_trumpet_and_voice

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت12:30توسط ..:: سامان ::.. | |

آن روز صبح، همه چیز برای مرد متفاوت بود. رخوت صبحگاهی اش بر خلاف همیشه، با شادی غریبی در آمیخته بود. زنگ ساعت رومیزی به صدا در نیامد و او را به موقع بیدار نکرد. در همان حالت سیگاری کشید و سپس از تخت خارج شد. در برابر آینه دستشوئی که صورتش را می شست لغزش آب بر روی پوست صورتش را سبکتر، خنک تر، انگار از جنسی جز روزهای دیگر، حس می کرد. به خوردن صبحانه میلی نداشت. دوش گرفت، قهوه ای نوشید و کت و شلوارش را به تن کرد. هنگام خروج نگاهی به ساعت مچی اش انداخت: "حداقل با دو ساعت تاخیر به شرکت می رسم. پس ده دقیقه فرق چندانی نداره."
 پنجره را گشود. نسیم خنک صبحگاهی، عشوه کنان جستی به درون زد و بوسه ای بر صورتش نشاند. به سمت پیانوی وسط سالن رفت، در فاصله میان پنجره و پیانو غژ غژ کفش های چرمی اش هنگام گام برداشتن بر کفپوش سالن برایش همانند پیش درآمدی روح نواز به گوش می رسید. پشت پیانو نشست و بی اختیار شروع به نواختن مارش ِ فانرال از سونات ِ اپوس ِ سی و پنج ِ شوپن در سی-فلت مینور نمود. از پیرزن آپارتمان طبقه پایین که همیشه از صدای پیانو شکایت داشت و هر بار که مرد شروع به نواختن می نمود سرش را از پنجره بیرون می کرد و فریاد میزد خبری نشد. نواختن را که تمام کرد برخاست، سوئیچ ماشین را برداشت و از آپارتمان بیرون رفت. وارد پارکینگ شد، ریموت را به سمت درب گرفت و دگمه اش را فشاد داد. درب باز نشد. دوباره امتحان کرد، باز هم اتفاقی نیفتاد...
" مهم نیست، اصلا ترجیح می دم قدم بزنم."

رفتن به شرکت را فراموش کرد و تا حوالی ظهر که بی هدف در شهر پرسه می زد از سوی شرکت هیچ تماسی برای اطلاع از عدم حضورش گرفته نشد. ظاهرا کسی نگرانش نبود. کمی تعجب کرد. با این حال به قدم زدن بی هدفش تا اوایل شب ادامه داد. شبها، شلوغی خیابان ها را دوست داشت. جنب و جوش و هیاهوی عابران و رانندگان که حتی در شلوغ ترین ساعات روز، انگار که تمامی آن همهمه و شلوغی حالتی اجباری، رنگی خاکستری و بویی از کار و شغل داشته باشد، دیده نمی شد، اما در رفت و آمدهای شب، در نگاه رهگذران، گام هایشان، لبخند مردان پشت فرمان به زنان کنار دستشان و صدای خنده هایی که سرچشمه ای نامعلوم در مخلوط نور و تاریکی و همهمه شبانگاهی شب ِ شهر داشت  فضای خیابان ها را می آکند برایش لذت بخش بود. حوالی ساعت 10 شب در حالیکه بر روی گذرگاه باریک عابرین پیاده ی یک پل بزرگراهی گام بر می داشت لحظه ای ایستاد تا سیگاری روشن کند. فندک فلزی طلایی رنگش با طرح دولفین را از جیب خارج کرد و درب آن را گشود. صدای کشدار و زیر ِ دینگ ِ درب فندک، پس از رقصی چند صدم ثانیه ای در هوا و پرسه ای کش و قوس دار در فضا و مضاعف کردن لذت روز رخوت ناکش در کنار غژغژ کفش و مارش مسحور کننده شوپن و بوق ماشین ها و هیاهوی مردم غمگین ِ روز اما شاد ِ شب، در میان دیگر نواها گم شد. سیگار را روشن کرد. عابرین نیز همچون ساعت کنار تخت، درب پارکینگ و پیرزن غرغرو هیچ توجهی به حضور مرد نشان نمی دادند. حتی برخی شان تنه زنان از کنارش عبور می کردند.

