|
خزان ِ پادشاه، با صلابت و مغرور، در بیرون از کلبه کوچک کوهستانی، سربازان سرخ و زردش را فرمان می راند تا منظم و با شکوه، رژه رونده، خِش کوبان، در میان هوی سهمگین باد ِ جارچی، آغاز حکمرانی پیشوای فصل ها را بر پهنه کوهستان اعلام کنند. پی نوشت 2- حتی اگر پاییز را زیباترین فصل ها ندانم، بی شک آن را تنها فصلی می دانم که سزاوار حکمرانی بر دیگر فصول است. پی نوشت 3- این پست تقدیم به وبلاگ Cold Years که همواره نوشته هایش را با بوی وینستون پایه قرمز دوست دارم. پی نوشت 4- دانلود موسیقی پست: peter_gabriel_sketch_pad_with_trumpet_and_voice
آن روز صبح، همه چیز برای مرد متفاوت بود. رخوت صبحگاهی اش بر خلاف همیشه، با شادی غریبی در آمیخته بود. زنگ ساعت رومیزی به صدا در نیامد و او را به موقع بیدار نکرد. در همان حالت سیگاری کشید و سپس از تخت خارج شد. در برابر آینه دستشوئی که صورتش را می شست لغزش آب بر روی پوست صورتش را سبکتر، خنک تر، انگار از جنسی جز روزهای دیگر، حس می کرد. به خوردن صبحانه میلی نداشت. دوش گرفت، قهوه ای نوشید و کت و شلوارش را به تن کرد. هنگام خروج نگاهی به ساعت مچی اش انداخت: "حداقل با دو ساعت تاخیر به شرکت می رسم. پس ده دقیقه فرق چندانی نداره." رفتن به شرکت را فراموش کرد و تا حوالی ظهر که بی هدف در شهر پرسه می زد از سوی شرکت هیچ تماسی برای اطلاع از عدم حضورش گرفته نشد. ظاهرا کسی نگرانش نبود. کمی تعجب کرد. با این حال به قدم زدن بی هدفش تا اوایل شب ادامه داد. شبها، شلوغی خیابان ها را دوست داشت. جنب و جوش و هیاهوی عابران و رانندگان که حتی در شلوغ ترین ساعات روز، انگار که تمامی آن همهمه و شلوغی حالتی اجباری، رنگی خاکستری و بویی از کار و شغل داشته باشد، دیده نمی شد، اما در رفت و آمدهای شب، در نگاه رهگذران، گام هایشان، لبخند مردان پشت فرمان به زنان کنار دستشان و صدای خنده هایی که سرچشمه ای نامعلوم در مخلوط نور و تاریکی و همهمه شبانگاهی شب ِ شهر داشت فضای خیابان ها را می آکند برایش لذت بخش بود. حوالی ساعت 10 شب در حالیکه بر روی گذرگاه باریک عابرین پیاده ی یک پل بزرگراهی گام بر می داشت لحظه ای ایستاد تا سیگاری روشن کند. فندک فلزی طلایی رنگش با طرح دولفین را از جیب خارج کرد و درب آن را گشود. صدای کشدار و زیر ِ دینگ ِ درب فندک، پس از رقصی چند صدم ثانیه ای در هوا و پرسه ای کش و قوس دار در فضا و مضاعف کردن لذت روز رخوت ناکش در کنار غژغژ کفش و مارش مسحور کننده شوپن و بوق ماشین ها و هیاهوی مردم غمگین ِ روز اما شاد ِ شب، در میان دیگر نواها گم شد. سیگار را روشن کرد. عابرین نیز همچون ساعت کنار تخت، درب پارکینگ و پیرزن غرغرو هیچ توجهی به حضور مرد نشان نمی دادند. حتی برخی شان تنه زنان از کنارش عبور می کردند.
امسال سفرهای کاری ام کاهش چشمگیری داشت. آخرین آنها، سفر یک روزه ام به بندرعباس بود. در این پست قرار نیست وقایع نگاری یا خاطره نویسی کنم. اما سفر امروزم به بندرعباس یک سفر کاملا معمولی بود و درست به همین خاطر است که دوست دارم توصیفش کنم. شاید اشکال کار ما در این است که اغلب به دنبال وقایعی خاص در زندگی می گردیم و لذت یا موفقیت را تنها در آنها جستجو می کنیم، همانند اکثر نویسنده ها که اغلب اوقات برای خلق یک اثر، به دنبال پدیده ای جدید و ناب می گردند. جالب اینجاست که آن مردم یا این نویسنده ها حتی هیچ تعریف گویا و مشخصی از یک واقعه خاص یا یک حادثه مهم ندارند و در حالیکه همه عمرشان را صرف جستجوی آن در زندگی می نمایند، زمانی فرا می رسد که بدون لمس واقعه ای خاص، عمرشان را تمام شده میابند. این در حالیست که بزرگ ترین لذت ها و بهترین آثار، آنهایی هستند که ریشه در ساده ترین و معمولی ترین وقایع دارند. دوست ندارم زندگی ام را صرف چنین جستجوی احمقانه ای کنم. بر خلاف تصور، لذتی که سرچشمه اش حادثه ای غیرقابل پیش بینی و به ظاهر بی اهمیت است می تواند آنچنان بر اندیشه، احساس و حتی اعتقاد تاثیر گذارد که گاه دیدگاه ما را نسبت به گونه زیستن مان در جهت روشن ترین و سبک ترین ایدئولوژی ها، به کلی تغییر دهد. پی نوشت _ زمان سفر: اوایل شهریور 88 پی نوشت _ چقدر این پست از ف.کـ. را دوست داشتم.
برخی روزها رنگین کمانی اند،
|
پیش در آمد
وقتی نیاز به نوشتن دارم همه چیز متفاوت است. خود را در آغاز جاده ای می بینم که به افقی کودکانه ختم می شود و به هیچ تاریخ نگارآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 دوستان
ســـایه
ونسان ونگوگ
سلام مارشال |