|
از دیدگاه شـو پــنهاور، جوهره حکمت فلسـ ـ ـفی، این گفتار ارسطوست که می گوید:
آزاد، سبک، بی هدف. روزها را با پرسه زدن در خیابان ها و پیاده روها و پارک ها و گهگاه، گپی با رهگذران ناشناس درون پارک و یا نوشیدن قهوه در کافه ای کوچک می گذراند. همین. برای اتلاف وقتش حتی یک دقیقه را هم از دست نمی داد. سه بار در هفته ساعت 9 شب پس از نوشیدن قهوه، با عجله، پله های ارکستر شهر را چهار تا یکی بالا می رفت، اسموکینگ می پوشید، سر وقت در مکان مخصوصش در ارکستر جای می گرفت و ساز مثلث خود را می نواخت. باز هم همین. شبی، هنگامی که در حال پرسه زدن بود در پیاده روی مقابل، زن جوان زیبارویی را دید. لبخندی زد و برای دعوت از او برای گپی کوتاه و شاید فنجانی قهوه به سمت دیگر خیابان حرکت کرد. در میانه خیابان ماشینی او را زیر گرفت و مرگ آلوده به شادی در آغوشش کشید. در چهره مرده اش اثری از خستگی یا ملال نبود، لبخندی اثیری داشت، انگار زندگی را چندان زیبا انگاشته بود که تا آن لحظه دغدغه ای جز زیستن ِ ثانیه ثانیه لحظاتش در سر نداشت.
مسجد، ابتدای جاده کویری، 4 صبح پیرمرد، جوان غریبه را دید که سحرگاه پس از خواندن نماز صبح، از مسجد کوچک ابتدای جاده باریک کویری خارج شد و به سمت شورلت طوسی رنگ 1970 اش، در چند قدمی مسجد رفت. پیرمرد که از اهالی روستا بود و روز قبل مقدار کمی بنزین به مرد جوان فروخته بود نگاهی به او انداخت و پرسید: ضبط روشن بود، نوای ترانه Late Goodbye از گروه Poets Of The Fall در آن برهوت خشک، همچون اشعه ای نامرئی اما روح سوز، با شعاع های طلایی خورشید داغ کویر متحد می شد تا اگر قرار است ضربه ای بر پیکره ای وارد سازند، همزمان جسم و جان را با هم بسوزانند. نگاهی به عقربه بنزین خودرو انداخت. لبخند تلخی زد. "در این ساعات آخر، دوست دارم خاطراتم همراهم باشند، کلاه مشکی مخصوص کوهنوردی، اردک کوچک درون تخم مرغ شانسی، دفترچه خاطرات، دوزخ ِ کمدی الهی دانته و... که همگی درون ساک مشکی همراهی ام می کنند. زمان برایم به سنگینی می گذرد، همه چیز را عمیقا حس می کنم، تک تک کلمات و نت های ترانه Late Goodbye، تک تک پک هایی که به سیگار می زنم، دودی که در خودرو می پیچد و از پنجره می گریزد، بوی توتونی که استشمام می کنم، قطره قطره عرقی که از پیشانی ام سرازیر می شود، از شقیقه ام عبور می کند و پس از گذر از صورت و رسیدن به چانه ام سقوط می کند، فرمان مشکی رنگ ماشین که میان انگشتانم می سرد، صندلی زرشکی مخملی و رنگ و رو رفته ای که روی آن نشسته ام، اشعه های سوزان آفتاب کویر که بر پوست دست و صورتم می تابد، تکان های خودرو در جاده باریک و سوزان کویری، چرخش لاستیک ها بر روی آسفالت داغ و ... و همه آن خاطراتی که در طول بیش از دو دهه زندگی لمسشان کرده ام..." پیرمرد شورلت طوسی رنگ مدل 1970 ای را دید که از جاده کویری به سمتش می آمد و وقتی کنار مسجد رسید جوان غریبه از آن پیاده شد. به سمت مسجد رفت تا نماز مغربش را آنجا بخواند. پس از خروج نگاهی به پیرمرد انداخت: - باک ماشین رو برام پر کن پیرمرد. تا شهر راه زیادی دارم.
پی نوشت: دانلود ترانه Late Goodbye
|
پیش در آمد
وقتی نیاز به نوشتن دارم همه چیز متفاوت است. خود را در آغاز جاده ای می بینم که به افقی کودکانه ختم می شود و به هیچ تاریخ نگارآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 دوستان
ســـایه
ونسان ونگوگ
سلام مارشال |