تبليغاتX
دوست دارم سرما بخورم

دوست دارم سرما بخورم

دست نوشته های یک پیانیست غیر حرفه ای

 

 

 

در فقدان به اوج می رسم .

زندگی پوچ است ،

زندگی بی رنگ است ،

زندگی ملالت بار است ،

زندگی نفرت انگیز است ،

آن را بر نمی تابم ،

مگر آنکه این توان را در خود ایجاد کنم که سالی یک شب در دور دست ترین نقطه محل زندگی ام از مخلوط بوی سیگار برگ ، قهوه تلخ و تنهایی ، لذت ببرم .

مگر آنکه سالی یک بار زیباترین قطعه ای را که دوستش دارم به دور از کثافت های رنگارنگ اطرافم ، در دورترین فاصله از انسانیت های سیاه شهر ، در نزدیک ترین فاصله به خودم ، بنوازم .

سالی یک بار ، فقط یک بار بگریم ، مردانه .

سالی یک بار به چشم های از حدقه در آمده یک کودک یک ساله خیره شوم تا از مرور مفهوم گمشده کودکی سبک گردم .

سالی یک بار با روسپی ای که از سنگینی تلنبار کثافت عشقی مرده قادر به باز نگهداشتن چشمهای زیبای سبز رنگش نیست هم بستر شوم تا تنفر حقیقی از عشق را باز شناسم .

سالی یک بار در بی کران قدم بزنم ،

بر فراز اوج پرواز کنم ،

حضیض را با غرور مرور کنم ،

سکوت را بنوازم ،

تهی را سر ریز کنم ،

از ثانیه ها بگذرم ،

با تکبر به زمان فرصتی دوباره دهم ،

ابهام را مردد کنم ،

تقصیر را عفو کنم ،

با امید برقصم ،

با نوا عشق بازی کنم ،

با نت همسفر شوم ،

برای موسیقی لالایی بخوانم ،

به درون خود قهر و بر هویت خود تردید کنم ،

و از بستر اندیشه ، اندیشه ای که از قلب می تراود ، و از فراز احساس ، احساسی که از ذهن نمود میابد ،

از تردید فلق بگریزم ،

بر شک شفق ضربه زنم ،

و در آغوش شکوه بمیرم .

سالی یک بار،

سالی یک بار سرما بخورم .

سالی یک بار بمیرم : سالی یک بار بنویسم .

سالی یک بار . . .

در فقدان به اوج می رسم .

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت11:59توسط ..:: سامان ::.. | |

کودک 2 سال داشت ، هنگامیکه بارش باران را از پشت پنجره دید تصمیم گرفت سر اصل مطلب برود ، چند لحظه بعد او زیر باران می خندید ، اما این خنده ها طولی نکشید ، مادر با عصبانیت و محبت او را به درون خانه برد : مادران بسی نزدیک تر از آنند که دورنمای پرستاره ای که چهره کودک را فرا گرفته مشاهده کنند . او حق نداشت زیر باران بماند و برخورد قطرات باران را بر گونه اش تجربه کند ، او حق نداشت سرما بخورد . . .
کودک 55 سال داشت ، هنگامیکه بارش باران آغاز شد او بر روی چهار پایه ایستاده بود ، در حالی که طنابی را بر گردنش آویخته بودند ، وقتی باران را بر گونه های چروکیده اش حس کرد گریست . خوشحال بود ، سبک بود ، خندید: آنجا کسی نبود که جلوی سرما خوردنش را بگیرد ، اجازه داشت سرما بخورد ، حتی اجازه داشت بمیرد .
دقایقی گذشت ، کودک عطسه ای کرد و در حالی که از تجربه جدیدش لذت می برد چهار پایه را از زیر پایش کشیدند . . .

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت23:25توسط ..:: سامان ::.. | |

