تبليغاتX
دوست دارم سرما بخورم

دوست دارم سرما بخورم

دست نوشته های یک پیانیست غیر حرفه ای

قطـ ـ ـ ـارها همیشه به مقـ ـ ـ ـصد نمی رسند، در عین حال سفر با قطار دوست داشتنی ست و گاهی تماشای دخـ ـ ـتـ ـ ـرکان روستایی زیباروی شیرفروش در مسیر رسیدن به شهر ساحلی بالبک لذت بخش تر از گذراندن تعطیلات در آنجاست...
مرد روی نیمکت کنار ریل، در ایـسـ ـ ـتگاه راه آهن منتظر قطار بود،
این شاید یکی از مهم ترین سفرهای کاری اش به حساب می آمد،
سفر با قطار را دوست داشت، به خاطر همان دخترکان شیرفروش روستاهای اطراف مسیر.
قطار به ایسـ ـ ـتگاه رسید، مرد حرکتی نکرد، نگاهی به چمدانش انداخت،
مسافران همه سوار شدند، کسی در ایستگاه نماند،
آخرین اخطار از بلندگوی ایسـ ـ ـ ـتگاه به گوش رسید:
"از مسافران قطار مدرن و با امکانات ما به مقصد بالبک تقاضا می شود عجله کنند، در ضمن این قطار سریع السیر است و برای تماشای دخترکان شیرفروش توقف نخواهد داشت، البته پـ ـ ـنـ ـ ـجره ها به اندازه کافی بزرگ هستند که بتوانید لحظه ای تماشایشان کنید و دستی برایشان تکان دهید..."
مرد لبخندی زد، خودش را بیشتر بر روی نیمکـ ـ ـ ـت رها نمود، دستش را داخل جیب داخلی پالتویش برد و سیگاری خارج کرد. گاهی باید از قطار جا ماند.
تا زمانی که قطار در دید بود در ایستگاه ماند، پس از آن بلند شد و از ایستگاه خارج شد.


----------------------------------------

پی نوشت 1: تقدیم به کلاویه بی صدا که این پست با الهام از آخرین پست او شکل گرفت.

پی نوشت 2: آن شب سس ها را در سطل زباله ریختم، امشب را لحظه شماری می کنم برای سالاد فصل...

پی نوشت 3: در هر صورت اگر سوار قطار شدی از منظره لذت ببر ( c l i c k o n t h e p i c ).

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت12:11توسط ..:: سامان ::.. | |

1- سال 1945 میلادی مصادف با 1382 خورشیدی، بر بالای ساختمان ویرانه بلندی پشت پنجره قرار گرفتم، در حالیکه دستانم از ترس و اضطراب می لرزید تلاش داشتم خونسردی ام را حفظ کنم. کارابین دوربین دارم را به پایین نشانه رفتم و افسری آلمانی را که به مسلسلچی ها که نیروهای روسی را هدف گرفته بودند دستور شلیک می داد نشانه رفتم و شلیک کردم...
2- گاهی از خود می پرسم که چرا سالها پیش که بازیهای کامپیوتری بخش گسترده ای از زمانم را به خود اختصاص می داد، بازی های ژانر جنگ های جهانی همانند Call Of Duty را با عشقی چند برابر نسبت به دیگر بازیها انجام می دادم. برای وصف لحظات غرق شدنم در بازی، "عاشقانه" توصیفی حقیقی ست و گذرم در میان دشت های سبز مرزهای اروپا یا شهر های ویرانه سال 1945 لطافتی همچون موسیقی خود بازی داشت.

3- امروز که مقاله ای درباره مارشال پتن فرانسوی می خواندم ( مجله شماره 1102 روزانه ) با تماشای عکس هایی از او در یونیفورم نظامی در لحظه دیدارش با هیتلر و صحنه هایی از جنگ جهانی اول و دوم، هنگامی که بیماری تماشای افقم شدت گرفت پی بردم که رابطه ای میان این بیماری و غرق شدن در گذشته وجود دارد.
4- سرچشمه حسی که با دیدن تصاویر مارشال پتن در وجودم رسوخ کرد، درست همانی بود که پس از خیز نگاهم از فراز قلعه شاهزاده لینکنشتاین در میان کوه های آلپ و آنگاه جهش از بلندای درختان و خط الراس کوه های آلپ و اوج گیری به سمت آسمان آبی، نیرویی ماورایی را در درونم خلق کرد و بیماری ام را دوباره شدت بخشید. و این سرچشمه شگرف، گاه آنچنان تصویر سازی و رویا پروری ام را در لحظه تماشای آن افق، آن عکس یا منظره یا انجام بازی، تحریک و بیدار می کند، که از محیط فیزیکی ای که در آن قرار دارم به طور کامل خارج می شوم و ناله سنگریزه های خرابه های برلین ِ 1945 را زیر چکمه هایم می شنوم، خود را در کنار مارشال پتن می بینم در حالیکه غرق تماشای پرزهای پالتوی نظامی و استشمام اودکولونش هستم، و یا در کلبه ای بر فراز قله های آلپ در نزدیکی قلعه لینکنشتاین در حال تماشای منظره ناب زمستان کوهستان از پنجره و دود کردن سیگار و نوشیدن قهوه هستم.