به وسط پل که رسید به تماشای گذر ماشین ها پرداخت، لحظه ای نگاهش به میانه بزرگراه افتاد. آرام آرام چیزی از اعماق، از تاریکی ِ نه چندان دور ذهن، شروع خودنمایی کرد و در برابر دیدگانش رنگ گرفت، به لرزه افتاد، نیرویی او را در جا خشکاند،  ضربان قلبش بالا رفت. ناگهان عناصر صحنه ی شب قبل، تک تک، در زمانی کوتاه، در ذهن مرد کنار یکدیگر قرار گرفت: مرد با سرعت در اتوبان می راند، به اتوموبیل قرمز رنگی رسید که زنی آن را میراند. در حالیکه از سمت چپش می گذشت تا از آن عبور کند نگاهی به زن راننده انداخت. زن نیز رویش را به طرف او برگرداند. مرد لبخندی زد. آخرین صحنه زندگی اش زنی بود که به او لبخند می زد. مرد بیش از چند متر از اتوموبیل زن جلوتر نرفته بود که به ابتدای پل رسیدند. مرد برای یک لحظه کوتاه سرش را به جلو برگرداند، متوجه شد با شتاب به ماشینی که سرعت بسیار کمی داشت نزدیک می شود، بی اراده و به سرعت فرمانش را به راست چرخاند، به شدت با اتوموبیل زن برخورد کرد، هر دو اتوموبیل از بزرگراه خارج شدند و ازبالای پل به پایین سقوط کردند...
مرد خشکش زده بود، سیگار از گوشه لبانش روی سنگفرش افتاد، احساس یخ زدگی می کرد، دیگر متوجه عابرانی که از درون تنش عبور می کردند نبود، و نه ساعت کنار تخت، نه پیرزن طبقه پایین، نه نداشتن تلفن از شرکت، و نه بی توجهی ِ درب پارکینگ. او مرده بود. هیچ کس مرده ها را نمی بیند و خیلی زود هیچ کس مرده ها را به یاد نمی آورد.
ناگهان برای اولین بار از لحظه بیدار شدن آن روز صبحش، سنگینی نگاهی را پشت سر خود حس کرد. به آرامی برگشت. زن را دید که به او لبخند می زد.
====================================     
پی نوشت: یکی از شاهکارهای فردریک شوپن، مارش فانرال ( مارش خاکسپاری ) از سونات اپوس 35 در سی-بمل-مینور است. صحنه های این مینیمال در حالیکه در خلسه گوش سپردن به آن مارش معلق بودم به ذهنم رسید.

دانلود مارش فانرال Funeral March, Sonata OP. 35


+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت11:59توسط ..:: سامان ::.. | |

