تبليغاتX
دوست دارم سرما بخورم

دوست دارم سرما بخورم

دست نوشته های یک پیانیست غیر حرفه ای

توقع زیادی از زندگی ندارم ، سه چیز کفایتم می کند :
سبکی ناشی از نوشیدن فنجانی قهوه با کسی که دوستش دارم ،
رخوت ناشی از مطالعه روزنامه عصر در وان پر از آب حمام ،
شادی ناشی از راه رفتن کودکانه ، با دستانی به شکل صلیب در آمده ، روی جدول کنار خیابان .
این یک فلسفه پیچیده ، همانند آنچه فلاسفه در رساله هایشان نوشخوار می کنند نیست ،
و نه یک اظهار نظر ادبی ، همانند آنچه نویسندگان آداب دان روزگار ما روی کاغذ بالا می آورند ،
و نه یک ایدئولوژی دینی ، از آنگونه که روحانیون ادیان مختلف در سراسر جهان سعی در زنجیر کردن انسان به خدا از طریق آن دارند .
این درست به سادگی تماشای سایه یک درخت بر سنگفرش پیاده رو است : نوری که می گذرد و نوری که عبور نمی کند .
فلسفه زندگی چیزی جز این سه پدیده درخشان نیست : فنجان ، وان حمام و جدول کنار خیابان .

 



+نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت6:59توسط ..:: سامان ::.. | |

پسرک جوان نوزده ساله قصد عبور از خیابان را داشت ، او اتوموبیل قرمز رنگی را که به سمتش می آمد ندید . . . لحظاتی بعد در گوشه ای از خیابان افتاده بود . پس از یک ماه در حالیکه از اتاقش خارج می شد و به سمت درب خروجی بیمارستان میرفت می اندیشید که انسانی که برای همیشه پاهایش از حرکت باز می ایستد چگونه به زندگی ادامه می دهد . . . .  

۵۵ سال بعد . . . .

پیرمرد ۷۵ ساله ساعاتی پس از اجرای یکی دیگر از کنسرت های خود که از باشکوه ترین اجراهای سولوی پیانو بود در حالیکه بر روی صندلی چرخ دارش در اتاق خود نشسته بود گذشته را مرور می کرد. در این هنگام کودکی ۶ ساله با شادی و شیطنت وارد اتاق شد ، به طرف پیرمرد دوید : " پدر بزرگ ! تو قول دادی امشب قشنگ ترین قطعه عمرتو برام بزنی . می دونی که من می خوام در آینده یه پیانیست بزرگ بشم ، مثل تو . " پیرمرد لبخندی زد ، صندلی چرخدارش را به سمت پیانو مشکی رنگی که آرام و با شکوه د رگوشه اتاق ، مدت ۱۰ سال از اینکه انگشتان مردی که خالق زیباترین هاست لمسش کند به خود می بالید ، حرکت داد ، پشت پیانو قرار گرفت و قطعه ای را برای نوه کوچکش نواخت . پسرک در حالیکه شاد و سرشار گشته بود نگاهی به ماکت کوچک اتوموبیل قدیمی قرمز رنگی انداخت که روی پیانو قرار داشت . رو به پیرمرد کرد و پرسید : " پدر بزرگ ! این ماشین مال بچه گی هات بوده ؟ " پیرمرد خنده ای کرد . پاسخ داد : " ۵۵ سال پیش خدا با من یه مذاکره بزرگ کرد ، بهم گفت پاهاتو بده به من ، من در عوض چند برابرش به دستهات نیرو میدم ، نیرویی که تا لحظه مرگت باهاش بتونی مردم رو جادو کنی ، اونها رو به لذت برسونی و لذت ببری . می دونی عزیزم ، خدا معامله کننده خوبیه ، من هم قبول کردم ، خدا هم مامور خودش رو با یه ماشین قرمز مثل این فرستاد دنبالم تا پاهامو ببره ."

ساعاتی بعد پیرمرد در اتاق تنها بود . نگاهی به پیانو انداخت ، به ماشین کوچک قرمز رنگ ، لبخندی زد ، لبخندی که مخلوطی بود از غرور ، شادی ، آزادی و شکوه . آنگاه نگاهی به دستان پیر و لرزانش کرد . خندید . خنده ای که پیرمردی ۷۵ ساله با موهای سفید را صد چندان زیباتر و شکوهمند تر می کند ، آنگاه صندلی چرخدارش را به سمت درب خروجی هدایت کرد تا برای هوا خوری به پارک نزدیک خانه برود . در حین گذر از خیابان اتوموبیل قرمز رنگی به سرعت به سمتش آمد ، او را ندید . . . لحظاتی بعد پیرمرد و صندلی چرخدارش در گوشه ای از خیابان افتاده بودند . . .

پیر مرد در حین تدفین لبخندی بر لب داشت : او از آخرین معامله اش راضی به نظر می رسید .

