|
پ.ن.1 - امروز بالاخره سرما خوردم، آبریزش و خش دار شدن صدا. اما افسوس که از نوشیدن شیرکاکائوی داغ درون تختی مملو از ملحفه های سفید، تشک پنبه ای و پتوی گلبافت خبری نیست، که البته خیلی مهم است که چه کسی آن را به دستم بدهد تا بخورم. پ.ن.4 - خوشحال باشید، شما خواننده اولین و تنها متن در جهان هستید که اصلا متنی درونش نیست و همه اش پی نوشت است.
دیگر کلافه شده بود، خیلی تلاش می کرد تا از قاب چوبی بزرگی که در آن زندانی اش کرده بودم رها شود. و من روی یک مبل قدیمی بزرگ با رویه پارچه و طرح چارخانه های قهوه ای و سفید - که رها شدنم درون آن همان حسی را به من میداد که در دوران کودکی، رفتن بر روی مبل های گنده و بی قواره خانه پدر بزرگ و خود را ناخدای یک کشتی قدیمی بزرگ بادبانی تصور کردن - فرو رفته بودم و مقابل پایم یک میز عسلی چوبی کوچک با طرح گوتیک که از سمساری گیرش آورده بودم قرار داشت که روولور لوله بلند دسته چوبی ام را از ابتدای صحبتمان روی آن گذاشته بودم. نگاهش کردم و با لحنی آرام و خونسرد که صحبت های قبلی ام را تایید می کرد ، انگار که هیچ یک از حرفهای او را نشنیده باشم، ادامه دادم : - همـ ـ ـه مـ ـ ـا بیِمـ ـ ـاریم. اما . . . نه ترجیح می دهم بخوابم. فردا فکری به حال این جسد خواهم کرد. --------------------------------- پ.ن.1. برخی مودبانه و برخی هم با لحنی کمی خشن تر مرا به استیضاح کشانده اند که چرا به جز تعداد اندکی از پست های وبلاگم در موارد دیگر منبع اصلی نوشته یا داستان را ذکر نمی کنم. نخست لازم دیدم توضیح بدهم که منبع حقیقی هر نوشته ای ابتدا شاید تمامی چشم اندازهای نوشتاری و غیر نوشتاری اطراف نویسنده آن مطلب باشد که باعث می شود کلمات ، گویی از منبعی غیبی، در قالب جملات، نوشته ای را شکل دهند. دوم که احتمالا برای دوستان خشنی که تاکید بر ذکر منبع دارند مهم تر است اینکه پست هایی که در آنها منبعی ذکر نشده، شامل داستان های مینیمال و کوتاه در وبلاگ از ذهن مغشوش اینجانب تراوش کرده است. به بزرگواری خود ببخشید.
سه ماه آخر عمرش، در حالیکه سالها از آخرین دیدارم با او در روز فارغ التحصیلی از دانشکده می گذشت، هر هفته به دیدنش می رفتم. هر سه شنبه در حالیکه روز به روز بیماری ، بخش بیشتری از بدنش را تحلیل میداد، به یاد دوران شیرین دانشکده، با هم گپ می زدیم و من مثل بیست سال گذشته باز خود را چون شاگردی در برابر استاد حس می کردم و از این کلاس هفتگی و درس استاد لذت می بردم.در این دوره کوتاه سه ماهه، در کلاس درسی که اتاق کوچک استادم در خانه اش که محصور میان درختان باغ اطرافش در حومه شهر بود، در حالیکه بدن فلج شده و پلاسیده اش روی ویلچر رها بود، خاطرات کلاس های او در دانشکده برایم زنده می شد. در آخرین دیدارمان به یاد تمرین عجیب استاد در سال اول دانشکده افتادم.
|
پیش در آمد
وقتی نیاز به نوشتن دارم همه چیز متفاوت است. خود را در آغاز جاده ای می بینم که به افقی کودکانه ختم می شود و به هیچ تاریخ نگارآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 دوستان
ســـایه
ونسان ونگوگ
سلام مارشال |