تبليغاتX
دوست دارم سرما بخورم

دوست دارم سرما بخورم

دست نوشته های یک پیانیست غیر حرفه ای

نه ادعای داشتن روحیه ای شاعرانه را دارم ، نه علاقه ای به طعم گس نوشته های شاعرانی که به زور می خواهند به خواننده شان بقبولانند که با متنی رومانتیک! سر و کار دارند. اما برخی از نویسندگان متفاوت اند. آخرین باری که از پل الوار شعری را خواندم در وبلاگ سایه بود . دیروز در یکی از سایت های فرانسه زبان شعری را از الوار خواندم که در میان نوشته های شاعرانه و عاشقانه، متفاوت بود و مرا بر آن داشت تا پست دیگری را در ازای بیهودگی نابی که به لَختی روح می انجامد، خرج کنم :

تو را به جای همه زنانی که نمی شناختم دوست می دارم،
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم،
برای خاطر عطر گستره ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم،
برای خاطر برفی که آب می شود، برای نخستین گل،
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان،
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم،
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم،
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک
می بینیم.
بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینیم،
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه ی خویش گذشتن نتوانستم،
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم،
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند.
تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانه گی ات که از آن من نیست،
تو را به خاطر سلامت،
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم،
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم،
تو می پنداری که شکی، به حال آن به جز دلیلی نیست،
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود،
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

Je t'aime pour toutes les femmes que je n'ai pas connues
Je t'aime pour tous les temps où je n'ai pas vécu
Pour l'odeur du grand large et l'odeur du pain chaud
Pour la neige qui fond pour les premières fleurs
Pour les animaux purs que l'homme n'effraie pas
Je t'aime pour aimer
Je t'aime pour toutes les femmes que je n'aime pas

Qui me reflète sinon toi-même je me vois si peu
Sans toi je ne vois rien qu'une étendue déserte
Entre autrefois et aujourd'hui
Il y a eu toutes ces morts que j'ai franchies sur de la paille
Je n'ai pas pu percer le mur de mon miroir
Il m'a fallu apprendre mot par mot la vie
Comme on oublie

Je t'aime pour ta sagesse qui n'est pas la mienne
Pour la santé
Je t'aime contre tout ce qui n'est qu'illusion
Pour ce coeur immortel que je ne détiens pas
Tu crois être le doute et tu n'es que raison
Tu es le grand soleil qui me monte à la tête
Quand je suis sûr de moi

پ.ن : بهترین ترجمه، ترجمه شاملو بود . . .

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت13:10توسط ..:: سامان ::.. | |

آخرین انیمیشنی که مرد بر فراز تپه سرخ رنگی که در مارس پیدا کرده بود نگاه کرد ، "عروس مرده" نام داشت. آن را در حال نوشیدن قهوه و دود کردن سیگار برگ کاپتان بلاک تماشا کرد. آه ، یادم رفته بود بگویم که او همراه خود یک دستگاه ِ قهوه ساز هم به مارس برده بود. به اضافه کاناپه غول پیکر چرمی ِ کرمی رنگی که اولین هم آغوشی خود با همسر غیرقانونی اش را در شبی از شبهای تیره زمین بر روی آن انجام داده بود. فکر می کنم در آن شب، لحظه هم آغوشی، بی پرواترین لحظه زندگی ِ مرد، و آن اتاق، درخشان ترین نقطه در سیاره ای بود که هاله قراردادها جایگزین اکسیژن جو اطرافش شده بود، زیرا در آن زمان که برای هر چیز باید از گذرگاه قراردادها عبور میکردی ، بدون قرار داد با زنی زندگی کردن، حکمش اعدام با گیوتین بود، همانطور که برای رفتن به دستشویی هم باید جایی را امضاء می کردی تا اجازه داشته باشی از درب دستشوئی که بر رویش آگهی تبلیغاتی سس مایونز دلپذیر نصب بود بگذری و خود را تخلیه کنی .
"عروس مرده" را که تماشا می کرد به یاد هم آغوشیهای دیوانه وار با همسر و عشق غیرقانونی اش ، قهوه اش را در حالی که عریان بود می نوشید . آخرین صحنه باکره گی مارس ، مردی عریان بود که بر روی کاناپه ای کرم رنگ، در حالیکه سیگار می کشید و قهوه می خورد از تماشای صحنه همنوازی پیانوی دو شخصیت اصلی داستان لذت می برد. نگاهش پس از گذر از تلاقی ِ رنگ ِ سرخ ِ تپه ماهورها و صورتی رنگ ِ آسمان ِ مارس به پرواز در آمد و با عبور از ژرفای زمان در تلاقی رنگ سبز ِ دشتها و آبی ِ آسمان ِ کوه های آلپ، جایی که هایدی و پدربزرگش بدون قرارداد سوپ جو می خوردند، فرود آمد. وارد کلبه شان که شد همسرش هم سر میز بود.
پس از تماشای عروس مرده بود که دیگر هرگز نفس نکشید .

