تبليغاتX
دوست دارم سرما بخورم

دوست دارم سرما بخورم

دست نوشته های یک پیانیست غیر حرفه ای

عطسه کردم. دکتر سارتان پرسید:
- سرما خوردید؟
- نه، فکر می کنم حساسیته، ولی دوست دارم سرما بخورم.
- دوست دارید سرما بخورید؟
از پنجره اتاق کنفرانس در طبقه هفتاد و پنجم پشت به حضار ِ نشسته دور میز کنفرانس به آسمان خاکستری، که تماشایش از پشت شیشه و از ورای دود سیگاری که بیرون می دادم برایم نقش همان افق های بی انتهای تشدید کننده بیماری ام را داشت، خیره شده بودم. می دانستم که زل زدنم به اینگونه افقهای به ظاهر نامحدود می تواند فکرم را از محیطی که در آن قرار دارم کاملا خارج کند ( که البته این ابهام در ماهیت آنچه در ورای آن افق ها می زید و نشناختن ارواحی که در آن فاصله های دور وجود دارند بیشتر روحم را دچار لذت تعلیق می کرد و گسیلم به سمت بیماری را تشدید می نمود، که اگر این فاصله را طی کنیم و کنارشان بایستیم دیگر آن لذت را نخواهیم برد، چون دیگر می دانیم که آنها هم پدیده هایی طبیعی اند مانند آنچه هر روزه با آنها سر و کار داریم، درختها، ماشین ها، قورباغه ها یا مردان شاپو به سر.)، این بیماری ای بود که از کودکی دچارش بودم، و تماشای هر افقی موجب ظهورش می شد، خواه این افق، افق خاکستری شهر از بالای یک آسمانخراش، آنگونه که آن شب بود، باشد یا افق دریا در اول صبح و یا افق نگاه های تصویر قدیمی سیاه و سفید پدربزرگم در جوانی که در تمام دوران کودکی و نوجوانی و حتی جوانی عادت داشتم هنگامی که به خانه مادربزرگم می رفتیم به زیرزمین قدیمی بروم و در میان اثاثیه و چمدان های خاک خورده این عکس های به تاریخ سنجاق شده را درون لباسم مخفی کنم تا به کلکسیون با ارزش آثار عتیقه خود اضافه نمایم. جلسه، یکی از جلسات مهم برای بررسی وضعیت سهام شرکت در بورس بود که با تعدادی از اعضای عالی رتبه شرکت و دکتر سارتان به عنوان مشاور ارشد اقتصادی نیم ساعتی از آغازش می گذشت. رو به جمعیت برگشتم :
- بله دوست دارم. بیست سال پیش که جوون تر بودم وبلاگی داشتم در همین مورد. بگذریم. مدتی پیش مطلبی در مورد ظهور انسان اومگا در نوشته ای از آدریان بری می خوندم. انسان اومگا همون روبات هوشمنده دوستان! که قراره خیلی از کارها رو به دست بگیره. اون مطلب می گفت یکی از خارق العاده ترین ویژگیهای زندگی انسان اینه که در طول تاریخ حیات، مدت زمان لازم برای دگردیسی یک گونه به گونه دیگه همواره کاهش یافته...
دکتر صحبتم را قطع کرد و با تعجب پرسید:
- ما داریم درباره بورس و معامله حیاتی فردا صحبت می کنیم؟!
بدون توجه ادامه دادم:
- وقتی که کتابای مردم شناسی رو می خونم می بینم که این نظریه کاملا درسته، به ویژه در مورد انسان. انسان نوین که مردم شناسان اونو "هومو ساپینس ساپینس" می نامن، نزدیک به 100000 سال زندگی کرده، این مدت ممکنه خیلی زیاد به نظر بیاد ولی در بحث تاریخ جانوران، این چهل میلیون روز فقط یه چشم به هم زدنه، از زمان پیدایش نخستین پستانداران تا پریمات ها، یعنی نخستین پستانداران، 125 میلیون سال طول کشید، پریمات ها ظرف تنها 60 میلیون سال به شامپانزه های آدم نما تبدیل شدن و 5 میلیون سال بعد انسان نوین پا به عرصه هستی گذاشت...
نگاهی به شرکت کنندگان در جلسه انداختم که با شگفتی تمام به من خیره شده بودند و تلاش می کردند رابطه ای میان پریمات ها، شامپانزه ها و وضعیت سهام شرکت در بازار بورس بیابند. در حالیکه بیماری ام لحظه به لحظه بیشتر مرا در بر می گرفت با هیجان، دستانم را تکان می دادم و تلاش می کردم مطلبی را که از راه افق شهر از پنجره به درونم نفوذ کرده بود تشریح کنم. ادامه دادم:
- یه کم بیایم جلوتر دوستان، ظرف 8 هزار سال گذشته شاهد ظهور انسان شاهنشاهی بودیم، انسان دانشور در 400سال پیش پدیدار شد، انسان دستگاهی در 100 سال پیش و انسان الکترونیک در سه دهه پیش ظاهر شد. هفته گذشته مقاله ای رو از پروفسور ویلیام دی میخوندم که می گفت موعد ظهور گونه ی جدید انسان که همون انسان اومگا باشه یه کم دیر شده.
دکتر سارتان دوباره حرفم را قطع کرد و با خنده ای که حالت عصبی گونه اش حاکی از تلاشی بی فایده و ناامیدانه برای بازگرداندنم به موضوع داشت، گفت:
- اگه منظورت از اومگا عرضه سری جدید سهام شرکته باید بگم که باهات موافقم، ما از زمان بندی خیلی عقبیم.
- نه دکتر. داشتم فکر می کردم که این قانون دگردیسی در مورد تغییرات روانی در یک انسان از کودکی تا دورانی که من اسمش رو دوران محاسبات می ذارم هم صدق می کنه، یعنی مدت زمان میان دوره های رشد یک انسان از یک دوره کودکی به یک دوره دیگه ی کودکی همواره کاهش پیدا میکنه، که معمولا دوره متاخر با کاهش زیاد کودکی همراهه، ( فراموش نکنیم که ما تا لحظه مرگمون کودکیم ) به عبارتی ما داریم خنگ می شیم دوستان، خنگ یعنی دیگه زبون حقیقت ِ وجودمون رو نمی فهمیم، قانون دگردیسی کودکی میگه اگه دوره اولیه کودکی ده ساله، دوره بعدی مثلا هفت ساله، دوره بعدی شاید پنج سال باشه و همینطور تا آخر، فکر می کنم امروز پایان دوره کودکی حدودا سن بیست سالگی باشه، یه کم بالا یا پایین.
دکتر با جدیت و در حالیکه دیگر از آن خنده نا امیدانه اش خبری نبود با لحنی آمرانه گفت:
- نتیجه گیری لطفا !
- دقیقا مشکل ما همینه دکتر، نتیجه گیری. ما همیشه محاسبه می کنیم که نتیجه بگیریم ولی فراموش می کنیم که برای پسر بچه مون بدون هیچ مناسبتی کلاه بوقی بخریم !
کتم را پوشیدم، کیفم را از روی میز برداشتم، و به سمت درب خروجی رفتم. دکتر فریاد زد:
- کجا میرید سامان؟
در حالیکه به سمت درب می رفتم در پاسخ فریاد زدم:
- کلاه بوقی دکتر، کلاه بوقی...
و ادامه دادم:
- می رم برای پسر کوچولوم کلاه بوقی بخرم، می ترسم جلسه که تموم بشه هیچ فروشگاهی باز نباشه...
به درب که رسیدم و آن را گشودم در حال خروج رو به جمعیت داخل اتاق کردم:
- دوست ندارم وقتی دارم با پسر بچه ام از دوران کودکیم حرف می زنم با شگفتی نگاهم کنه که یعنی "مگه تو هم بچه بودی؟!". تولد بچه ام نیست دوستان ولی می خوام براش کلاه بوقی بخرم، کلاه بوقی...
وارد آسانسور شدم، دگمه پارکینگ را فشار دادم، سیگاری روشن کردم. از دود کردن بیمار گونه اش بیش از دود کردن سیگارم در ابتدای جلسه لذت می بردم.

