تبليغاتX
دوست دارم سرما بخورم

دوست دارم سرما بخورم

دست نوشته های یک پیانیست غیر حرفه ای

مسجد، ابتدای جاده کویری، 4 صبح

پیرمرد، جوان غریبه را دید که سحرگاه پس از خواندن نماز صبح، از مسجد کوچک ابتدای جاده باریک کویری خارج شد و به سمت شورلت طوسی رنگ 1970 اش، در چند قدمی مسجد رفت. پیرمرد که از اهالی روستا بود و روز قبل مقدار کمی بنزین به مرد جوان فروخته بود نگاهی به او انداخت و پرسید:
- با همون یه ذره بنزین می خوای بری کویر جوون؟ اون هم تو این جاده که از اینجا حداقل تا چهارصد کیلومتر هیچ آبادی ای به چشم نمی خوره و تقریبا هیچ ماشینی از توش رد نمیشه؟ با این بنزین حداکثر می تونی دویست کیلومتر برونی.
مرد لبخندی زد:
- من هم قصد ندارم بیشتر از بنزین ماشینم ادامه بدم پیرمرد. می خوام حداقل این یک بار تو زندگیم تا آخرین قطره بنزینی که دارم برونم.
سوار شورلت شد. نگاهی به ساک مشکی رنگی که روی صندلی جلو قرار داشت انداخت. لبخندی زد. سیگاری روشن کرد، استارت زد و به راه افتاد.

جاده کویری، 8 صبح

ضبط روشن بود، نوای ترانه Late Goodbye از گروه Poets Of The Fall در آن برهوت خشک، همچون اشعه ای نامرئی اما روح سوز، با شعاع های طلایی خورشید داغ کویر متحد می شد تا اگر قرار است ضربه ای بر پیکره ای وارد سازند، همزمان جسم و جان را با هم بسوزانند. نگاهی به عقربه بنزین خودرو انداخت. لبخند تلخی زد.

