|
رخوت را دوست دارم . در سخت ترین شرایط هم می توان به رخوت رسید . می توان جسم را مجبور کرد تا بی خوابی را تجربه کند و از این بی خوابی ، از سنگینی پلکها لذت ببرد. در اوج بی خوابی و رخوت ، در اوج سنگینی جسم ، روح را سبک نمود تا به سوی پویایی اوج گیرد ، حتی در سخت ترین لحظات و شرایط.
ساکی کوچولوی سه ساله یه برادر تازه متولد شده داشت که اسمش مینو mino بود. پدر و مادر ساکی و مینو خیلی بچه هاشون رو دوست داشتن و البته به مینو به خاطر نوزاد و ضعیف بودنش توجه بیشتری میکردن. ساکی کوچولوی سه ساله همیشه از پدر و مادرش یه درخواستی داشت که باعث تعجب و کمی نگرانی اونها می شد. اون همیشه می خواست چند دقیقه با مینوی نوزاد تنهاش بذارن. ولی پدر و مادر ساکی و مینو این اجازه رو به ساکی نمیدادن چون یه کم نگران بودن که چون گاهی توجه بیشتری به مینو می کنن شاید ساکی از روی حسادت میخواد بلایی سر برادر نوزادش بیاره. ولی بالاخره یه روز در پی اصرار زیاد ساکی اونها قبول کردن که فقط چند لحظه با مینو توی اتاق تنهاشون بذارن. ساکی توی اتاق پیش مینو رفت و در رو بست. پدر و مادر اونها چون نگران بودن یواشکی طوری که ساکی نفهمه از لای در داخل رو نگاه می کردن. اونها دیدن که ساکی کنار برادر نوزادش رفت و آروم دهانش رو نزدیک صورت مینو کرد و پرسید : مینو جون میشه بهم بگی خدا چه شکلیه ؟ آخه من داره یادم میره. چقدر زود " آدم بزرگ " می شویم . . .
روزی با کسی در رابطه ای قرار گرفتم که کلام هر یک بی هیچ گونه خطایی از سوی دیگری دریافت می شد. این موضوع بر سکوت ها نیز حاکم بود . از آن دست شدن هایی که عشاق در ابتدای رابطه شان با آن مواجه می شوند نبود ، که این حالت خود حالتی ناواقعی و ویرانگر است . در وسعت این رابطه چیزی آهنگین به چشم می آمد که ما همزمان با هم و جدای از هم بودیم ، مانند دو بال نیم شفاف سنجاقک . برای دریافت این کمال می دانستم که عشق ارتباطی با احساساتی که ترانه ها بر می انگیزانند ، ندارد و نیز با روابط جنسی که جهان آن را نخستین کالایش قلمداد می کند ، مربوط نیست ، چیزی که به ما اجازه می دهد تمام دیگران را بفروشیم . عشق معجزه ای است که ما را به آنجا می رساند که روزی حتی در سکوتمان هم شنیده شویم و در مقابل با همان ظرافت بشنویم . یعنی زندگی را در همان حالت تابش بشنویم . همانقدر نرم همچون هوایی که بالهای سنجاقک را بالا نگاه می دارد و از رقص شان لذت می برد . ( رستاخیز - کریستیان بوبن )
آن هنگام که کودکی بیش نبودم پاستیل را دوست داشتم. چون رنگی بود شیرین بود و لطیف بود . هم اکنون که سالها می گذرد فهمیده ام که اگر به زندگی همانند یک کودک بنگریم ، ساده و بی ملاک ، آنگاه زندگی نیز چیزی مثل پاستیل سالهای کودکی است : رنگی ، شیرین و لطیف.