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت10:50توسط ..:: سامان ::.. | |

مرد از سفینه که پیاده شد صحنه نابی بود آن سرخی یک دست و آن تپه ماهورهای مریخ . دنبال جایی می گشت تا کاری را که برایش راه درازی را از زمین پشت سر گذاشته بود انجام دهد، هر چه بیشتر گام بر می داشت حضور احاطه کننده دنیای یک دست سرخ مارس را بیشتر حس می کرد : " آه خدای من ، چه سرزمین بکری. غریب است اما بکر است، دست نخورده و ساده ."
خبری از ماموران امنیتی نبود، خبری از ترکیبات پیچیده زمینی هم نبود : ترکیب عشق و سراب یا ترکیب سینما و تجارت ، ترکیب کودکی و ملاک و . . . اصولا هیچ خبری از سراب و تجارت و ملاک نبود.
" به این جو صورتی رنگ هم می توان عادت کرد، اینجا زمین نیست که رنگها مشکل ساز باشند ."
کمی که جستجو کرد تپه کوچکی را یافت که برای کارش مناسب به نظر می رسید ، به بالایش که رسید جعبه ای را که همراه داشت باز کرد، یک دستگاه وی سی دی ، یک مانیتور و چند عدد سی دی از داخلش بیرون آورد ، خندید ، قلبش میزد ، مثل کودکی که منتظر تماشای کارتون مورد علاقه اش باشد. کیفور بود . . .
نه استرلینگ مادر داشت نه حنا ، سباستین هم با آن سگ سفید نخراشیده اش و یا نل کوچک که اصلا نه پدر داشتند نه مادر ، اگر هم داشتند معلوم نبود کجا بودند، اما راحت و ساده خوش می گذراندند . پرین هم با اینکه از میانه راه بی مادر شده بود اما خوب بلد بود چگونه تمام خوشبختی دنیا را تا رسیدن به بیلفراند پیر در خمیازه های سگ کوچکش بارون با آن قیافه دلقک وار جستجو کند، خمیازه هایی که وقتی کشیده می شد انگار چهره لااوبالی ترین و بی دغدغه ترین موجود دنیا را تماشا می کنی .
وی سی دی و مانیتور را راه انداخت . سی دی ها را نگاهی کرد، لبخندی زد: " در زمین دیگر سبزی بکری وجود ندارد ، شاید در سرخی بکر این سرزمین بتوانم بدون دخالت سراب و تجارت و ملاک از تماشای استرلینگ و رامکال، حنا و پا کوتاه و یا یونیکو اسب تک شاخ ، لذت ببرم . وای که برای پیدا کردن این آخری تا کجاها که نرفتم . . ."
با لذت مشغول تماشا شد . . .
سی سال بعد ، اولین گروه زمینی با ماموریت قابل زیست کردن مریخ برای زندگی انسان ، جسد او را در حالیکه بر روی همان تپه در برابر مانیتور نشسته و یک بسته پفک مینو در دست داشت پیدا کردند .
کار ساخت اولین شهرک قابل زیست در مارس سی سال بعد از کشف جسد پایان یافت و هالیوود اولین استادیوم فیلم سازی اش در مارس را بر فراز همان تپه ای که مردی شصت سال پیش بر روی آن استرلینگ تماشا میکرد تاسیس نمود.
مارس هم فاحشه شده بود ، مثل زمین . . .

 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت10:35توسط ..:: سامان ::.. | |


گروهی از دانشمندان 5 میمون را در قفسی قرار دادند. در وسط قفس یك نردبان و بالای نردبان موزی گذاشتند.
هر زمانی كه میمونی بالای نردبان می‌رفت دانشمندان بر روی سایر میمون‌ها آب سرد می‌پاشیدند.
پس از مدتی، هر وقت كه میمونی بالای نردبان می‌رفت سایرین او را كتك می‌زدند.
مدتی که گذشت دیگر هیچ میمونی علی‌رغم وسوسه‌ای كه داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمی‌داد.
دانشمندان تصمیم گرفتند كه یكی از میمون‌ها را جایگزین كنند.
اولین كاری كه این میمون جدید انجام داد این بود كه بالای نردبان برود كه بلافاصله توسط سایرین مورد ضرب و شتم قرار گرفت.
پس از چندبار كتك خوردن میمون جدید با این كه نمی‌دانست چرا؟ اما یاد گرفت كه بالای نردبان نرود.
میمون دومی جایگزین گردید و همان اتفاق تكرار شد.
سومین میمون هم جایگزین شد و دوباره همان اتفاق ( كتك خوردن ) تكرار گردید.
به همین ترتیب چهارمین و پنجمین میمون نیز عوض شدند.
آن چیزی كه باقی مانده بود گروهی متشكل از 5 میمون جدید بود كه با اینكه هیچ‌گاه آب سردی بر روی آن‌ها پاشیده نشده بود، میمونی كه بالای نردبان می‌رفت را كتك می‌زدند .
اگر امكان داشت كه از میمون‌ها بپرسند كه چرا میمونی كه بالای نردبان می‌رود را كتك می‌زنند شرط می بندم كه جواب آن‌ها این خواهد بود :
" من نمی‌دانم، این اتفاقی‌ است كه اطرافمان می‌ افتد! "
این جواب در جامعه روزمره زده تهی از تفکر امروز ما آشنا نمی‌آید ؟ !

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ . ن . داشتم فکر می کردم که در اطرافمان از این میمون ها چه فراوان زندگی می کنند !

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت8:50توسط ..:: سامان ::.. | |