تبليغاتX
دوست دارم سرما بخورم

دوست دارم سرما بخورم

دست نوشته های یک پیانیست غیر حرفه ای

گفتم خدا هم گاهی ایده کم میاره . یعنی ایده
جدیدی برای طراحی نداره . گفت چرا ؟
به دوقلو های اون سمت پارک اشاره کردم .
گفتم چو ن گاهی از یه طرح دو تا میزنه .
گفت این به خاطر این نیست که طرح کم میاره
به خاطر اینه که از یه طرح خیلی خوشش میاد
و دو تا ازش میسازه.
 

 

 

 





یاد لحظاتی افتادم که خدا ، می زنه به سرش
که نقاشی کنه ، عین بچه ها میشه ، دوست
داره با رنگ بازی کنه ، قلم موش رو بر میداره و
شروع می کنه به کشیدن یه قورباغه . . .
این بچه شدن خدا رو دوست دارم .

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت11:55توسط ..:: سامان ::.. | |

مرد جوان قصد نداشت به سیر زیستن اش ادامه دهد ، شاید نیازی به ادامه دادن نداشت ، یا انگیزه ها تمام شده بود ، یا چیزی مثل این ها ، از این دست دلایل فلسفی و غیر فلسفی که آدم ها قبل از قطع شاهرگ خود ، یا حبس خود در اتاق پر از گاز برای رومانتیک جلوه دادن مرگشان روی کاغذی که قرار است کنار جسدشان قرار بگیرد ذکر می کنند . به مراتب انسانهایی که برنامه ریزی قبلی برای خود کشی نمی کنند و مثلا در عرض چند ثانیه بدون اطلاع قبلی و بدون نگارش یک طومار رومانتیک حال به هم زن خود را از پنجره آپارتمان پایین می اندازند برایم قابل تحمل ترند.

احساس می کرد همین 30 سالی هم که آدم ها ، شهرها ، خیابان ها ، ماشین ها و پیانوی خود را تحمل کرده کافی است ، حتی زیاد هم هست . تنها یک مشکل وجود داشت : وصیت نامه پدر .

" و اگر روزی تصمیم گرفتی خارج از نوبت از دروازه مرگ عبور کنی به سراغ صندوقچه درون انبار ، کنار پیانوی قدیمی برو . آنچه باید انجام گیرد انجام بده و بعد تو آزادی . "

و مرد جوان ، همان روزی که آن نامه رومانتیک ، سوزناک و چندش آور را بر روی کاغذ نوشت ، و روش رومانتیک تر و تهوع آور خود کشی خود را نیز برگزید ، پیش از عبور از دروازه مرگ به سمت انبار قدیمی رفت . آنجا در گوشه ای از انبار ، کمی دورتر از پیانوی قدیمی صندوقچه نسبتا بزرگی را پیدا کرد . با کنجکاوی ، نگرانی و اضطراب به سمت صندوقچه رفت و کلید که مکانش را از روی وصیتنامه پیدا کرده بود به قفل انداخت .

خوب ! چه چیزی باید درون صندوقچه ای که پدری به پسرش وصیت می کند اگر قصد کشتن خودش را داشت ابتدا سراغ آن برود باشد ؟ مثلا مقدار زیادی پول یا سکه طلا . یا شاید سند تعداد زیادی زمین در نقاط مختلف شهر .

قطعا قصد ندارم این مینیمال کوتاه را به یک داستان کوچک تکراری نفرت انگیز ، از آن دست که قرنهاست مردم را فریب میدهند تبدیل کنم . از پول و زمین خبری نبود تا مرد جوان پای صندوقچه بنشیند و گریه کند و خدا را شکر کند که پدری دلسوز داشته که به فکرش بوده ، چه اینکه مشکل او و اساسا مشکل هر کس دیگری که قصد خود کشی به سرش می زند حتی اگر ظاهرا به خاطر پول بوده باشد دقیقا به خاطر پول نیست . جعبه پر بود از برگه های نت های چاپی مربوط به قطعاتی از پیانو که بیشتر آنها را قطعات کلاسیک تشکیل میداد . چیز دیگری هم بود ، یک تکه کاغذ ، دستخط پدر مرد جوان :

" هر یک از ما خالق اثری هستیم با نام زندگی ، احساس می کنم تو هنوز اثر خود را کامل نکرده ای ، برخی خطوط هنوز ناتمام مانده اند ، پیش از مرگت نت های درون این صندوقچه را آنگونه که روحت بپذیرد که بهترین حالت ممکن است روی پیانو اجرا کن . این مجموعه ای از عظیم ترین آثار موسیقی جهان است . این ملودی ها در حقیقت بخشی کوچک از اثر بزرگ زندگی سازندگان شان هستند . "

مرد جوان لرزید ، گریست و اندیشید.

پنجاه سال بعد لبخند زنان از انبار خارج می شد . او تمام آثار موجود در صندوقچه را به ظرافت باخ ، با خشونت شکوهمند بتهوون ، به سبکی و روانی موتسارت و سرشار از تخیل همچون شوپن نواخته بود .

به سمت اتاق خواب خود رفت . باید استراحت می کرد . روی تخت دراز کشید . نیازی به تیغ برای قطع کردن رگ دست یا شیر گاز برای قطع تنفس یا هیچ وسیله دیگر نداشت . دیگر به هیچ چیز نیاز نداشت . حالا مرگ بود که باید از او اجازه می گرفت ، او هم مختار بود بپذیرد یا رد کند .

می اندیشید ، به اثر بزرگی که در طول پنجاه سال خلق کرده بود ، به فرزندانش ، به نوه هایش ، و به شاگردانش که به جهان موسیقی هدیه کرده بود .

در حالیکه دراز کشیده بود لبخندی زد . احساس سبکی میکرد . با غرور به مرگ اشاره ای نمود ، همانند اشاره پادشاهی به برده اش . مرگ لرزان به کنارش آمد :

- در خدمتم سرورم .

- می تونی ببریش . اثر من تکمیل شده .

صبح روز بعد بر بدن بی جان پیرمرد در حالیکه لبخندی به لب داشت و به آرامی روی تخت دراز کشیده بود گریه میکردند . اثری از تیغ خون آلود یا بوی گاز نبود .

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت9:45توسط ..:: سامان ::.. | |

گاهی متنی را میابم که حقایق را آنچنان ساده بیان می کند که تمامی پیچیدگی های روح و فکرم را با لایه ای از اندیشه ناب و شادی کودکانه می پوشاند ، همانند متنی که امروز صبح خواندم :
به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر . . . ( وبلاگ سایه )

+نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت8:42توسط ..:: سامان ::.. | |