ساعت 3 بعد از ظهر بود و پیرمرد در حال جان دادن ، پدر بزرگم را می گویم ، نفسهای آخر را به سختی می کشید ، چشمانش نیمه باز بود. پسرها ، دخترها ، نوه های بزرگتر و تنها برادرش در اتاق در حال نظاره بودند ، ناامیدانه. دکتر تلاش می کرد ، اما معلوم نبود برای چه ؟ شاید برای اینکه اطرافیان با دیدن این تلاشها و فریب دادن خود کمی آرام بگیرند. این فریبکاری ها در زندگی عادت ماست و من در حالی که این تلاش ها ، فریبکاری ها و امیدها را جدی نمی گرفتم در گوشه ای از سالن آلوده به غم شاهد صحنه بودم . ناگهان پسر بچه یک ساله ای که از دویدن در اتاق لذت می برد در حالی که یک بستنی قیفی در دست داشت وارد سالن شد. وقتی چشمش به پیرمرد در حال احتضار افتاد متوقف شد ، لحظه ای درنگ کرد و با چشمان گرد شده اش خیره به او ماند. کودکان خیلی زود ابهامات را برای خود حل می کنند ، خیلی زود سر اصل مطلب می روند: این توقف زیاد دوام نیاورد و در یک لحظه به سمت پدر بزرگ دوید و وقتی بالای سرش رسید با قدرت بستنی رابر صورت پیرمرد کوبید و از شادی فریاد بلندی کشید . . .
دیگر توجهی به اطراف نداشتم ، تنها به کودک می نگریستم ، خنده ام گرفته بود . از خانه خارج شدم . شادی عجیبی وجودم را فرا گرفته بود . با خود می اندیشیدم : یک کودک یک ساله چه زیبا و چه عاشقانه تمامی ملاک های بشریت را ویران می کند تا از تجربه جدیدش فریاد شادی سر دهد .
آن روز تا ساعت 10 شب در خیابان قدم می زدم و از شادی تماشای یک صحنه ناب احساس سبکی می کردم . بعد از اینکه در یک کافی شاپ کوچک یک فنجان قهوه خوردم سبک و شاد به خانه پدر بزرگم برگشتم ، پیرمرد مرده بود . .

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت8:22توسط ..:: سامان ::.. | |

گاهی . . .
دوست دارم مانند کسانی زندگی کنم که از هیچ قانونی پیروی نمی کنند ، حتی از قانون جاذبه نیوتون ، بر بالای برج کوچولوی میلاد میروم و می پرم ، از کجا معلوم که این بار هم قانون مسخره نیوتون کوچولو درست از آب در بیاید و من چند ثانیه بعد روی زمین پخش شوم ؟ شاید اینبار به هوا بروم . . .
گاهی . . .
این " گاهی " زندگی را از حالت تهوع آورش به یک تیکه پاستیل نرم تبدیل می کند .
بیخود به چشمهای من زل نزن ، بیخود با بدن برهنه ام بازی نکن ، امشب با تو همبستر نمیشوم ، حتی اگر از شدت هوس و شهوت در آستانه انفجار قرار بگیری .
گاهی . . .
امروز دوست دارم کلاویه های پیانو را با انگشتان پا فشار دهم ، اگر تحمل صدایش را نداری می توانی به تراس بروی و صدای ماشین ها را گوش کنی که به هم فحش می دهند .
گاهی . . .
این گاهی حق ماست . . .


+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت13:27توسط ..:: سامان ::.. | |

 

می نوازم ، آنگاه که می نوازم می اندیشم ، به صحنه تاتر با شکوهی که انسان خالق آن است : زندگی . همواره لمس کلاویه های پیانو مرا به یاد این نمایش عظیم می اندازد . کاش میشد ساعات بیشتری را صرف " زندگی کردن " میکردیم : صرف کودکی ، صرف گریختن ، صرف فکر نکردن ، صرف هیچ  . 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت8:52توسط ..:: سامان ::.. | |

 

این مطلب رو که چهار سال پیش نوشتم به بهونه روز مادر میذارم که شما هم بخونین :

قلب پسرک می تپید ، به جمعیت نگاهی انداخت، همه منتظر بودند تا او بپرد ، و مادرش نیز ؛ اما نه درمیان جمعیت و نه در انتظار پریدن پسر کوچکش ، که در خانه و در انتظار دیدن او.

مجری فریاد زد : "یک پسر پانزده ساله که ادعا می کنه رکورد 3 دقیقه و 15 ثانیه زیر آب موندن رو توی دهکده می شکنه."

و بعد اشاره ای به پسرک کرد: "بیا جلو پسر جون."

گوی فلزی و زنجیرها را به پایش بستند ، سپس مجری کلید قفل گوی را درون جیب مایوی پسرک گذاشت و آن را بست : " زیاد قهرمان بازی درنیار پسر جون. نتونستی زود بازش کن. "

بعد لبخندی زد و ادامه داد: " موفق باشی دوست من. "

پسرک کنار استخر رفت . . . ( ادامه مطلب )

+نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت20:30توسط ..:: سامان ::.. | |