"در این ساعات آخر، دوست دارم خاطراتم همراهم باشند، کلاه مشکی مخصوص کوهنوردی، اردک کوچک درون تخم مرغ شانسی، دفترچه خاطرات، دوزخ ِ کمدی الهی دانته و... که همگی درون ساک مشکی همراهی ام می کنند. زمان برایم به سنگینی می گذرد، همه چیز را عمیقا حس می کنم، تک تک کلمات و نت های ترانه Late Goodbye، تک تک پک هایی که به سیگار می زنم، دودی که در خودرو می پیچد و از پنجره می گریزد، بوی توتونی که استشمام می کنم، قطره قطره عرقی که از پیشانی ام سرازیر می شود، از شقیقه ام عبور می کند و پس از گذر از صورت و رسیدن به چانه ام سقوط می کند، فرمان مشکی رنگ ماشین که میان انگشتانم می سرد، صندلی زرشکی مخملی و رنگ و رو رفته ای که روی آن نشسته ام، اشعه های سوزان آفتاب کویر که بر پوست دست و صورتم می تابد، تکان های خودرو در جاده باریک و سوزان کویری، چرخش لاستیک ها بر روی آسفالت داغ و ... و همه آن خاطراتی که در طول بیش از دو دهه زندگی لمسشان کرده ام..."
در حین راندن نگاهی به ساک مشکی رنگش انداخت. دستش را به سمت آن برد و سی دی ای از درون آن بیرون کشید. چهار قطعه بر روی سی دی وجود داشت: دو قطعه موسیقی از بازی Max Paye، و دو قطعه موسیقی از بازی Mafia2 که برای مرد یادآور بازیهای دوران نوجوانی اش بود. سی دی را داخل ضبط قرار داد و همزمان با شروع پخش شدن تم اصلی موسیقی Max Payne، در میان انبوه صحنه هایی از زندگی اش که از ابتدای حرکت در ذهن مرور می کرد بر روی دوران نوجوانی مکثی کرد تا آن تاتر ذهنی ناب و مقدس، با موسیقی همخوانی داشته باشد.
"موسیقی، آنگاه که یاد آور خاطره ای از دوره ای از زندگی ست که دوستش داریم، ارزشش نه صرفا ارزشی موسیقایی و هنری، که تقدسی است که از بازشناسی آن خاطرات می یابد. در آن هنگام آنچنان روح را و جان را در می نوردد، آنچنان بر رخوت حاکم بر آنها هجوم می آورد، آنچنان بر آنها چنگ می زند که گاه، درمانده و هراسان و مست، حتی حقیقتی را که در قعرش قرار گرفته ایم به فراموشی می سپاریم. در آن ساعات داغ و سنگین به یاد بازی های دوران نوجوانی افتادم، دورانی که هنوز سادگی ها و لطافت های کودکی را به همراه داریم و تنها لایه ای به رنگ آبی رخشنده از جنس غروری لطیف و به شدت خدشه پذیر به آن افزوده می شود. در آن زمان با نشستن پشت دستگاه رایانه شخصی ام و شروع بازی های مورد علاقه ام که اکثرا بازی هایی بود که آنها را به خاطر تشابه داستانی با فیلم های نوآر، بازیهای نوآر می نامیدم، صادقانه و با تمام وجود، روح و جسمم همه، در قالب قهرمان جذاب بازی ریخته میشد و یکسره "ویتو" یا "مکس" آن قهرمانان دنیای بازیهای نوجوانی ام می شدم و لحظاتی که پشت خودرو قرار می گرفتم تا تعقیب و گریزی را آغاز کنم، یا مسلسل دستی ای به دست می گرفتم تا به قعر یک درگیری مسلحانه بروم غم و توامان شکوه بازی های نوآر را با تمام وجود درک می کردم...."
موسیقی امانش را بریده بود. دوباره نگاهی به ساک انداخت، دستش را به سمتش دراز کرد، اردک کوچک را از آن بیرون آورد و روی داشبورد قرار داد. لبخندی زد. دوباره دستش را به سمت ساک برد، کلاه مشکی رنگ کابویی را که برایش یاد آور خاطرات فراوانی بود خارج نمود و روی سرش گذاشت. سیگاری روشن کرد. می گریست، دود می کرد، عرق می ریخت و همزمان می خندید. دوست داشت دوباره بهشت ِ دانته را بخواند. دوست داشت دوباره پشت کامپیوتر قرار بگیرد و بازیهای دوران نوجوانی اش را از نو انجام دهد. دوست داشت لذت به پایان رساندن آنها را دوباره بچشد.
"پس از حدود 4 ساعت از آغاز حرکتم زمان برایم سبکبال می گذرد، همه چیز را عمیقا حس می کنم، تک تک نت های موسیقی لطیف بازی های دوران نوجوانی، تک تک پک هایی که به سیگار می زنم، قطره قطره های عرقی که از پیشانی ام سرازیر می شوند، ابروهایم را خیس می کنند و پس از گذر از ابروان و مژه هایم و مخلوط شدن با اشک چشمانم چک چکان از چانه ام فرود می آیند، فرمان مشکی رنگ ماشین که لمسش می کنم، صندلی مخملی ای که روی آن نشسته ام، اشعه های سوزان آفتاب کویر که بر پوست دست و صورتم می تابد، تکان های خودرو در جاده باریک کویری، چرخش لاستیک ها بر روی آسفالت داغ و ... و همه آن خاطرات دوران آزاد و بی هدف نوجوانی. اگر عشقی را از دست بدهیم، خاطرات آن عشق، توانی حتی بیشتر از وجود خود عشق برای زندگی به ما می بخشند."
ماشین را متوقف کرد...

مسجد، انتهای جاده کویری، 7 شب

پیرمرد شورلت طوسی رنگ مدل 1970 ای را دید که از جاده کویری به سمتش می آمد و وقتی کنار مسجد رسید جوان غریبه از آن پیاده شد. به سمت مسجد رفت تا نماز مغربش را آنجا بخواند. پس از خروج نگاهی به پیرمرد انداخت:

- باک ماشین رو برام پر کن پیرمرد. تا شهر راه زیادی دارم.
----------------------------------------------------------------------

پی نوشت: دانلود ترانه Late Goodbye

پی نوشت: دانلود موسیقی Max paye شماره 1، شماره 2

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت10:50توسط سامان | |

- واسه چی زنده ای؟
- که پول در بیارم.
- خوب واسه چی پول در بیاری؟
- خرج شکمم در بیاد گشنه نمونم.
- واسه چی گشنه نمونی؟
- که زنده بمونم.
- شاتگان می دونی چیه؟
- آره چطور مگه؟
...

+نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت14:51توسط سامان | |

داشتم فکر می کردم که همیشه ی تاریخ ، بازار متحجرین را متعصبین، داغ می کنند و این، تعصب ِ متعصبین ِ بی خرد است که تحجر ِ متحجرین را تایید می کند.
در چنین جامعه ای "همه با هم" به "همه با من" تبدیل می شود...

پی نوشت: سامان هیچگاه سیاسی نبوده، اما روزهای غم انگیزی ست...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت15:18توسط سامان |

"الستير" نقاش در بخشي از گفتگويش با راوي "در سایه دوشیزگان شکوفا" چنين مي گويد:
"هیچ آدمی، هر چقدر هم عاقل، پیدا نمی شود که در دوره ای از جوانی اش چیزهایی گفته و حتی زندگی ای کرده باشد که خاطره شان آزارش ندهد و دلش نخواهد آنها را از گذشته اش پاک کند. اما به هبچ وجه نباید از آنها متاسف باشد، چون تنها در صورتی می تواند مطمئن باشد که عاقل شده که همه آن مراحل مسخره یا نفرت انگیزی را که باید پیش از آن مرحله نهایی بیاید پشت سر گذاشته باشد. جوانهایی هستند که پدر یا پدربزرگشان آدمهای برجسته ای اند، و مربی هایشان از همان سالهای مدرسه به آنها درس اعتلای روحی و نجابت اخلاقی داده اند. چنین کسانی شاید هیچ چیز پنهان کردنی در زندگی شان نداشته باشند، شاید بتوانند همه آنچه را که گفته اند منتشر کنند و امضاهایشان را هم پایش بگذارند، اما آدمهای بی مایه ای اند، بچه های کسانی اند که به اصولی معتقد بوده اند و از خودشان چیزی ندارند، و عقل و متانتشان منفی و سترون است. متانت را نمی شود از دیگران گرفت، باید خود آدم کشفش کند، آن هم بعد از گذراندن مراحلی که هیچ کس دیگر نمی تواند به جای آدم بگذراند و آدم را از آن معاف کند، چون متانت نقطه دیدی ست که آدم درباره چیزها پیدا می کند. زندگی هایی که ستایششان می کنیم، رفتارهایی که به نظرمان برجسته می آیند، از پدر یا از مربی به آدم نمی رسند، بلکه سابقه خیلی متفاوتی پشت سرشان است، از همه چیزهای بد و ناشایست یا مبتذلی تاثیر گرفته اند که در پیرامونشان رواح داشته. نشاندهنده مبارزه و پیروزی اند. شاید تصویر دوره های اولیه زندگی ما دیگر شناختنی نباشد و در هر حال ناخوشایند باشد. با این همه نباید انکارش کرد، چون گواه این است که واقعا زندگی کرده ایم، و توانسته ایم بر اساس قوانین زندگی و ذهن انسان، از عناصر مشترک و متداول زندگی، چیزی فراتر از آنها بیرون بکشیم..."

--------------------------------------------------

پی نوشت 1 : رومن رولان چه فوق العاده میگه: "انسان اگر در بیست سالگی سوسیالیست نباشد از زندگی چیزی نفهمیده است، و اگر در چهل سالگی سوسیالیست باشد احمقی بیش نیست." (این جمله نه بی ربط به این پست ِ و نه بی ربط به انتخاباتی که درگیرش هستیم.)

پی نوشت 2 : دانلود موسيقي مربوط به پست.