پی نوشت: این پست توصیفی کوتاه از یکی از شگرف ترین و لذت بخش ترین حالات روحی من است...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت16:34توسط ..:: سامان ::.. | |

چند روز پیش که کنسرتی از مندلسون را با اجرای ارکستر فیلارمونیک برلین در ناحیه ای تاریخی از شهر آتن در یونان تماشا می کردم، ناخودآگاه از دنیای فیزیکی اطرافم خارج شدم و خود را رها شده در مسیر تکامل نت ها در آن اجرای باارزش یافتم: از لحظه تولدشان آنگاه که آرشه ای می سرید، یا نفسی می دمید یا انگشتی کلاویه ای را می فشرد تا هم آغوشی و عشق بازی و رقصشان در آن فضای آغشته به بوی تاریخ و در آخر آمیزشی مقدس با گذشته و نفوذ به درون دیوارها و ستون های آن خرابه های یونان باستان. با خود اندیشیدم که این بنای قدیمی چند هزار ساله، چه فراوان انگیزه دارد برای جنگیدن، مقاومت کردن و پابرجا ماندن در برابر گذر ویرانگر زمان. آنگاه که طنین حرفه ای ترین اجراهای عظیم ترین آثار موسیقی جهان، از سمفونی های طوفانی بتهوون تا نیایش های مس گونه موتزارت فضای آن پسماند های مقدس را با عشوه های غرور آلود می آکنند، و پس از لحظاتی عشق بازی در لا به لای شکاف سنگ های بنا نفوذ می کنند، این، ترکیب ناب، ترکیب تاریخ و موسیقی، ترکیب نوا و نما، ترکیب سنگ های آهکی چند هزار ساله بنا و سنگ های موسیقایی "خرابه های آتن" بتهوون است که آن ویرانه های باستانی را اینگونه مستحکم و پابرجا نگاه می دارد. در اینصورت چگونه این بنا می تواند همه این تمناهای پایداری و مقاومت را نادیده انگارد و تسلیم گذر زمان، رو به سستی و زوال نهد؟ پس از این اندیشه بود که به یاد بناهای با شکوه چندین هزارساله تمدن ایران، تخت جمشید و دروازه ملل و پاسارگاد و طاق بستان و... افتادم. آنگاه همه آن بناهای تاریخی ایرانی در نظرم جاندارانی در حال جان دادن نمود یافتند که تصور وضعیت رقت بارشان موجب شد قطره اشکی از چشمانم جاری شود. وقتی خود را جای دروازه عظیم ملل تخت جمشید قرار دادم که زمانی با شکوه ترین مراسمات تاریخ تمدن بشری و ورود بزرگترین سران و پادشاهان جهان را شاهد بود و امروز به ناچار حکومتی سراسر تحجر و تاریخ گریزی را که به بهانه مذهب تیشه بر ریشه تاریخ خود می کوبد، نظاره گر است، این پرسش غم انگیز در ذهنم نقش بست که این بناهای عظیم ایرانی به کدامین دلیل و امید و انگیزه زنده اند. آنگاه "ای کاش" هایی بر ذهنم جاری شد که حتی اگر امید داشته باشیم که در سالیان دور تحقق می یابند، اینکه تا آن زمان دیگر اثری از این آثار باقی نمی ماند اندک شادی همان امید را هم از بین می برد: ای کاش در ایران هم شاهد برگزاری کنسرت های بزرگ جهانی، در کناره دروازه ملل یا در دامان آرامگاه پاسارگاد بودیم تا آنها هم بهانه ای برای ادامه زندگی می یافتند. ای کاش روزی شاهد برگزاری قطعات ناب و سمفونی های با شکوه سنتی ایرانی توسط ارکستر ملی مان، یا اجرای سمفونی خرابه های آتن بتهوون در کنار خرابه های تخت جمشید بودیم، تا با ترکیب ناب موسیقی و تاریخ آنگونه که با حسرت در ارکستر آتن دیدم، اینجا نیز روحی فرمند، غبار فرمناک چند صد ساله تک تک سنگ بناهای تخت جمشید را بشوید و نیرویی تازه در آن بدمد. ای کاش روزی نجوای گنجشکک اشی مشی فرهادها را در حالیکه پشت پیانو نشسته اند و با بی قیدی و آرامش تمام نوای پیانو، آواز و سوت را در هم می آمیزند، در کنار بنای نورپردازی شده پاسـ ـ ـارگاد می شنیدیم تا این بنای با شکوه به جای تحلیل رفتن در مرگ تدریجی به هزاران سال ِ آینده زندگی اش امیدوار باشد. ای کاش...
به یاد جمله ای از فیلسوفی یونانی می افتم: ملتی که تاریخ خود را به فراموشی بسپارد محکوم به فناست...



پی نوشت: این پست درد دلی بود و بس...

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت15:27توسط ..:: سامان ::.. |