امسال سفرهای کاری ام کاهش چشمگیری داشت. آخرین آنها، سفر یک روزه ام به بندرعباس بود. در این پست قرار نیست وقایع نگاری یا خاطره نویسی کنم. اما سفر امروزم به بندرعباس یک سفر کاملا معمولی بود و درست به همین خاطر است که دوست دارم توصیفش کنم. شاید اشکال کار ما در این است که اغلب به دنبال وقایعی خاص در زندگی می گردیم و لذت یا موفقیت را تنها در آنها جستجو می کنیم، همانند اکثر نویسنده ها که اغلب اوقات برای خلق یک اثر، به دنبال پدیده ای جدید و ناب می گردند. جالب اینجاست که آن مردم یا این نویسنده ها حتی هیچ تعریف گویا و مشخصی از یک واقعه خاص یا یک حادثه مهم ندارند و در حالیکه همه عمرشان را صرف جستجوی آن در زندگی می نمایند، زمانی فرا می رسد که بدون لمس واقعه ای خاص، عمرشان را تمام شده میابند. این در حالیست که بزرگ ترین لذت ها و بهترین آثار، آنهایی هستند که ریشه در ساده ترین و معمولی ترین وقایع دارند. دوست ندارم زندگی ام را صرف چنین جستجوی احمقانه ای کنم. بر خلاف تصور، لذتی که سرچشمه اش حادثه ای غیرقابل پیش بینی و به ظاهر بی اهمیت است می تواند آنچنان بر اندیشه، احساس و حتی اعتقاد تاثیر گذارد که گاه دیدگاه ما را نسبت به گونه زیستن مان در جهت روشن ترین و سبک ترین ایدئولوژی ها، به کلی تغییر دهد.
ساعت 7 صبح هواپیما در فرودگاه بندر به زمین نشست، کارم را تا پیش از ظهر به پایان رساندم و فرصت کردم تا با وجود هوای گرم و شرجی یک ساعتی در کناره خلیج فارس و کمی نیز در شهر، تنه به تنه ی مردان و زنان آفتاب سوخته، قدم بزنم. در هر صورت قرار نبود این یک سفر تفریحی، گردشگری یا چیزی مثل آن باشد. به قول آلبر کامو که فکر می کنم در شاهکار بی نظیرش طاعون خوانده باشم، راه ساده برای آشنایی با یک شهر این است که انسان بداند مردم آن چگونه کار می کنند، چگونه عشق می ورزند و چگونه می میرند و من در خلال یک سفر یک روزه و هوای گرم و شرجی که حضورش را مقتدرانه بر در و دیوار شهر و چهره های تیره و عرق ریزان مردمش تحمیل می کرد، فرصتی برای سیر و اندیشه در کار و عشق و مرگ مردم نداشتم.
پس از پایان کارم، یک ساعت به غروب وقتی به پای هواپیما رسیدم تا به تهران بازگردم متوجه شدم که این سفر نیز تمام شد در حالیکه واقعه مهمی روی نداده بود. از پلکان هواپیما بالا رفتم تا در آستانه در ورودی قرار گرفتم.
مسلما تماشای بال هواپیما، بالای پلکان و در آستانه در ورودی در هنگام سوار شدن و ناگهان احساس نیاز به شمردن تعداد پنجره هایی که روی بال واقع شده اند، به خودی خود واقعه مهمی نیست اما گاهی در دنیا لذت هایی متفاوت از آنی که همیشه تجربه اش می کنیم، متفاوت با لذت تماشای یک فیلم نوآر مملو از چهره های فرد مک مورایی یا لینو وانتورایی یا هم آغوشی با یک زن زیبا روی و یا خوردن بستنی شکلاتی در گرمای تابستان به سراغمان می آید، لذتی همانند آنچه که امروز از طریق یک عمل بی اهمیت و پوچ، همچون شمردن تعداد پنجره های روی بال هواپیما به سراغم آمد. این شادی و لذت لحظه نخست، در طول سفر نیز با پدیده هایی دیگر امتداد یافت. همواره عناصری بس بی ارزش تر از عنصر اولیه ی بی دلیل شادی بخش روح در یک بازه زمانی، آن شادی نخستین را امتداد می دهند: پرواز که آغاز شد چراغها را خاموش کردند. سالن نیمه تاریک هواپیما که تنها منبع نورش تک و توک لامپ های کوچک بالای سر صندلی ها بود که برخی مسافران فراخور نیازشان روشن کرده بودند، بخار سفید رنگ اکسیژن که از شبکه های خروجی واقع در بالای سر صندلی ها خارج می شد و در برخوردش با نور لامپ ها، گویی مرد نامرئی در زیر دوش آب، خودش را نمایان می کرد، حضور مهمانداران که همواره در رفت و آمد بودند و طبق عادت یا وظیفه، در هر صورت لبخند می زدند، تماشای هارمونی رنگ قرمز دستمال کاغذی وشلوار جین سورمه ای رنگم و مرور دوباره داستانک های "روزی همچون روزهای دیگر" گارسیا مارکز لحظات نابی را برایم رقم زد. همچنین غروب، صحنه دل انگیزی داشت، ابرهای انبوه گسترده شده در زیر هواپیما که کاملا سیاه به نظر می رسیدند به دشت وسیعی در تاریکی شب می ماندند و این سیاهی یکدست در افق، با نوار نارنجی رنگ غروب به آبی ِ شفق آسمان متصل می شد.
هواپیما که نشست گارسیا مارکز و روزنامه ایران را که سطور بالا را جسته گریخته با خودکاری که از مرد سبیلوی کناری ام قرض کرده بودم رویش نوشته بودم - و فکر نمی کنم که این روزنامه به هیچ درد دیگری بخورد- برداشتم و به همراه کیف دستی ام به سمت درب خروجی هواپیما رفتم. هوا کاملا تاریک شده بود، بر بالای پلکان، لحظه ای برگشتم و دوباره نگاهی به بال هواپیما انداختم، پنجره های روی بال چشمک می زدند، اما اینبار این خودنمایی نه به خاطر شوق ِ بی دلیل من به شمارششان که به دلیل نور داخل هواپیما بود. لبخندی زدم و به سمت پایین حرکت کردم. از فرودگاه که خارج شدم سیگاری روشن کردم. تاکسی گرفتم. از فردا روزمره گی هایم آغاز می شد....

پی نوشت _ زمان سفر: اوایل شهریور 88

پی نوشت _ چقدر این پست از ف.کـ. را دوست داشتم.

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت17:18توسط ..:: سامان ::.. | |

برخی روزها رنگین کمانی اند،
متفاوت اند،
ارزش آن را دارند که یک پست وبلاگ را به آن اختصاص بدهیم،
که با وجود سختی ِ تحمل ِ زیستن در کنار روزمره گی ها، می توانیم از شدت شادی گریه کنیم.
امروز برای من از آن دست روزهاست.
امروز حتی ارزش آن را دارد که تک تک جزئیات اطرافم را توصیف کنم،
حتی پوچ ترین و بی ارزش ترینشان را،
حتی لباس تنم را،
مثلا امروز شلوار جین تیره، کفش قهوه ای سوخته و پیراهن سبز پوشیده ام،
یا مثلا امروز منشی شرکت بالاخره بعد از شش بار رد شدن در امتحان رانندگی، قبول شد...
برای من امروز حتی سخیف ترین و بی ارزش ترین ترانه ها هم که در روزهای دیگر از شنیدنشان دچار تهوع می شدم قشنگ اند، حتی، ساسی مانکن.
قهوه امروزم رنگش متفاوت است.
( سامان، چهارشنبه یک مهر هشتاد و هشت، پشت میز کار، در حال نوشیدن قهوه )

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت12:33توسط ..:: سامان ::.. |