|
یاد لحظاتی افتادم که خدا ، می زنه به سرش
مرد جوان قصد نداشت به سیر زیستن اش ادامه دهد ، شاید نیازی
به ادامه دادن نداشت ، یا انگیزه ها تمام شده بود ، یا چیزی مثل این ها ،
از این دست دلایل فلسفی و غیر فلسفی که آدم ها قبل از قطع شاهرگ خود ، یا
حبس خود در اتاق پر از گاز برای رومانتیک جلوه دادن مرگشان روی کاغذی که
قرار است کنار جسدشان قرار بگیرد ذکر می کنند . به مراتب انسانهایی که
برنامه ریزی قبلی برای خود کشی نمی کنند و مثلا در عرض چند ثانیه بدون
اطلاع قبلی و بدون نگارش یک طومار رومانتیک حال به هم زن خود را از پنجره
آپارتمان پایین می اندازند برایم قابل تحمل ترند. احساس می کرد همین 30 سالی هم که آدم ها ، شهرها ، خیابان ها
، ماشین ها و پیانوی خود را تحمل کرده کافی است ، حتی زیاد هم هست . تنها
یک مشکل وجود داشت : وصیت نامه پدر . " و اگر روزی تصمیم گرفتی خارج از نوبت از دروازه مرگ عبور
کنی به سراغ صندوقچه درون انبار ، کنار پیانوی قدیمی برو . آنچه باید
انجام گیرد انجام بده و بعد تو آزادی . " و مرد جوان ، همان روزی که آن نامه رومانتیک ، سوزناک و چندش
آور را بر روی کاغذ نوشت ، و روش رومانتیک تر و تهوع آور خود کشی خود را
نیز برگزید ، پیش از عبور از دروازه مرگ به سمت انبار قدیمی رفت . آنجا در
گوشه ای از انبار ، کمی دورتر از پیانوی قدیمی صندوقچه نسبتا بزرگی را
پیدا کرد . با کنجکاوی ، نگرانی و اضطراب به سمت صندوقچه رفت و کلید که
مکانش را از روی وصیتنامه پیدا کرده بود به قفل انداخت . خوب ! چه چیزی باید درون صندوقچه ای که پدری به پسرش وصیت می
کند اگر قصد کشتن خودش را داشت ابتدا سراغ آن برود باشد ؟ مثلا مقدار
زیادی پول یا سکه طلا . یا شاید سند تعداد زیادی زمین در نقاط مختلف شهر .
قطعا قصد ندارم این مینیمال کوتاه را به یک داستان کوچک
تکراری نفرت انگیز ، از آن دست که قرنهاست مردم را فریب میدهند تبدیل کنم
. از پول و زمین خبری نبود تا مرد جوان پای صندوقچه بنشیند و گریه کند و
خدا را شکر کند که پدری دلسوز داشته که به فکرش بوده ، چه اینکه مشکل او و
اساسا مشکل هر کس دیگری که قصد خود کشی به سرش می زند حتی اگر ظاهرا به
خاطر پول بوده باشد دقیقا به خاطر پول نیست . جعبه پر بود از برگه های نت
های چاپی مربوط به قطعاتی از پیانو که بیشتر آنها را قطعات کلاسیک تشکیل
میداد . چیز دیگری هم بود ، یک تکه کاغذ ، دستخط پدر مرد جوان : " هر یک از ما خالق اثری هستیم با نام زندگی ، احساس می کنم
تو هنوز اثر خود را کامل نکرده ای ، برخی خطوط هنوز ناتمام مانده اند ،
پیش از مرگت نت های درون این صندوقچه را آنگونه که روحت بپذیرد که بهترین
حالت ممکن است روی پیانو اجرا کن . این مجموعه ای از عظیم ترین آثار
موسیقی جهان است . این ملودی ها در حقیقت بخشی کوچک از اثر بزرگ زندگی
سازندگان شان هستند . " مرد جوان لرزید ، گریست و اندیشید. پنجاه سال بعد لبخند زنان از انبار خارج می شد . او تمام آثار
موجود در صندوقچه را به ظرافت باخ ، با خشونت شکوهمند بتهوون ، به سبکی و
روانی موتسارت و سرشار از تخیل همچون شوپن نواخته بود .
به سمت اتاق خواب خود رفت . باید استراحت می کرد . روی تخت
دراز کشید . نیازی به تیغ برای قطع کردن رگ دست یا شیر گاز برای قطع تنفس
یا هیچ وسیله دیگر نداشت . دیگر به هیچ چیز نیاز نداشت . حالا مرگ بود که
باید از او اجازه می گرفت ، او هم مختار بود بپذیرد یا رد کند . می اندیشید ، به اثر بزرگی که در طول پنجاه سال خلق کرده بود ، به
فرزندانش ، به نوه هایش ، و به شاگردانش که به جهان موسیقی هدیه کرده بود
. در حالیکه دراز کشیده بود لبخندی زد . احساس سبکی میکرد . با
غرور به مرگ اشاره ای نمود ، همانند اشاره پادشاهی به برده اش . مرگ لرزان
به کنارش آمد : - در خدمتم سرورم . - می تونی ببریش . اثر من تکمیل شده . صبح روز بعد بر بدن بی جان پیرمرد در حالیکه لبخندی به لب
داشت و به آرامی روی تخت دراز کشیده بود گریه میکردند . اثری از تیغ خون
آلود یا بوی گاز نبود .
گاهی متنی را میابم که حقایق را آنچنان ساده بیان می کند که تمامی پیچیدگی های روح و فکرم را با لایه ای از اندیشه ناب و شادی کودکانه می پوشاند ، همانند متنی که امروز صبح خواندم :
|
پیش در آمد
وقتی نیاز به نوشتن دارم همه چیز متفاوت است. خود را در آغاز جاده ای می بینم که به افقی کودکانه ختم می شود و به هیچ تاریخ نگارآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 دوستان
ســـایه
مرجع کامل پیانو شیت
سلام مارشال |