مدت هاست که نمی نویسم. تمام مطالب این وبلاگ کوچک مربوط به گذشته ای است که هنوز بسیاری از معصومیت های کودکی در وجودم زنده بود و همچنان از ناشناخته های بسیاری که هر روز با آن روبرو می شدم لذت می بردم. تمامی این متون ، دست نوشته های خاک خورده چند سال گذشته است . امروز گذری به آنها داشتم و با خود می اندیشیدم . آرزوها ، رویاها و اندیشه های بارها ویران و بازسازی شده خود را مرور می کردم . چیزهایی در میان آنها بیشتر می درخشد : آرزوی بی هدف ترین انسان بودن ، رویای سرما خوردن و به رخوت رسیدن و اندیشه زیستن در فقدان. زندگی ما اینگونه می گذرد : آرزوی رسیدن به چیزی ، تلاش برای رسیدن به آن ، و در حالت ایده آل دست یافتن به آن. یک سیر تکراری که ظاهرا محرک و زاینده تکاپو. اما یک چیز را همواره فراموش می کنیم : پس لذت را کجا باید جستجو کرد؟ پاسخ یک چیز است : ما همواره راه و مسیر را فراموش می کنیم. فراموش می کنیم که باید از مسیر رسیدن به آرزوها لذت برد ، تمامی چیزهایی که هم اکنون داریم روزی رویایی برایمان بوده اند. دوست دارم از پیمودن راه رسیدن به خواسته های هر چند کوچکم لذت ببرم بدون فکر کردن به هدفی که می خواهم به آن برسم : من بی هدف ترین انسان ام. و آرزوی من برای سرما خوردن ، این آرزوی کوچکی نیست ، در میان آرزوهای بی محتوای تکراری کسب یک شغل ، یک مقام ، یک شهوت یا یک ثروت هم نمی تواند جای بگیرد. این ناب ترین آرزویی است که یک انسان می تواند داشته باشد ، آرزوی سرما خوردن : آرزوی سیراب شدن از نگاه های سرد و نگران کسی که دوستمان دارد، آرزوی کودکی . و در مورد اندیشه زیستن در فقدان ، فقدانی از آن دست که کودکی 54 ساله مانند کریستیان بوبن از آن سخن به میان می آورد . این تنها زمانی است که انسان از نداشتن چیزی که دوست دارد لذت می برد و احساس سبکی می کند. چه زیبا می گوید کریستیان بوبن در کتاب فراتر از بودنش ، و در زمان مرگ همسرش : در فقدان یا می توان پوسید یا می توان به اوج زندگی دست یافت . پس از ساعتی مرور گذشته این صفحه وبلاگ خلق شد.
دوست دارم صفحه ای را به عشق دنیای موسیقی خود اختصاص دهم : شوپن . وقتی به سونات های او گوش می دهم کودکی دو ساله در سرسرای ذهنم شروع به راه رفتن روی چهار دست و پا می کند. وقتی پشت پیانو قرار می گیرم دوست دارم روح شوپن را در کنار خود حس کنم. دوست دارم هنگامی که می نوازم تنها به یک چیز فکر کنم : به هیچ.
دو چیز در ما وجود دارد : عشق و تنهایی . آنها مانند دو اتاق هستند که با یک در به یکدیگر راه دارند . هنگام نوشتن ، ما بی وقفه از یک اتاق به دیگری در آمد و شدیم. چیزهایی را که زیر آسمان هستند ، چیزهایی را که در خون شعله می کشند جمع می کنیم ، با آن دسته گلی بزرگ ، شبیه دسته گلهایی که کودکان از کاغذ رنگی می برند می سازیم و به زنی هدیه می کنیم. زن هدیه ما را با خوشرویی می گیرد. نامه ها در هنگام خواندن شان حقیقت دارند ، سپس پژمرده و پاک می شوند. زن آنها را به دور می اندازد و باز هم از همان گل ها طلب می کند. نامه های دیگر. جمله ها نامفهوم اند ، مثل این یکی : " تو را دوست دارم، این عشق را دوست دارم که تو را دوست دارد ، عشق را تا مرز دیوانگی ، تا مرز حماقت دوست دارم. " و به این ترتیب چیزهایی از این دست می نویسیم ، درست نمی دانیم چه می کنیم . چیزهایی هست که حس می کنیم. ظریفند ، چیزهایی هست که احساس می کنیم ، بی پایان اند. چیزهایی که حس می کنیم شناورند ، مانند حشره مرده ای روی آبهای عمیق . با نوشتن درجهت عکس هر گونه شناختی حرکت می کنیم. چیزی را که نمی شناسیم نام گذاری می کنیم. ما عشق و تنهایی را می بینیم : در حقیقت یک اتاق ، یک کلمه . . . . ( برگرفته از کتاب رستاخیر اثر کریستیان بوبن )
روزی روزگاری جزیره ای بود که در اون همه احساسات زندگی می کردن. شادی غم دانش و همچنین عشق. یک روز به همه اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن و رفتن به ته اقیانوسه. برای همین همه احساسات برای خودشون قایقی ساختن تا جزیره رو ترک کنن. عشق تنها کسی بود که تصمیم گرفت بیشتر بمونه. اون می خواست که تا جای ممکن جزیره رو نگه داره. وقتی که جزیره تقریبا کاملا داشت به زیر آب می رفت عشق تصمیم به ترک اون گرفت. ولی چون قایقی نداشت از دیگران کمک خواست .
