تبليغاتX
دوست دارم سرما بخورم

دوست دارم سرما بخورم

دست نوشته های یک پیانیست غیر حرفه ای

S h o u l d   I   k i l l   m y   s e l f , o r   h a v e   a   c u p   o f   c o f f e e ?




پی نوشت : ذهن های خلاق رو دوست دارم: نقطه جوش

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت14:34توسط ..:: سامان ::.. | |

تیغ را در دست راستش گرفت،
سپس به آرامی آن را بر روی رگ دست چپش قرار داد،
پیش از هر حرکتی به آینه روبرویش نگاهی انداخت.
+ می دونی مرگت چه زمانی فرا می رسه؟
- چه زمانی؟
+ وقتی فراموش بشی.
- سالهاست زنگ تلفنم به صدا در نیومده.
نگاهی به تیغ کرد. لبخند تلخی روی لبهایش نقش بست.
تیغ را دور انداخت. شروع به نوشتن کرد...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت10:3توسط ..:: سامان ::.. | |

برخی وقایع تصادفی آنقدرها هم که فکر می کنیم تصادفی نیستند. مثل اینکه در برجی 25 طبقه درست در همان طبقه که تو در آن ساکنی در آپارتمان کناری، فاحشه ای زندگی کند که دیوار میان اتاق خواب او و اتاق کار تو آنچنان نازک باشد که هر شب صدای ناشی از لمس کلاویه های پیانو توسط انگشتان تو به همان راحتی وارد خانه زن شود که ناله های او هنگام لمس تنش توسط غریبه ها به گوش تو می رسد.
شنبه ها و سه شنبه ها صبح برای تحویل دادن سفارشات آهنگسازی ام از آپارتمان خارج می شدم و تا پیش از اینکه آفتاب ِ تابستان که زودتر از همیشه خود را به میانه آسمان می رساند و تشعشعات سوزانش را بر سر شهر روانه می کرد گرمای هوا را غیر قابل تحمل کند به خانه بر می گشتم. در بازگشت وقتی وارد راهروی نیمه تاریک طبقه بیستم که آپارتمان من و زن روسپی در آن واقع بود می شدم، راهرو از عطر تنش آکنده بود چرا که درب ورودی آپارتمانش در آن ساعت خاص همواره نیمه باز بود و من آنزمان هیچگاه دلیل آن را متوجه نشدم. این تلاقی همیشگی که هر هفته تکرار می شد در حافظه ام مانند رویدادی طبیعی و هر روزه به عادت تبدیل گشته بود، آنچنانکه شنبه ها و سه شنبه ها همینکه از رختخواب بیرون می آمدم، پوشه قرمز رنگ حاوی صفحات نت ِ قطعات سفارشی ام و عطر تن زن، همچون پدیده هایی واحد، همزمان و جدا ناپذیر به ذهنم وارد می شد و طبق عادتی تثبیت شده، انتظار داشتم روزهای شنبه و سه شنبه افزون بر گرمای داغ تابستان که از آسمان می بارید عطر تن زن نیز، پخش شده در سراسر شهر، به مشام برسد به گونه ای که تصور تحویل پوشه قرمز رنگ سفارشاتم در روزی بدون حضور آن عطر برایم ممکن نبود و با وجود اینکه این عطر فقط در بازگشت به خانه به مشامم می رسید اما از همان ابتدای صبح حسش می کردم. تنها روزهایی که خارج از برنامه کاری بیرون می رفتم تا هوایی بخورم یا ساعتی را در کافه ای دنج بگذرانم در بازگشت می دیدم که درب آپارتمانش بسته است.

در بعد از ظهر گرمی که روی قطعه ای به نام "یک قطره سکوت" مشغول کار بودم صدای زنگ در به گوش رسید. با بی حوصلگی، در حالیکه انتظار حضور کسی را در آن لحظه نداشتم به سمت درب آپارتمان رفتم. سابقه نداشت کسی در آن روزها و ساعات، بدون هماهنگی به سراغم بیاید. درب را که باز کردم زن را دیدم، در حالیکه پابرهنه در برابر درب ایستاده بود و شنل قرمز رنگی را به دور بدن عریانش نگاه داشته بود.
- می خواستم این یکی رو از نزدیک گوش بدم.
لحظه ای خیره به او ماندم و چیزی نگفتم. متوجه نگاه متعجبم شد.
- میشه بیام تو؟
در را برایش گشودم. وارد شد. از مقابلم که گذشت بلافاصله عطر روزهای شنبه و سه شنبه را بازشناختم. به مبل غول پیکر سبز رنگ مخملی کنار پیانو اشاره کردم. نشست.
- قهوه؟
سرش را به نشانه نفی تکان داد.
پشت پیانو قرار گرفتم و شروع به نواختن کردم.
وقتی قطعه به پایان رسید رویم را به سمتش برگرداندم. بلند شد، شنل قرمز رنگ را با بی قیدی ذاتی و تحریک آمیز یک زن هرزه رها کرد تا به کف اتاق بیافتد. به سمتم آمد...
سه روز و سه شب بی وقفه نواختم، سه روز و سه شب آنچه را مردانی غریبه با ناشیگری تمام اجرا می کردند، من، با قطرات سکوت، نه بر روی کلاویه های خشک و سنگین پیانو که بر روی منحنی های لطیف و سبک تن او بدون لحظه ای وقفه نواختم.
بعد از آن بعد از ظهر گرم ِ یکشنبه، نوازندگان ناشی، هر روز پس از آنکه دقایقی پشت درب آپارتمان زن منتظر می ماندند نومیدانه باز می گشتند...

پی نوشت: A D r o p o f S i l e n c e

+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت14:1توسط ..:: سامان ::.. | |