تبليغاتX
دوست دارم سرما بخورم

دوست دارم سرما بخورم

دست نوشته های یک پیانیست غیر حرفه ای

خیلی احمقیم که همیشه نیمه خالی لیوان را نگاه می کنیم، چه اینکه این نیمه خالی در واقع نیمه هم نیست، اصلا شاید یک چهارم هم نباشد، شاید هم کمتر. حقیقتا گاهی خیلی  احمق می شویم، اصلا چرا یک جور دیگر به دنیا نگاه نکنیم :
خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم. اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.
خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم .
خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.
خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.
خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.
خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن .
خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.
خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.
خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.
خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.
خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.

حقیقتا خیلی احمق هستیم اگر از خرخر، مالیات، تنگ شدن لباس، خستگی، پیدا نکردن جای پارک، سر صدای آزار دهنده همسایه، بیماری، مالیات و این همه دلیل روشن برای زندگی اعصابمان به هم بریزد و خدا را شکر نکنیم .

بخند احمق . . .

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت10:38توسط ..:: سامان ::.. | |

برای همه چیز پاسخی دارد ، پاسخی در دورترین فاصله از تفکر و اندیشه ، پاسخی در نزدیکترین فاصله به حس ساده ، ناب و خالص نگاه شگفت زده کودکی یک ساله به صحنه ای از یک فیلم جنایی در تلویزیون.
 چه کسی پس از مرگ می خندد؟ باران در انبوه برگها.
کریستیان بوبن زیستنم را با قلم موی زندگی رنگ آمیزی کرد.
 روزی از او پرسیدم : باد از کجا می آید؟ پاسخ داد : از کتابی قدیمی که گشوده مانده است.
سالها قبل نوشته هایش را که می خواندم، احساس می کردم اندیشه ها و احساسات ته نشین شده ام را که تا آن زمان نامی نداشتند باز می شناسم : مرگ، آزادی، کودکی، رخوت.
 تا به حال بوی کتاب های بسیار قدیمی را که گذر لطیف زمان ، صفحاتشان را زرد رنگ و پوسیده و لبه هایشان را بریده بریده کرده استشمام کرده ای؟ در این کهنگی ِ عطر و زردی ِ رنگ ، لطافت و رخوتی ناب نهفته است. حالا می فهمم که چرا سالها پیش، آنگاه که کودکی  سه یا چهارساله بودم ، مخفیانه به زیرزمین خانه مادربزرگم  که سرشار از اشیاء قدیمی مربوط به گذشته ای بس دورتر از زیستن من ، پدر و مادرم بود می رفتم . همه شوق من برای رفتن به خانه مادر بزرگ به خاطر آن زیرزمین قدیمی بود. از پیمودن مسیر میان ورودی زیرزمین تا جعبه ای بزرگ و قدیمی در گوشه ای از آن که مملو از دست نوشته های سالیان دور پدربزرگم و کتب قدیمی بود قلبم به شدت به تپش می افتاد . آن روزها دخترعمه ها و پسر عمه هایم هم اگر به زیرزمین می آمدند  برای پیدا کردن چیزی شبیه اسباب بازی بود و هیچکس سراغ آن جعبه قدیمی خاک خورده نمی رفت. هر چه را که از جعبه در می آوردم - جریده ای، دست نوشته ای یا کتابی- در حالیکه چشمانم برق میزد ، انگار که گنجی را از زیر خاک بیرون کشیده باشم با ذوق نگاهش می کردم، می بوییدمش و ساعت ها با آن عشق بازی می کردم. گاهی فکر می کردم پیرمردی با ریش انبوه سفید از میان این گنجینه های با ارزش برایم چشمک میزند و از گذشته ای که هرگز ندیده بودم صحبت می کند.
حالا می فهمم که این جاذبه ، جاذبه همان نسیمی بوده است که دوست کوچک 55 ساله ام ، کریستیان بوبن ، اعتقاد دارد از میان صفحات گشوده کتابی قدیمی سرچشمه می گیرد.
و امروز ، پس از گذشت سالیان دراز از دوران ناب گشت و گذار در سرزمین رویایی ِ زیرزمین خانه مادر بزرگ و در فاصله ای بی نهایت از حباب های معصومیت های معلق در هاله زیستن بی ملاک کودکی، که با هر گامی که به سوی بزرگتر شدن در قعر جامعه بر می داریم یکی یکی صدای ترکیدنشان به گوش می رسد، آن دیوانگی و عشق به قرار گرفتن در مسیر نسیمی که از کتب قدیمی وزیدن میگیرد ، هنوز در من پایدار مانده است.