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت10:14توسط سامان | |

+ در آستانه یک سالگی وبلاگتون هستیم، چه حسی دارید؟
- جدی؟ نمی دونستم.
+ یعنی خبر نداشتین؟ عجب! چه متواضع. بگذریم. در این یک سال جو وبلاگ نویسی رو چطور دیدین؟
- ببینید جو امسال اصولا قابل پیش بینی نبود، نمونه اش همین بارون های بهار.
+ مطالب وبلاگتون رو چطور انتخاب می کنین؟
- من اصلا نمی خوام وارد سیاست بشم ولی اصولا شرکت در انتخابات وظیفه ملی همه ماست.
+ حالا که بحث به انتخابات کشید نظرتون درباره انتخابات این دوره ریاست جمهوری چیه؟
- آهنگش که پخش میشه از تلویزیون خیلی قشنگه انصافا.
+ راستی شما به کی رای میدین؟
- چون تبلیغ میشه نمی گم که به میرحسین موسوی رای میدم.
( دیرینگ دیرینگ، دیرینگ دیرینگ )
- ببخشید یه لحظه، الو! سلام بتهوون جان، چاکریم.... نه، الان مصاحبه دارم... باشه من بعدا با محمود تماس می گیرم سفارشتو می کنم... فدات بشم، بای. ببخشید. میگفتین.
+ آقای بتهوون بودن ایشون؟!
- آره، مثل اینکه میخواسته تو انتخابات شرکت کنه، بهش گفتن نمیشه، چون توی سمفونی نهمش زن و مرد به اسم گروه کُر قاطی می خونن، گفتن یا باید زنها رو از گروه کُر حذف کنه، یا اینه اگه نمی خواد حذفشون کنه باید روسری بپوشن و در حین اجرا ساکت باشن و صداشون در نیاد. اونم قبول نکرده، بنابراین کاندیدا نمیشه. حالا می خواد در حمایت از احمدی نژاد سمفونی دهمش رو به اسم "سمفونی هسته ای حق مسلم دوغ" بسازه.
+ چه جالب. نمی دونستم.
- حالا بدون.
+ خوب ادامه بدیم...
( دیرینگ دیرینگ، دیرینگ دیرینگ )
- ببخشید یه لحظه، الو! به به، سلام عمو آلپ عزیز، چطوری بابا؟ گوسفندا چطورن؟... والا من الان وسط مصاحبه ام، خودم بعدا بهت زنگ می زنم... باشه، خداحافظ. ببخشید.
+ عمو آلپ فرمودید؟!
- آره، پدربزرگ هایدی دیگه، می خواد بیاد تو ستاد انتخاباتی آقای کروبی، قراره نصف گوسفنداشو بفروشه بده پول پوستر واسه آقای کروبی.
+ عجب! جالبه. خوب برگردیم به مصاحبه...
( دیرینگ دیرینگ، دیرینگ دیرینگ )
- ببخشید یه لحظه، الو! سلام امیر جان، الهی فدای اون کلاه بوقیت بشم... توی حمومی هنوز؟... نوکرتم هستیم، به روی چشم... من حتما با میر حسین تماس می گیرم. باشه. الان وسط مصاحبه ام.... نه توانتخابات شرکت نکردم، مصاحبه واسه اون نیست، انگار سالروز تشکیل حزب دوست دارم سرما بخورمه. نه بابا، تو سیاست وارد نشدم، فقط می خوام یه خدمتی کرده باشم... باشه بعدا باهات تماس می گیرم. خداحافظ. ببخشید. این تلفنا نمیذاره انگار.
+ امیر بودن اونوقت؟!
- امیر کبیر بود. رفته بود دوش بگیره یاد میرحسین موسوی افتاده بود. میگه میرحسین تنها کسیه که واسه روح من فاتحه می خونه. واسه همین می خواد بیاد واسش برنامه تبلیغاتی بسازه. قراره دارالفنون بشه ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی.
+ بله خوب، به سلامتی. اون موبایلتون رو میشه...
( دیرینگ دیرینگ، دیرینگ دیرینگ )
- الو! سلام فرد.... آره، من دیروز دیدمش داشت برنامه می ریخت که این سری به اسم کی بره کنار.... آره دیگه، اول میاد تو کار بعدش نمی دونم چی میشه به پوچی میرسه میره کنار... باشه حتما. من الان وسط مصاحبه ام خودم بهت می زنگم فرد. بای. ببخشید. من دیگه خاموشش می کنم این گوشیمو.
+ فرد اونوقت؟!
- آره، فردریش نیچه بود. خوشش اومده از محسن رضایی. میگه به نوع جدیدی از پوچی رسیده، اول میاد تو انتخابات شرکت می کنه بعد دچار گونه ای پوچی فانتزی-دراماتیک میشه میره کنار. میخواد براش تبلیغ کنه چون معتقده رضایی کل فلسفه اش رو دگرگون کرده. بگذریم. می فرمودین.
+ راستش وقت ما تموم شد. به هر حال تبریک میگم سالروز تاسیس وبلاگتون رو و ممنون که در این مصاحبه شرکت کردین.
- کجا پخش میشه این مصاحبه؟
+ احتمالا توی وبلاگ خودتون. سخن آخرتون رو بفرمایید.
- سخن آخر.

