|
در فقدان به اوج می رسم . زندگی پوچ است ، زندگی بی رنگ است ، زندگی ملالت بار است ، زندگی نفرت انگیز است ، آن را بر نمی تابم ، مگر آنکه این توان را در خود ایجاد کنم که سالی یک شب در دور دست ترین نقطه محل زندگی ام از مخلوط بوی سیگار برگ ، قهوه تلخ و تنهایی ، لذت ببرم . مگر آنکه سالی یک بار زیباترین قطعه ای را که دوستش دارم به دور از کثافت های رنگارنگ اطرافم ، در دورترین فاصله از انسانیت های سیاه شهر ، در نزدیک ترین فاصله به خودم ، بنوازم . سالی یک بار ، فقط یک بار بگریم ، مردانه . سالی یک بار به چشم های از حدقه در آمده یک کودک یک ساله خیره شوم تا از مرور مفهوم گمشده کودکی سبک گردم . سالی یک بار با روسپی ای که از سنگینی تلنبار کثافت عشقی مرده قادر به باز نگهداشتن چشمهای زیبای سبز رنگش نیست هم بستر شوم تا تنفر حقیقی از عشق را باز شناسم . سالی یک بار در بی کران قدم بزنم ، بر فراز اوج پرواز کنم ، حضیض را با غرور مرور کنم ، سکوت را بنوازم ، تهی را سر ریز کنم ، از ثانیه ها بگذرم ، با تکبر به زمان فرصتی دوباره دهم ، ابهام را مردد کنم ، تقصیر را عفو کنم ، با امید برقصم ، با نوا عشق بازی کنم ، با نت همسفر شوم ، برای موسیقی لالایی بخوانم ، به درون خود قهر و بر هویت خود تردید کنم ، و از بستر اندیشه ، اندیشه ای که از قلب می تراود ، و از فراز احساس ، احساسی که از ذهن نمود میابد ، از تردید فلق بگریزم ، بر شک شفق ضربه زنم ، و در آغوش شکوه بمیرم . سالی یک بار، سالی یک بار سرما بخورم . سالی یک بار بمیرم : سالی یک بار بنویسم . سالی یک بار . . . در فقدان به اوج می رسم .
کودک 2 سال داشت ، هنگامیکه بارش باران را از پشت پنجره دید تصمیم گرفت سر اصل مطلب برود ، چند لحظه بعد او زیر باران می خندید ، اما این خنده ها طولی نکشید ، مادر با عصبانیت و محبت او را به درون خانه برد : مادران بسی نزدیک تر از آنند که دورنمای پرستاره ای که چهره کودک را فرا گرفته مشاهده کنند . او حق نداشت زیر باران بماند و برخورد قطرات باران را بر گونه اش تجربه کند ، او حق نداشت سرما بخورد . . .
ساعت 3 بعد از ظهر بود و پیرمرد در حال جان دادن ، پدر بزرگم را می گویم ، نفسهای آخر را به سختی می کشید ، چشمانش نیمه باز بود. پسرها ، دخترها ، نوه های بزرگتر و تنها برادرش در اتاق در حال نظاره بودند ، ناامیدانه. دکتر تلاش می کرد ، اما معلوم نبود برای چه ؟ شاید برای اینکه اطرافیان با دیدن این تلاشها و فریب دادن خود کمی آرام بگیرند. این فریبکاری ها در زندگی عادت ماست و من در حالی که این تلاش ها ، فریبکاری ها و امیدها را جدی نمی گرفتم در گوشه ای از سالن آلوده به غم شاهد صحنه بودم . ناگهان پسر بچه یک ساله ای که از دویدن در اتاق لذت می برد در حالی که یک بستنی قیفی در دست داشت وارد سالن شد. وقتی چشمش به پیرمرد در حال احتضار افتاد متوقف شد ، لحظه ای درنگ کرد و با چشمان گرد شده اش خیره به او ماند. کودکان خیلی زود ابهامات را برای خود حل می کنند ، خیلی زود سر اصل مطلب می روند: این توقف زیاد دوام نیاورد و در یک لحظه به سمت پدر بزرگ دوید و وقتی بالای سرش رسید با قدرت بستنی رابر صورت پیرمرد کوبید و از شادی فریاد بلندی کشید . . .
گاهی . . .
می نوازم ، آنگاه که می نوازم می اندیشم ، به صحنه تاتر با شکوهی که انسان خالق آن است : زندگی . همواره لمس کلاویه های پیانو مرا به یاد این نمایش عظیم می اندازد . کاش میشد ساعات بیشتری را صرف " زندگی کردن " میکردیم : صرف کودکی ، صرف گریختن ، صرف فکر نکردن ، صرف هیچ .
این مطلب رو که چهار سال پیش نوشتم به بهونه روز مادر میذارم که شما هم بخونین : قلب پسرک می تپید ، به جمعیت نگاهی انداخت، همه منتظر بودند تا او بپرد ، و مادرش نیز ؛ اما نه درمیان جمعیت و نه در انتظار پریدن پسر کوچکش ، که در خانه و در انتظار دیدن او. مجری فریاد زد : "یک پسر پانزده ساله که ادعا می کنه رکورد 3 دقیقه و 15 ثانیه زیر آب موندن رو توی دهکده می شکنه." و بعد اشاره ای به پسرک کرد: "بیا جلو پسر جون." گوی فلزی و زنجیرها را به پایش بستند ، سپس مجری کلید قفل گوی را درون جیب مایوی پسرک گذاشت و آن را بست : " زیاد قهرمان بازی درنیار پسر جون. نتونستی زود بازش کن. " بعد لبخندی زد و ادامه داد: " موفق باشی دوست من. " پسرک کنار استخر رفت . . . ( ادامه مطلب )
|
پیش در آمد
وقتی نیاز به نوشتن دارم همه چیز متفاوت است. خود را در آغاز جاده ای می بینم که به افقی کودکانه ختم می شود و به هیچ تاریخ نگارآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 دوستان
ســـایه
ونسان ونگوگ
سلام مارشال |