تبليغاتX
دوست دارم سرما بخورم

دوست دارم سرما بخورم

دست نوشته های یک پیانیست غیر حرفه ای

پ.ن.1 - امروز بالاخره سرما خوردم، آبریزش و خش دار شدن صدا. اما افسوس که از نوشیدن شیرکاکائوی داغ درون تختی مملو از ملحفه های سفید، تشک پنبه ای و پتوی گلبافت خبری نیست، که البته خیلی مهم است که چه کسی آن را به دستم بدهد تا بخورم.
پ.ن.2 - دلم برای سیگارها و قهوه ها و گپ های " کافه کلاسیک " با آن تصاویر ناب از حاکمان سرزمین کلاویه ها بر دیوارها و آن منوی خاص اش، در حالیکه پشت میزی کوچک در برابر آنهایی که سرشان به تنشان می ارزد نشسته ام تنگ شده . به روزگار مسخره می خندم، زمستان که قهوه و سیگار بیشتر می چسبد کمتر به کلاسیک می روم.
پ.ن.3 - این پست فقط درد دلی بود از کمبود شیر کاکائوی داغ و قهوه و سیگار و گپ و بتهوون و کورال و خرابه های آتن، و هیچ ارزش دیگری ندارد.

پ.ن.4 - خوشحال باشید، شما خواننده اولین و تنها متن در جهان هستید که اصلا متنی درونش نیست و همه اش پی نوشت است.

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت17:1توسط ..:: سامان ::.. |

- همه آدما بیمارن. این یک اصله و نیازی به اثبات هم نداره. نه، نه، ابدا منظورم سرطان معده، آنفولانزا یا ایدز نیست، از نسیان هم حرف نمی زنم - که البته این، یک بیماری دوست داشتنی ست - و نه حتی سرما خوردگی که عاشقشم. این بیماری که منظور منه از مشکل ما با چگونه زیستنمون ناشی میشه، اینکه چگونه زیستن خودمون رو به زندگی کردن تبدیل کنیم، این بیماری از تولد آغاز می شه و حتی با هر بار تابیدن خورشید به چهره مون شدت می گیره. تو فکر می کنی مردم از مرگ طبیعی می میرن؟ نه! نه! نه! هیچ کس از مرگ طبیعی نمی میره. همه مردم از بیماری می میرن.
- تو یه روانی هستی لعنتی، این تو هستی که بیماری نه من. من سالم ام.
خندیدم، دوباره نگاهش کردم، از کاری که می خواستم بکنم مطمئن شدم.
- حالا شک ندارم که تو به بدترین گونه بیماری مبتلا شدی : تو خودت رو سالم می دونی. خوب میدونی چیه؟ تمام قوانینی که آدما در مورد مجازات خلق کردن خطای محضه. برای مثال تنها افرادی که حقیقتا مستحق مجازات اعدام هستن بیماران خطرناکی مثل توا َن.

دیگر کلافه شده بود، خیلی تلاش می کرد تا از قاب چوبی بزرگی که در آن زندانی اش کرده بودم رها شود. و من روی یک مبل قدیمی بزرگ با رویه پارچه و طرح چارخانه های قهوه ای و سفید - که رها شدنم درون آن همان حسی را به من میداد که در دوران کودکی، رفتن بر روی مبل های گنده و بی قواره خانه پدر بزرگ و خود را ناخدای یک کشتی قدیمی بزرگ بادبانی تصور کردن - فرو رفته بودم و مقابل پایم یک میز عسلی چوبی کوچک با طرح گوتیک که از سمساری گیرش آورده بودم قرار داشت که روولور لوله بلند دسته چوبی ام را از ابتدای صحبتمان روی آن گذاشته بودم. نگاهش کردم و با لحنی آرام و خونسرد که صحبت های قبلی ام را تایید می کرد ، انگار که هیچ یک از حرفهای او را نشنیده باشم، ادامه دادم :

- همـ ـ ـه مـ ـ ـا بیِمـ ـ ـاریم. اما . . .

با حالتی مرکب از ترس و خشم - ترسی که با نفوذ حس نا امیدی محض، لمس هر چه بیشتر نزدیکی به مرگ و همزمان تنفر از کسی که تا لحظاتی دیگر قصد کشتنش را دارد کمرنگ تر می شود و به خشم بدل می گردد- فریاد زد :
- اما چی کثافت ؟
و آرام تر از قبل، با خنده ای که حس سادیستیک درونش را برای عرضه به چنان بیماری دوست داشتم پاسخ دادم:
- اما همه بیماری ها باعث آزار دیگران نمیشه. درست بر خلاف بیماری تو.
صدای نفس هایش، بوی عرق بدنش و چهره بیمارش فضا را پر کرده بود.
- و تو باید درمان بشی.
روولور را برداشتم، به طرفش نشانه رفتم و شلیک کردم. آینه بزرگ روبرویم با صدای مهیبی فرو ریخت.
خسته بودم. شاید یک فنجان قهوه و یک سیگار برگ . . .