پي نوشت: هميشه كه نبايد زندگي را جدي گرفت...

+نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت7:47توسط سامان | |

پیش نوشت 1- پیش از آغاز خواندن این پست فنجانی قهوه برای خود درست کنید و اگر روی صندلی نشسته اید و این پست را می خوانید، آرام به پشتی صندلی تکیه دهید وبه خود فرصتی کوتاه بدهید تا با آرامش به سفری کوتاه، شاید در حد سی دقیقه، بروید. این طولانی ترین پست این وبلاگ است.
پیش نوشت 2- تمام کلماتی که به رنگ آبی اند قابل کلیک کردن هستند.
--------------------------------------------------------------
گاهی نه یک پند فیلسوفانه از یک فیلسوف، یا یک جمله ادیبانه از یک نویسنده، یا نه حتی صفحات باارزش ترین کتاب های دنیا بلکه تنها یک صدا، همانند صدای گرم ژاله علو هنگامی که در آغاز کارتون "سرندی پیتی" از طمعکاری های ناخدا اسماج صحبت می کند، می تواند به ناگاه روح را و اندیشه را دگرگون کند.
نمی خواهم از کسی یا چیزی بنویسم، نمی خواهم از نویسنده ای بزرگ تجلیل کنم و قصد آن ندارم که نوازنده بنامی را مورد ستایش قرار دهم، می خواهم از زمانی از دست رفته یاد کنم، زمانی به ظاهر از دست رفته اما همیشه بیدار در گوشه ای از وجودمان که اگر گاهی بلدیم بی دلیل بخندیم، همه به خاطر گذر از آن دوره و به یاد آوردن لرزش شگفت آلود ناشی از تماشای آن لحظه ایست که " آنت" در "بچه های آلپ"، اسب چوبی "لوسین" را از بالای پلکان به پایین پرتاب کرد، دوره ای از زندگیمان که بدون اینکه مجبور باشیم خود را جای "جودی ابوت" ِ بابا لنگ دراز بگذاریم و خانم "لیپت" هنگام یواشکی برداشتن شیرینی از روی میز پشت دستمان بزند با همه وجود درکش می کردیم. "جودی" انتقام همه مان را از این دنیا و آدمهایش گرفت و همه اش را، همه این کارها را با "جودی" بودنش انجام داد.
امروز همه ی گاهی خوب بودن هایمان به خاطر نقوش به جا مانده از تلخی های زندگی و عشق و نفرت و بخششی ست که از آن زمانی که بعد از تمام شدن کلاسهای مدرسه، با عجله به خانه می آمدیم و دست و رو نشسته، پای تلویزیون می نشستیم تا موسیقی والس ایتالیایی الاصل "بچه های مدرسه والت" روی عنوان بندی کارتون، که تصاویری از معماری ایتالیایی شهر و منظره غروب دلگیر رودخانه میان آن بود شروع شود، با ظرافتی استادانه بر قلب و روحمان حک شده. امروز هم با دیدن هر فیلم ایتالیایی، نا خودآگاه به یاد " آقای پریونی" با آن عینک یک چشمی اش می افتم که داستان هایی که سر کلاس تعریف می کرد ظاهرا روی همه اثر داشت به جز" فرانچی". اما حالا می بینم که همان فرانچی هم بهتر از من ِ این دوره از زندگی ام، قادر به درک آن داستان ها بود. هنگامی که با دیدن بچه های مدرسه والت و تماشای صحنه ای که "انریکو" زیر نور شمع خاطرات ِ روزش را یادداشت می کرد، آرزو می کردم من هم زمانی بتوانم آنگونه به نگارش خاطراتم بپردازم هیچگاه تصور نمی کردم که روزی در وبلاگ خود با حسرت به نوشتن و توصیف همان صحنه مشغول شوم.
دوست داشتم خانه ام مثل "استرلینگ" بود، یک کلبه چوبی وسط انبوهی از درختان، دوست داشتم صبح ها مثل او سوار دوچرخه شوم و داد بزنم " رامکال"...
