|
قطـ ـ ـ ـارها همیشه به مقـ ـ ـ ـصد نمی رسند، در عین حال سفر با قطار دوست داشتنی ست و گاهی تماشای دخـ ـ ـتـ ـ ـرکان روستایی زیباروی شیرفروش در مسیر رسیدن به شهر ساحلی بالبک لذت بخش تر از گذراندن تعطیلات در آنجاست... پی نوشت 1: تقدیم به کلاویه بی صدا که این پست با الهام از آخرین پست او شکل گرفت. پی نوشت 2: آن شب سس ها را در سطل زباله ریختم، امشب را لحظه شماری می کنم برای سالاد فصل... پی نوشت 3: در هر صورت اگر سوار قطار شدی از منظره لذت ببر ( c l i c k o n t h e p i c ).
1- سال 1945 میلادی مصادف با 1382 خورشیدی، بر بالای ساختمان ویرانه بلندی پشت پنجره قرار گرفتم، در حالیکه دستانم از ترس و اضطراب می لرزید تلاش داشتم خونسردی ام را حفظ کنم. کارابین دوربین دارم را به پایین نشانه رفتم و افسری آلمانی را که به مسلسلچی ها که نیروهای روسی را هدف گرفته بودند دستور شلیک می داد نشانه رفتم و شلیک کردم... پی نوشت: این پست توصیفی کوتاه از یکی از شگرف ترین و لذت بخش ترین حالات روحی من است...
|
پیش در آمد
وقتی نیاز به نوشتن دارم همه چیز متفاوت است. خود را در آغاز جاده ای می بینم که به افقی کودکانه ختم می شود و به هیچ. تاریخ نگارآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 دوستان
ســـایه
گلها
سلام مارشال |