نه ترجیح می دهم بخوابم. فردا فکری به حال این جسد خواهم کرد.

---------------------------------

پ.ن.1. برخی مودبانه و برخی هم با لحنی کمی خشن تر مرا به استیضاح کشانده اند که چرا به جز تعداد اندکی از پست های وبلاگم در موارد دیگر منبع اصلی نوشته یا داستان را ذکر نمی کنم. نخست لازم دیدم توضیح بدهم که منبع حقیقی هر نوشته ای ابتدا شاید تمامی چشم اندازهای نوشتاری و غیر نوشتاری اطراف نویسنده آن مطلب باشد که باعث می شود کلمات ، گویی از منبعی غیبی، در قالب جملات، نوشته ای را شکل دهند. دوم که احتمالا برای دوستان خشنی که تاکید بر ذکر منبع دارند مهم تر است اینکه پست هایی که در آنها منبعی ذکر نشده، شامل داستان های مینیمال و کوتاه در وبلاگ از ذهن مغشوش اینجانب تراوش کرده است. به بزرگواری خود ببخشید.
پ.ن.2. در حال گردآوری جسته ایده های یک سمفونی هستم . . .

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت14:49توسط ..:: سامان ::.. | |

تا بیست سال پس از فارغ التحصیلی بهترین استاد دانشکده ام را فراموش کرده بودم. تا اینکه حادثه ای مرا به یادش انداخت و متوجه شدم که ماههای آخر عمرش را سپری می کند .

سه ماه آخر عمرش، در حالیکه سالها از آخرین دیدارم با او در روز فارغ التحصیلی از دانشکده می گذشت، هر هفته به دیدنش می رفتم. هر سه شنبه در حالیکه روز به روز بیماری ، بخش بیشتری از بدنش را تحلیل میداد، به یاد دوران شیرین دانشکده، با هم گپ می زدیم و من مثل بیست سال گذشته باز خود را چون شاگردی در برابر استاد حس می کردم و از این کلاس هفتگی و درس استاد لذت می بردم.در این دوره کوتاه سه ماهه، در کلاس درسی که اتاق کوچک استادم در خانه اش که محصور میان درختان باغ اطرافش در حومه شهر بود، در حالیکه بدن فلج شده و پلاسیده اش روی ویلچر رها بود، خاطرات کلاس های او در دانشکده برایم زنده می شد.

در آخرین دیدارمان به یاد تمرین عجیب استاد در سال اول دانشکده افتادم.
در آن روز استاد پیرم می گوید برای ما تمرینی دارد. از ما می خواهد پشت به هم بایستیم و بعد آن قدربه عقب متمایل شویم که اگر دانشجوی پشت سری ما را نگیرد به زمین بیفتیم. برای اغلبمان تمرین دشواریست. نمی توانیم بیش از چند اینچ خودمان را به عقب متمایل کنیم. از روی خجالت می خندیم. سرانجام یکی از دانشجویان ، دختری لاغر و باریک اندام با موهای سیاه که پلوور سفید رنگی بر تن دارد دستهایش را روی سینه می گذارد، چشمانش را می بندد و بدون ترس و لرز خود را به عقب رها می کند.برای لحظه ای یقین می کنم که به زمین در می غلتد. اما این اتفاق نمی افتد، دانشجویی که پشت سرش ایستاده او را می گیرد.
"آفرین ! آفرین!"
بعضی ها دست می زنند.
استاد سرانجام لبخند می زند. به دختر می گوید:
"می بینی، چشمانت را بستی. تفاوتش در این بود. گاه آنچه می بینی باور نمی کنی. مجبوری آنچه را احساس می کنی باور کنی و اگر قرار باشد کاری کنی که دیگران به تو اعتماد کنند باید احساس کنی که تو هم می توانی به آنها اعتماد کنی - حتی وقتی در تاریکی هستی، حتی وقتی داری سقوط می کنی." . . .
آخرین سه شنبه دیدارمان بریده بریده و به سختی حرف میزد. نمی دانستم چگونه خداحافظی کنم.
دستم را به آرامی فشرد و آن را روی سینه اش گذاشت:
"ما ... اینجوری ... خداحافظی می کنیم"
به سختی نفس می کشید. نگاهی به من کرد:
"دوستت ... دارم"
من هم شما را دوست دارم استاد.
"چیز ... دیگری ... هم ... هست ... میدانم"
"چه چیز دیگری را می دانید؟"
"تو ... همیشه. . ."
چشمانش کوچک شد و بعد گریست. صورتش حالت یک کودک یک ساله را پیدا کرده بود. دقایقی بدنش را به خود فشردم. پوست شل و نرمش را مالش دادم. موهایش را نوازش کردم. با دست صورتش را ، استخوانهای چسبیده به پوست و اشکش را لمس کردم . . .
به نجوا گفت:
"به امید دیدار" . . .

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت11:7توسط ..:: سامان ::.. | |