اگر سوزانا وگارا را نشناسیم حتما يكي از به ياد ماندني ترين آثارش، آهنگ تیتراژ "باخانمان"، داستان زندگی "پرین" اولین دختری که بر خلاف دیگر داستان های ژاپنی دنبال مادرش نمی گشت، را می شناسیم، همان دختری که سگی به نام بارون داشت که وقتی خمیازه می کشید، لااوبالی گری و بی خیالی را با تمام وجود در چهره اش می دیدیم.
تماشای دودی که از دودکش خانه ای بیرون می آید در کجا می تواند به معنای زندگی و خانواده باشد آنچنان که در صحنه های "مهاجران" بود؟ دود دودکش را که می دیدی می دانستی که یا نهار آماده است یا "کلارا" دارد کیک می پزد، بازیگوشی های "کیت" هم با آن صورت کک و مکی یا "لوسی می" با آن چهره معصوم و زیبا چیزی جز جریان داشتن زندگی در میانه سختی را به ذهن تداعی نمی کرد.
"حنا" هم با آن چارقد کهنه اش، هنگامی که در تیتراژ، پشت چرخ نخ ریسی در میان سیلان انبوه برگهای پاییزی و به همراهش آن موسیقی ناب و زیبا ظاهر می شد گاهی فراموش می کردیم که با دختر کوچکی طرف هستیم، اما هنگامی که شیطنت هایش را با پاکوتاه می دیدیم تازه یادمان می افتاد که او هم کودکی ست که مثل ما از بازی کردن لذت می برد.
کودک که بودم با تماشای "خانواده دکتر ارنست" آرزو می کردم کاش روزی به شمال بروم، سوار بر قایقی شوم، قایقم ساحل را گم کند و از جزیره ای ناشناخته سر در آورم تا همه آن صدفهای خوراکی و میوه های عجیب و غریب اما کوچک و آبدار و زندگی در آن خانه درختی را تجربه کنم، و حال می بینم که سالهاست سوار بر قایق شکسته ی بزرگسالی، گمگشته در طوفان ِ روزمرگي ها، به این سمت و آن سمت می روم، اما نه تنها هيچ سرزمین رویایی که حتی هیچ جزیره ناشناخته ای هم یافت نمی شود که مامنم باشد.
یا "هاچ زنبور عسل" که اولین شخصیت کارتونی بود که به دنبال مادرش می گشت و هیچگاه تصور نمی کردم زمانی مجبور باشم هر روز هم کلامی و همزیستی با همان حشرات هیولایی که هاچ در مسیر یافتن مادرش با آنها برخورد می کرد را تاب آورم.
یا یک نغمه سرخ پوستی، یک چشمه با آب سرد و زلال، هوای سبک، کوه و جنگل و خورشید و به دنبالش "بلفی و لیلی بیت"...
شاهزاده کوچولوی سنت اگزوپری، این اثر بزرگ قرن را اگر هم کسی نخوانده باشد، فکر نمی کنم کسی از دهه شصتی ها یافت شود که با یاد آوری صحنه های ناب "مسافر کوچولو" با آن لباس آبی و کمربند سیاه رنگ و گل رز زیبایش یا شنیدن موسیقی آن، مفهوم "رام كردن" و "ایجاد علاقه کردن" را با تک تک سلولهایش حس نکند.
اگر یاد گرفته ایم که گاهی از ساده ترین ها، از نوشیدن لیوانی آب، از تماشای نیمکتی رنگ و رو رفته در پارک یا بالا رفتن مورچه ای از دیوار لذت ببریم، به خاطر یاد آوری لذت های ساده ای است که "پسر شجاع" از گشت و گذار در جنگل می برد، دوره ای که وقتی آن سورتمه پرنده با اسب بالدار سفیدش و دنباله ای از ستاره های درخشان شروع به حرکت می کرد و صورت پسر شجاع و خانم کوچولو که با هم حرف می زدند تمام تصویر را پر می کرد و بعد چرخیدن آن ها در دایره های نورانی و تصویر وحشت زده روباه کوچولو می آمد که به دکل چوبی قایق چنگ زده بود دیگر هیچ چیز از دنیا نمی خواستیم.