ثروت داشت با یک قایق مجلل رد می شد. عشق تقاضا کرد: "ثروت می تونم با قایق تو بیام؟" ثروت گفت: "متاسفم من انقد طلا و نقره توی قایق دارم که جایی برای تو نیست.: عشق تصمیم گرفت از غرور که داشت از اون نزدیکی رد می شد تقاضا کنه. فریاد زد: "غرور لطفا کمکم کن." غرور پاسخ داد: "من نمی تونم کمکت کنم. تو کاملا خیس شدی و ممکنه به قایقم آسیب برسونی." اونوقت عشق غم رو دید که داشت رد می شد. بهش گفت: "غم من رو با خودت می بری؟" غم جواب داد: "من الان نیاز دارم تنها باشم . نمی تونم تو رو با خودم ببرم." در اون لحظه عشق شادی رو دید که داشت رد می شد. فریاد زد: "آهای شادی . می تونم با تو بیام؟ من دارم غرق می شم." اما شادی انقد غرق در شعف و لذت بود که حتی صدای عشق رو نشنید. اونوقت شادی شروع کرد به فریاد زدن. در آخرین لحظات که داشت غرق می شد صدایی رو شنید که می گفت: "بیا عشق من تو رو با خودم می برم." اون ظاهر یک نجیب زاده رو داشت. عشق هم چون زخمی و بیحال بود فراموش کرد اسم کسی رو که نجاتش داد بپرسه. وقتی به خشکی رسیدن ناجی عشق به راه خودش رفت. عشق شروع کرد به تحقیق در مورد کسی که نجاتش داده. به سراغ دانش رفت و ازش پرسید: " دانش تو می دونی اون کی بود که من رو نجات داد؟" دانش جواب داد: "اون زمان بود." عشق پرسید: " ولی چرا زمان من رو نجات داد در حالی که بقیه این کار رو نکردن؟!" دانش لبخندی زد و با فرزانگی بدون ریایی پاسخ داد: "چون فقط زمانه که قادره بفهمه که عشق چقدر بزرگه ."
دخترک پیانو را دوست نداشت . اما عاشق موسیقی بود. ساعات کلاس پیانو و تحمل چهره مسخره ، خسته کننده و تکراری استاد پیانو برایش طاقت فرسا بود. هر روز با چهره تکراری اش با آن عینک گرد و موهای کم پشت و مشکی اش و اودکلنی که از دید دخترک بوی گند میداد، با یک لبخند دلقک وار و یک کیف چرمی مشکی پر از نت، سر ساعت، نه یک دقیقه زودتر نه یک دقیقه دیرتر زنگ خانه را به صدا در می آورد. وقت شناسی عذاب آور است. حداقل در مکتب کودکان اینچنین است. چنین افرادی ذره ای از حق " گاهی دیر کردن" خود استفاده نمی کنند. خشک و لاابالی. دقیقا لا ابالی ، لاابالی در وقت نشناسی ، لاابالی در گاهی سر وقت حاضر نشدن ، لاابالی در گاهی زودتر نرفتن، حداقل برای خوشحالی دخترکی که از چند دقیقه زودتر از شر استاد موسیقی اش خلاص شدن از شادی پر در می آورد. خلاص شدن از آن قیافه ای که بوی نظم می دهد. بوی گند نظم، نظمی که همواره در برابر کودکی قرار می گیرد، در برابر همه چیز و در برابر هیچ. به ویژه هیچ. مردک استاد موسیقی است، همین و بس. او تنها یک استاد موسیقی است. کسی که به خوبی نتهای روی کاغذ را می شناسد، به خوبی مکان کلاویه های پیانو را می داند و به زیبایی می تواند سونات های پیانوی بتهوون و شوپن را اجرا کند: او در حقیقت هیچ چیز از موسیقی نمی داند. این مفهوم موسیقی نیست، مفهوم شناخت نتها نیست. او نمی تواند درک کند که در پس فشردن هر کلید پیانو تولد و مرگی نهفته است. به شدت گذرا و ساده. نوای هر نت در میان دیگر نتها گم می شود و این گم شدنها در کنار هم نوایی معطر و ساده را فراهم می آورند. دخترک با استعداد است. پدرش می گوید او می تواند یک استاد پیانوی بزرگ شود ، درست مانند استاد خودش. او کاملا درست می گوید. دخترک می تواند یک استاد پیانوی بزرگ شود. استعدادش را دارد. استعداد استاد شدن ، مشهور شدن ، شیک پوشیدن و اودکلن زدن ، سر وقت حاضر شدن ، یک کیف چرمی پر از نت حمل کردن ، نواختن آثار بزرگ ؛ او استعداد همه اینها را دارد : استعداد مردن را. استعداد فراموش کردن گردش در میان درختان جنگل و قرار گرفتن پشت پیانوی غول پیکر ، استعداد مانند دیوانه ها با اسب سفیدش حرف نزدن ، استعداد زیر باران خیس نشدن و سرما نخوردن ، همه ما این استعداد را داریم. استعداد بالقوه نابود کردن کودکی و پریدن در آغوش ملاکها.
