تبليغاتX
دوست دارم سرما بخورم

دوست دارم سرما بخورم

دست نوشته های یک پیانیست غیر حرفه ای

وقتی به فکر فرو رفتم پشت فرمان و چراغ قرمز بودم،
در همان زمان کوتاه گذشته ای بیست و چند ساله را مرور کردم،
آیا باید ادامه می دادم ؟
از بوق ماشین ها به خود آمدم ، چراغ سبز شده بود . . .
ادامه دادم . . .
بوق ماشین ها نخواهد گذاشت تا ابدیت پشت چراغ قرمز بمانم .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت9:49توسط ..:: سامان ::.. | |


یک خانه کوچک پنجاه متری در خارج شهر اجاره کرده ام که تنها وسائل درون آن عبارتند از :
یک دستگاه قهوه ساز ،یک فنجان زرد رنگ ، یک فندک با طرح دولفین ، یک پیانوی قهوه ای رنگ قدیمی ، یک دستگاه سی دی خوان و یک کاناپه قهوه ای رنگ که رو به تنها پنجره سالن کوچک قرار گرفته است.
چهار شب در سال از شهر خارج می شوم و تنها ، به آنجا می روم ، فقط چهار شب در سال ، یک شب از هر فصل .
دیشب ، یک شب فی البداهه بود ، چه لذتی دارد که سیگار برگ بکشی اما سیگاری نباشی ، قهوه تلخ بخوری اما به خوردنش عادت نکنی ، تمامی وجودت را جسورانه به دست تنها یک حس ، حس شنوایی ات بسپاری و از توصیفی که آکوردهای فی البداهه پیانو از روزمرگی ها می کنند ، به نفرتی فی البداهه دست یابی و این نفرت روحت را صیقل دهد ، نفرت از آنچه خلق شده تا روح را بپوساند و ثابت کند که یک احمق حقیقی هستی . . .
 گاهی لاابالی می شوم ، ته سیگار هایم روی کاناپه بریزد ، چه اشکالی دارد . . . ؟
هیچیک قابل ترک نیستند ، نه سیگار ، نه قهوه و نه آکورد .
هیچیک قابل ترک نیستند ، نه سیگار ، نه قهوه ، نه آکورد و نه زندگی .

 

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت10:57توسط ..:: سامان ::.. | |

 

دلش می خواست یک اثر جاوید خلق کند ، به سیاهان می اندیشید ، طرفدار تئوری برابری نژادی بود ، اما نه

همانند آشغالهای سفید پوستی که پولشان از پارو بالا می رود و برای اینکه آن وجدان گندیده خود را به

ظاهر آرام کنند و خودی نشان دهند ، هر از چند گاهی در حمایت از سیاهان میتینگی ، مراسم خیریه ای

چیزی راه می اندازند . شاید بتوانم کتابی بنویسم در باره سیاهان و در بیان دردهای آنها ، اما . . .

اما مشکلی وجود داشت : " چگونه می توانم آنها را بفهمم در حالیکه خودم یک سفید هستم ؟ "

خوب پس این علم پزشکی لعنتی باید به یک دردی بخورد ، مثلا تزریق هورمون یا . . .

طوری که سیاه شوم ، سیاه سیاه .

- این کار شدنی است آقای گریفین ، ولی تزریق این هورمون و تغییر رنگ شما ممکن است باعث

سرطان پوست و مرگتان شود .

 

چند ماه بعد جان هاوارد گریفین یک مرد سیاه بود . شاید می تواست کتابش را شروع کند .

روزی جلوی آینه رفت ، نگاهی به صورتش انداخت :

- نه ، نه ، سیاهان موهای صاف مجعد ندارند .

پس باید موهایش را نیز به شکل موی سیاهان در می آورد . . .

 وقتی این کار را انجام داد جلوی آینه رفت ، نگاهی به صورتش انداخت :

- نه ، نه ، سیاهان لب و بینی شان اینگونه نیست ، لبان و بینی من باید پهن تر از این باشد تا

یک سیاه واقعی باشم .مدتی بعد لب ها و بینی خود را طی عمل جراحی به شکل لب و بینی

سیاهان در آورد . جلوی آینه رفت ، نگاهی به صورتش انداخت :

- آره ، خودشه ، حالا یه سیاه واقعی شدی جان ! حالا می تونی بنویسی .

 

سال 1961 بود که جان هاوارد گریفین تجربه سیاه بودنش را در کتاب " سیاه مثل من " به نگارش در آورد .

مدتی بعد در اثر سرطان پوست از دنیا رفت .

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت14:49توسط ..:: سامان ::.. | |