تبليغاتX
دوست دارم سرما بخورم

دوست دارم سرما بخورم

دست نوشته های یک پیانیست غیر حرفه ای

- واسه چی زنده ای؟
- که پول در بیارم.
- خوب واسه چی پول در بیاری؟
- خرج شکمم در بیاد گشنه نمونم.
- واسه چی گشنه نمونی؟
- که زنده بمونم.
- شاتگان می دونی چیه؟
- آره چطور مگه؟
...

+نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت14:51توسط ..:: سامان ::.. | |

داشتم فکر می کردم که همیشه ی تاریخ ، بازار متحجرین را متعصبین، داغ می کنند و این، تعصب ِ متعصبین ِ بی خرد است که تحجر ِ متحجرین را تایید می کند.
در چنین جامعه ای "همه با هم" به "همه با من" تبدیل می شود...

پی نوشت: سامان هیچگاه سیاسی نبوده، اما روزهای غم انگیزی ست...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت15:18توسط ..:: سامان ::.. |

"الستير" نقاش در بخشي از گفتگويش با راوي "در سایه دوشیزگان شکوفا" چنين مي گويد:
"هیچ آدمی، هر چقدر هم عاقل، پیدا نمی شود که در دوره ای از جوانی اش چیزهایی گفته و حتی زندگی ای کرده باشد که خاطره شان آزارش ندهد و دلش نخواهد آنها را از گذشته اش پاک کند. اما به هبچ وجه نباید از آنها متاسف باشد، چون تنها در صورتی می تواند مطمئن باشد که عاقل شده که همه آن مراحل مسخره یا نفرت انگیزی را که باید پیش از آن مرحله نهایی بیاید پشت سر گذاشته باشد. جوانهایی هستند که پدر یا پدربزرگشان آدمهای برجسته ای اند، و مربی هایشان از همان سالهای مدرسه به آنها درس اعتلای روحی و نجابت اخلاقی داده اند. چنین کسانی شاید هیچ چیز پنهان کردنی در زندگی شان نداشته باشند، شاید بتوانند همه آنچه را که گفته اند منتشر کنند و امضاهایشان را هم پایش بگذارند، اما آدمهای بی مایه ای اند، بچه های کسانی اند که به اصولی معتقد بوده اند و از خودشان چیزی ندارند، و عقل و متانتشان منفی و سترون است. متانت را نمی شود از دیگران گرفت، باید خود آدم کشفش کند، آن هم بعد از گذراندن مراحلی که هیچ کس دیگر نمی تواند به جای آدم بگذراند و آدم را از آن معاف کند، چون متانت نقطه دیدی ست که آدم درباره چیزها پیدا می کند. زندگی هایی که ستایششان می کنیم، رفتارهایی که به نظرمان برجسته می آیند، از پدر یا از مربی به آدم نمی رسند، بلکه سابقه خیلی متفاوتی پشت سرشان است، از همه چیزهای بد و ناشایست یا مبتذلی تاثیر گرفته اند که در پیرامونشان رواح داشته. نشاندهنده مبارزه و پیروزی اند. شاید تصویر دوره های اولیه زندگی ما دیگر شناختنی نباشد و در هر حال ناخوشایند باشد. با این همه نباید انکارش کرد، چون گواه این است که واقعا زندگی کرده ایم، و توانسته ایم بر اساس قوانین زندگی و ذهن انسان، از عناصر مشترک و متداول زندگی، چیزی فراتر از آنها بیرون بکشیم..."

--------------------------------------------------

پی نوشت 1 : رومن رولان چه فوق العاده میگه: "انسان اگر در بیست سالگی سوسیالیست نباشد از زندگی چیزی نفهمیده است، و اگر در چهل سالگی سوسیالیست باشد احمقی بیش نیست." (این جمله نه بی ربط به این پست ِ و نه بی ربط به انتخاباتی که درگیرش هستیم.)

پی نوشت 2 : دانلود موسيقي مربوط به پست.

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت10:14توسط ..:: سامان ::.. | |