 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت14:8توسط ..:: سامان ::.. | |

یک هفته پس از گریز از زندان، تازیانه زمان در میان دیوارهای تنگ ِ وسعت ِ بی نهایت شهر شکنجه اش می داد .
سی و سه سال از عمرش را در زندان به سر برده بود و قرار بود تا ابد در میان دیوارهای سلول خاکستری رنگش که فاصله شان تنها 5/5 متر بود بماند. در این مدت، کار روزانه اش در زندان قدم زدن میان دیوارهای سلول و اندیشه فرار بود.
 فاصله میان زندان و شهر را از ترس ماموران و شوق آزادی، یک نفس دویده بود. تعلیق حقیقی ، درست در لحظه ای که طعم آزادی ، قصد داشت مذاقش را شیرین کند، نفوذ به روحش را آغاز کرد. وقتی به شهر رسید تازه متوجه اولین مشکلش با محیط بیرون شد . با پیمودن بدون وقفه ی مسافت های بیش از 5/5 متر ، مشکل داشت: در حین راه رفتن ، وقتی 5/5 متر مسافت را طی می کرد انگار که دیواری به ناگاه در  برابرش قد بر افراشته باشد، ناخودآگاه توقفی ناگهانی می کرد و دوباره ادامه میداد، اگر نگاهش می کردی ، در یک فاصله 100 متری تقریبا بیست بار این کار را بی اراده تکرار می کرد . . .
یک هفته را بی هدف در شهر گذراند، نه خانواده ای وجود داشت نه هیچکس دیگری که بتواند لبخندی را با او معامله کند . . .

"هر لحظه که می گذرد ، ابدیت این گستره ی بینهایتِ مرزبندی شده  بیش از پیش مرا  به غل و زنجیر می کشد. از زندان در آمده ام و به سیاهچال افتاده ام . احساس خفگی می کنم ، حصارهای شهرهزاران بار بیش از دیوارهای سلول کوچکم ، قلب و روحم را می فشارد. با چه هدفی از زندان گریختم ؟ سالها نقشه آزادی از زندان را در ذهن و روحم پرورش دادم ، در حالیکه حتی یک لحظه نیاندیشیدم که این آزادی را چگونه خرج کنم . و هرگز تصور نمی کردم که هیچ فروشگاهی برای خرج کردن این آزادی در این جهان مرزبندی شده وجود نداشته باشد، حداقل برای من.  دردنیای کوچک خاکستری رنگی که در زندان به من اختصاص داشت ، دنیایی که چشم اندازش تکه ای برش خورده از آسمان آبی پشت پنجره سلول و محدوده اش ، فاصله 5/5 متری میان دیوارهایش بود ، آنگاه که قدم می زدم می دانستم که این گام برداشتن برای چیست : اندیشه رهایی از زندان. تنها چیزی که در زندان مرا چون دیواری در برابر هجوم نیستی می افراشت تصور آزادی ای بود که در ذهن می پروراندم. اما اکنون ، در این برهوت بی حد و مرز با چشم اندازی که با هر قدم، نگاه را در افقی نو پرتاب می کند و هیچ دیواری قادر به محدود کردنش نیست، نمی دانم که برای چه گام برمیدارم.  درست  مانند  ملتی که  انقلاب کرده و  سالها پس  از  خروج  از  دوزخ ِ   " آزادی از " به برزخ ِ " آزادی برای" می افتد و حالا من ، پس از 33 سال رنج زندان، و سالها تلاش برای آزادی، در همان برزخ سقوط کرده ام. نه ، من در این گستره پهناور جای نمی گیرم، من متعلق به وسعت 5/5 متری سلولی کوچک هستم تا هدفمند در میان دیوارهای خاکستری اش زمان را همچون خمیری ورز دهم . وقتی می اندیشم که می توانم مسیر روبروی خود را طی کنم بدون این نگرانی که دیواری راهم را سد کند، به وحشت می افتم.  زندگی همیشه تعریفی نیست که در سختی ها به آن می رسیم  و گاهی حتی ابدیت، آزادی و هدف را زائل می کند. ای کاش می توانستم باقیمانده عمرم را در کنار مردی که به مارس رفته بود، به تماشای کودکی ام بنشینم، اما افسوس که او دست کم صد سال از من فاصله زمانی دارد."


 روز هفتم بر فراز پلی بر روی رودخانه خروشان شهر ایستاد.  قصد پریدن به درون آب را داشت  که صدایی از پشت سر او را متوقف کرد:
" قبل از اینکه این کار رو بکنین میشه دعوت یه غریبه رو برای یه فنجون قهوه داغ و یه سیگار برگ بپذیرین؟ "
 در آن یک ساعتی که با مرد ناشناس بود ، به اندازه تمام عمرش، از کودکی تا گریز از زندان سیگار کشید،
قهوه خورد و گپ زد . . . .

" در دنیایی که همه برای یکدیگر ناشناس شده اند، هنوز انگیزه هایی برای زنده ماندن وجود دارند: غریبه هایی که مرا به قهوه و سیگار برگ دعوت می کنند. "

روز هشتم ِ فرارش ، به زندان برگشت. ساعاتی پس از بازگشتش به زندان رئیس زندان او را به اتاق خود احضار کرد:
" سالها برای فرار تلاش کردی ، میشه بپرسم برای چی رفته بودی که دوباره برگشتی ؟ "
زندانی با لبخندی پاسخ داد:
" رفته بودم در هوای آزاد ، یک فنجان قهوه بخورم و یه سیگار برگ دود کنم."
سلولش را عوض کردند، با تدابیر امنیتی بیشتر. خیلی زود به سلول جدیدش عادت کرد. چند روزی که گذشت قدم زدن میان دیوارهای سلول و اندیشه فرار از زندان را از سر گرفت.

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت13:36توسط ..:: سامان ::.. | |