 


+نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت23:30توسط ..:: سامان ::.. | |

" روز دومی بود که مرد پس از کشتن معشوقه اش ، فرار از شهر و گم شدن در طول مسیر گریز در آن کویر داغ و بی آب گرفتار شده بود . دیگر توان راه رفتن نداشت ، نفسش از خشکی و بی آبی ، صدای خرناس گرگ میداد . نگاهی به اسلحه کمری اش انداخت ،  لبخندی زد : تو این بیابون ، این اسلحه به چه درد من می خوره ؟

ناگهان آسمان ابری شد ، ظرف یک دقیقه بارانی تند شروع به باریدن گرفت . . . مرد خیس شده بود . . . "

 

نویسنده لحظه ای از ادامه نگارش رومان باز ایستاد ، با غرور نگاهی تحسین آمیز به کاغذهای دست نویسش انداخت ، تصمیم گرفت در این صفحات آخر ، گپی با قهرمان داستانش بزند :

- نگران نباش ، داریم به آخر می رسیم ، تو این بیابون رهات نمی کنم ، آخر جالبی داره داستان ، مطمئن هستم طرفدارای زیادی پیدا می کنم . نظرت چیه ؟ من چه جور نویسنده ای هستم ؟

قهرمان داستان طره موهای خیس شده اش را از صورتش کنار زد ، نگاهی به نویسنده انداخت و با صدای خش دارش پاسخ داد :

- تو از اون دست نویسنده هایی هستی که تو کتاب هاشون برده های به دام افتاده ای مثل پاییز ، غم ، تنهایی و عشق و مزخرفاتی از این دست مثل انگل فوران می کنه ، در حقیقت نوشته هاشون حال آدم رو به هم می زنه ولی تلاش می کنن با آوردن این پدیده ها نوشته های آشغالشون رو خوشرنگ کنن . فکر می کنن اگه قهرمان نوشته اشون زیر بارون قدم نزنه ممکنه بدنش بوی گند بگیره و جذابیتش رو از دست بده . برای همین حتی اگه زمان رویدادی که دارن ازش می نویسن وسط تابستون و مکانش توی کویر هم باشه باز یه دفعه آسمون ابری میشه و یه بارونی چیزی میباره تا این قهرمان زیبای تنهای غمگین عاشق موهاش خیس بشه و بیفته تو صورتش .نظر منو می خوای ؟ دقیقا حالم ازت به هم می خوره خالق الاغ نفهم من !

آنگاه اسلحه را بالا آورد ، روی شقیقه اش گذاشت و شلیک کرد .

بدن بی جانش روی شنهای خیس شده از باران پلاس شد .

نویسنده مبهوت شده بود ، نمی دانست چه اتفاقی افتاده است ، قادر به تحلیل ماجرا نبود ، مانند همیشه ، این ویژگی اولیه همه آنهاییست است که تلاش می کنند جذاب ترین متون ادبی را از خلال ذهن تهی و پوسیده خود خارج کنند . در حالی که نمی دانند زیباترین اندیشه ها از قلب است که خارج می شود ، همانطور که با شکوه ترین احساسات از ذهن تراوش می کند . داستانش را اینگونه پیش بینی نکرده بود . هر چه به مغزش فشار آورد تا دلیلی برای این پایان ناگهانی داستان پیدا کند چیزی به فکرش نرسید . رومان روی دستش ماند ، باد کرد .

یک هفته بعد جسد نویسنده را با شقیقه سوراخ و غرق به خون در حالی که اسلحه ای در دست داشت بر روی انباشتی از کاغذ های سیاه شده از فوران فکر ادبی اش پیدا کردند . . .

آن روز باران می بارید .  

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت23:22توسط ..:: سامان ::.. | |

 

پسر جوان پشت پیانو قرار گرفت ، در حالی که جمعیت هیجان زده منتظر هنرنمایی او بود .

آن شب ، شب لیست ( Liszt ) بود . قرار بود از لیست ، آن پیانیست مغرور و سرخوش قرن نوزدهم ، قطعاتی را اجرا کند .

نگاهی به کلاویه های سیاه و سفید پیانو انداخت . . .

حس کرد کلاویه ها چشمک شیطنت آمیزی به او می زنند .

چیزی ذهنش را قلقلک می داد :

اگر پیانیستی در لحظه شروع یکی از بزرگترین اجراهایش صحنه را ترک کند و برای خوردن یک فنجان قهوه یک قرار از پیش تعیین نشده بگذارد آیا به راستی اتفاقی می افتد ؟

نگاهی به جمعیت انداخت ، پنج هزار نفر در انتظار اجرای یکی از بزرگترین کنسرت های سولوی پیانو .

پیانیست جوان در پاسخ به چشمک شیطنت آمیز کلاویه ها ، لبخند شیطنت آمیزی زد . گوشی تلفن همراهش را از جیبش خارج و آن را روشن نمود. سپس در برابر چشمان از حدقه در آمده تماشاچیان شروع به گرفتن شماره ای کرد و در حالی که صدایش در اثر نصب تجهیزات صوتی در کل سالن می پیچید گفت :

" سلام عزیزم . حوصله داری یه فنجون قهوه با هم بخوریم ؟ من 15 دقیقه دیگه کافی شاپ همیشگی ام . "

و از سالن خارج شد .

15 دقیقه بعد در حال نوشیدن مخلوطی از قهوه ، کودکی و آزادی بود .

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت15:12توسط ..:: سامان ::.. | |

مرد شماره 2 روی زمین زانو زده بود ، مرد شماره 1 نوک اسلحه را بر شقیقه مرد شماره 2 قرار داده بود و با تنفر فشار میداد . وسط جنگل بودند ، بوی چوب و برگ نم کشیده ، گل و لای و پهن حیوانات وحشی در فضا معلق بود . شماره 2 در حالیکه زانو زده بود نگاهی به چهره سرخ شده از نفرت شماره 1 انداخت ، لبخندی زد :

- کاش چهره خودت رو میدیدی ، توی این چند سال دوستی و شراکت این اولین باره که این چهره رو از تو می بینم . تو از چی در حال انفجاری ؟

- آره . اولین باره . چون همیشه مخفی اش می کردم . حسادتم رو ، همیشه مخفی اش می کردم . همیشه به تو حسادت می کردم ، همیشه ازت متنفر بودم کثافت !

و شماره 2 خنده دیگری کرد و با حالتی مالیخولیایی پاسخ داد : ادامه مطلب


+نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت9:11توسط ..:: سامان ::.. | |