+ در آستانه یک سالگی وبلاگتون هستیم، چه حسی دارید؟
- جدی؟ نمی دونستم.
+ یعنی خبر نداشتین؟ عجب! چه متواضع. بگذریم. در این یک سال جو وبلاگ نویسی رو چطور دیدین؟
- ببینید جو امسال اصولا قابل پیش بینی نبود، نمونه اش همین بارون های بهار.
+ مطالب وبلاگتون رو چطور انتخاب می کنین؟
- من اصلا نمی خوام وارد سیاست بشم ولی اصولا شرکت در انتخابات وظیفه ملی همه ماست.
+ حالا که بحث به انتخابات کشید نظرتون درباره انتخابات این دوره ریاست جمهوری چیه؟
- آهنگش که پخش میشه از تلویزیون خیلی قشنگه انصافا.
+ راستی شما به کی رای میدین؟
- چون تبلیغ میشه نمی گم که به میرحسین موسوی رای میدم.
( دیرینگ دیرینگ، دیرینگ دیرینگ )
- ببخشید یه لحظه، الو! سلام بتهوون جان، چاکریم.... نه، الان مصاحبه دارم... باشه من بعدا با محمود تماس می گیرم سفارشتو می کنم... فدات بشم، بای. ببخشید. میگفتین.
+ آقای بتهوون بودن ایشون؟!
- آره، مثل اینکه میخواسته تو انتخابات شرکت کنه، بهش گفتن نمیشه، چون توی سمفونی نهمش زن و مرد به اسم گروه کُر قاطی می خونن، گفتن یا باید زنها رو از گروه کُر حذف کنه، یا اینه اگه نمی خواد حذفشون کنه باید روسری بپوشن و در حین اجرا ساکت باشن و صداشون در نیاد. اونم قبول نکرده، بنابراین کاندیدا نمیشه. حالا می خواد در حمایت از احمدی نژاد سمفونی دهمش رو به اسم "سمفونی هسته ای حق مسلم دوغ" بسازه.
+ چه جالب. نمی دونستم.
- حالا بدون.
+ خوب ادامه بدیم...
( دیرینگ دیرینگ، دیرینگ دیرینگ )
- ببخشید یه لحظه، الو! به به، سلام عمو آلپ عزیز، چطوری بابا؟ گوسفندا چطورن؟... والا من الان وسط مصاحبه ام، خودم بعدا بهت زنگ می زنم... باشه، خداحافظ. ببخشید.
+ عمو آلپ فرمودید؟!
- آره، پدربزرگ هایدی دیگه، می خواد بیاد تو ستاد انتخاباتی آقای کروبی، قراره نصف گوسفنداشو بفروشه بده پول پوستر واسه آقای کروبی.
+ عجب! جالبه. خوب برگردیم به مصاحبه...
( دیرینگ دیرینگ، دیرینگ دیرینگ )
- ببخشید یه لحظه، الو! سلام امیر جان، الهی فدای اون کلاه بوقیت بشم... توی حمومی هنوز؟... نوکرتم هستیم، به روی چشم... من حتما با میر حسین تماس می گیرم. باشه. الان وسط مصاحبه ام.... نه توانتخابات شرکت نکردم، مصاحبه واسه اون نیست، انگار سالروز تشکیل حزب دوست دارم سرما بخورمه. نه بابا، تو سیاست وارد نشدم، فقط می خوام یه خدمتی کرده باشم... باشه بعدا باهات تماس می گیرم. خداحافظ. ببخشید. این تلفنا نمیذاره انگار.
+ امیر بودن اونوقت؟!
- امیر کبیر بود. رفته بود دوش بگیره یاد میرحسین موسوی افتاده بود. میگه میرحسین تنها کسیه که واسه روح من فاتحه می خونه. واسه همین می خواد بیاد واسش برنامه تبلیغاتی بسازه. قراره دارالفنون بشه ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی.
+ بله خوب، به سلامتی. اون موبایلتون رو میشه...
( دیرینگ دیرینگ، دیرینگ دیرینگ )
- الو! سلام فرد.... آره، من دیروز دیدمش داشت برنامه می ریخت که این سری به اسم کی بره کنار.... آره دیگه، اول میاد تو کار بعدش نمی دونم چی میشه به پوچی میرسه میره کنار... باشه حتما. من الان وسط مصاحبه ام خودم بهت می زنگم فرد. بای. ببخشید. من دیگه خاموشش می کنم این گوشیمو.
+ فرد اونوقت؟!
- آره، فردریش نیچه بود. خوشش اومده از محسن رضایی. میگه به نوع جدیدی از پوچی رسیده، اول میاد تو انتخابات شرکت می کنه بعد دچار گونه ای پوچی فانتزی-دراماتیک میشه میره کنار. میخواد براش تبلیغ کنه چون معتقده رضایی کل فلسفه اش رو دگرگون کرده. بگذریم. می فرمودین.
+ راستش وقت ما تموم شد. به هر حال تبریک میگم سالروز تاسیس وبلاگتون رو و ممنون که در این مصاحبه شرکت کردین.
- کجا پخش میشه این مصاحبه؟
+ احتمالا توی وبلاگ خودتون. سخن آخرتون رو بفرمایید.
- سخن آخر.

پي نوشت: هميشه كه نبايد زندگي را جدي گرفت...

+نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت7:47توسط ..:: سامان ::.. | |