پی نوشت: "سارتان" یک اسم کاملا ساختگی ست.

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت9:50توسط ..:: سامان ::.. | |

در یک مه نوردی طولانی هیچ چیز به وضوح کامل نخواهد رسید، و به محض آنکه چیزی را آشکارا ببینیم - مثلا چراغهای یک اتوبوس زندان را - آن چیز از کنار ما رد خواهد شد، یا ما از پهلویش خواهیم گذشت. اگر سر بگردانیم هم - با بغض و نفرت - فقط برای آنی میله های پنجره را خواهیم دید و یک جفت چشم را، و باز مه سپید فشرده ی مسلط را. بگذار خشخاش، شقایق دست نخورده بماند، و شک کنیم در اینکه اصلا اتوبوسی در کار است، و میله هایی، و چشمهایی آنگونه سرشار از خاکستر، و پرنده وش. مه اگر آنطور که من تخیل می کنم باشد، دیگر از نگاه های چرکین و قلبهای کدر، گله مند نخواهیم شد . . .
برای نفسی آسوده زیستن، چاره ای نیست جز مهی فشرده را گرداگرد خویش انگار کردن، مهی که در درون آن، هر چیز غم انگیز، محو و کمرنگ شود . . .

پ.ن: کتاب "یک عاشقانه آرام" نادر ابراهیمی با این جملات آغاز می شود، این جملات را دوست دارم و این مه را، هر چند هیچگاه موفق به تمام کردن کتاب نشدم، خوب چه اهمیتی دارد... ؟

پ.ن: موسیقی همواره مرا از این دنیا پرتاب می کند، پرتابم می کند به ژرفای زندگی...

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت9:48توسط ..:: سامان ::.. | |