اولین برخورد من با زندگی سفید و سبک بود. مادرم بارها این صحنه را برایم تعریف کرده است. در حالی که مرا در آغوش گرفته است از زایشگاه خارج می شود. اواسط ماه خرداد است و با این حال باران می بارد. به نظرم رطوبت دانه های باران پیش از روشنایی یا رقصشان مرا مجذوب ساخت. هر قدر هم که یک نوزاد را از هوای بد محافظت کنیم در پتوهای مختلف بپوشانیم و در میان بازوانمان بفشاریم باز زهم محیط خارج به سراغشان می آید. هوا و حس خوشبختی برخورد هوای زنده و مرطوب. زنده ام چرا که با من حرف زده اند و مرا دوست داشته اند. زنده ام چرا که از همان ساعت های اول تولدم مادرم و باران با من سخن گفته اند. امروز وقتی به خیابان می روم و قطرات باران بر صورتم می چکد دوباره متولد می شوم به ابتدا باز می گردم. به اولین برخورد با بخش فانی زندگی . و این بخش فانی مانند موتسارت درست مانند موتسارت طراوت بخش است. ( برداشتی آزاد از متنی از "کریستیان بوبن" )
ارزش هر پدیده در بودنش است نه در گونه بودنش. آنها ارزشمند می شوند آنگاه که به گذشته می پیوندند و به اوج شکوه می رسند آنگاه که فراموش می شوند .
مرگ مانند زندگی ضرب آهنگها فصلها و نمو خودش را دارد. امروز ما در آستانه بهار هستیم. فردا سوسن ها و درختان گیلاس جشن خود را برپا خواهند کرد. ژیسلن وقتی من روی خود را برمیگردانم تا تو را در مرگ تازه ات ببینم - هرچند کلمه برگشتن کلمه مناسبی نیست زیرا همیشه تو جلوتر همیشه پیشتر از من بودی - تو را در این موسم آخرین یخبندان و اولین شکوفه های سفید به صورت زن جوانی می بینم که زیر رگبار باران قهقهه می زند. دلم برای خنده ات تنگ شده است. در فقدان یا می توان پوسید یا می توان به اوج زندگی دست یافت. در پاییز و زمستان پس از مرگ ات من باغچه کوچک جوهر را برای کشت آماده کردم. برای ورود به این باغچه دو در وجود دارد - در آواز و در داستان. آواز را من سروده ام ولی در مورد داستان من فقط راوی آن هستم. من آن را به فرزندانت به پرندگان بهشتی ات به سه زندگی ابدی ات تقدیم می کنم: گائل هلن و کلمانس. من آنها را به کاوش خاک این کتاب دعوت می کنم تا در آن روشنایی ای را بیابند که متعلق به هیچ کس نیست. روشنایی ای که تو برترین سرچشمه آن بودی . . .
( برگرفته از کتاب فراتر از بودن اثر کریستیان بوبن با موضوع مرگ همسرش .)
چیزهای بیهوده بسیاری را از زندگی ام دور کردم که خداوند نزدیک آمد تا ببیند چه می گذرد . . .
زندگی مانند یک پیانو است، کلاویه های سفید نشانه شادی و عشق و کلاویه های مشکی نشانه غم و تنفر. اما برای نواختن موسیقی زندگی باید از هر دو کلاویه استفاده کرد .
برای آنکه کمی، حتی اگر شده کمی زندگی کرد دو تولد لازم است: تولد جسم و سپس تولد روح. هر دو تولد مانند کنده شدن هستند، تولد اول بدن را به این دنیا می افکند و تولد دوم روح را به آسمان می فرستد.
|
پیش در آمد
وقتی نیاز به نوشتن دارم همه چیز متفاوت است. خود را در آغاز جاده ای می بینم که به افقی کودکانه ختم می شود و به هیچ تاریخ نگارآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 دوستان
ســـایه
ونسان ونگوگ
سلام مارشال |