اگر گاهی به یاد می آوريم که شگفتی ها در دنیا آنقدر زیاد اند که جایی برای زندگی خارج از شگفتی و لذت وجود ندارد، دلیلی جز دیدن چهره "دختر مهربان" با آن موهای طلایی، مهربان و پاک ژاندارک گونه ندارد. دختری که همیشه در حال غش و ضعف بود و آن زمان که کودکی بیش نبودم گاهی آنچنان غرق حرکات ظریف او در دنیای عجیبش میشدم و آنچنان حقیقی می پنداشتمش که ناخودآگاه آرزو می کردم ای کاش می توانستم برای لحظاتی کنارش دراز بکشم، موهایش را بو کنم و بینی کوچکش را ببوسم. "ممول" هم که با آن دستهای تپل و صورتی رنگ، خوردنی تر از همه بود و یا اسکار، پاشا، تند پا، جهانگرد یا پدر بزرگ که جز هنگامی که شگفت زده می شد نمی توانستیم چشمهایش را از ورای ابروهای پر پشتش ببینیم.
چیزی که کمتر می توان فراموشش کرد رویاهای بلند مدت دوران کودکی ست، "یونیکو" اسب تک شاخ را اولین بار که تماشایش کردم آنچنان موسیقی اش مرا مسحور خود نمود که از آن به بعد همواره تلویزیون را به امید شنیدن دوباره آن موسیقی، یا حتی شنیدن نوایی شبیه آن تماشا می کردم و تا مدت ها چادر گلدار مادرم مرا به یاد باد غرب و بارانی مشکی پدرم مرا به یاد باد شب می انداخت.
کوزت و ژان وال ژان در "بینوایان" که اصلا خود ماییم، و دغدغه ها و وحشت ها و در به دری ها در فضای مالیخولیای تیره ی "دختری به نام نل" که دغدغه و وحشت و در به دری اکنون ماست، آنگونه كه آن هنگام که ملودی ِ "گرین اسلیوز" (موسیقی کارتون دختری به نام نل) را روی پیانو اجرا می کنم، بیش از آنکه به یاد آن قمارهای بی فرجام پدربزرگ نل بیفتم، آس هاي از دست رفته ي قمار زندگي خود را به ياد مي آورم.
"خاله ریزه" با آن خنده ها و مهربانی هایش، "گوش مروارید" یا "هاکلبری فين" که رویای سفر با یک کلک کوچک روی رودخانه را به سرم انداخت، "افسانه سه برادر"، "پپرو پسر کوهستان" و کمی عقب تر، "تام و جری" و "گالیور" و "یوگی" با آن وقار و لباس برازنده و دوستانش، "گوریل انگوری" و "لوک خوش شانس" آن گاو چران همیشه تنها، "دامبو" فیل کوچک با آن گوشهای درازش که همین امروز هرگاه به یاد صحنه هایش می افتم تمامی آن لحظات رخوت انگیز و سراسر شادی روزهای عید و لحظه شماری برای تماشای فیلم های سینمایی کارتونی به یادم می آید. و "بامبی" بچه آهوی کوچکی که در جنگل در کنار دوستانش تلاش می کرد اطرافش را بهتر بشناسد و هرگاه تصویری از این کارتون را تماشا می کنم فضایی فرامادی همانند نقاشی های زنده در فیلم "نسخه سحر آمیز" که می شد قدم به درونشان نهاد در ذهنم تداعی می شود، به گونه ای که انگار می توانم وارد آن جنگل شوم و با بامبی، این بچه آهوی زیبا همراه شوم و آنچه آن تصویر ساده را که پروانه ای کوچک روی دم بامبو نشسته در نظرم زنده و سحر آمیز می کند نه قلمی جادویی همانند قلم فیلم نسخه سحر آمیز که روح جادویی سادگی ها و لذت های خاك خورده کودکی ست.
خیلی از کارتون ها را شرط می بندم به یاد هم نمی آورید مگر صحنه ای از آن را ببینید: اصلا "رابرت" یادتان هست؟ همان که نماد روزمره گی های زندگی بزرگسالانه مان بود و همیشه هنگام خوردن سوپ کراواتش درون سوپ می افتاد؟ یا "خپل" آن گربه سیاه تنبل که گونه ای حس پشت پا زدن به دنیا و وابستگی هایش را در ما تداعی می کرد، یا "کوتلاس" که ظاهری ساده داشت و دو بعدی اما در حقیقت حاوی همه ابعاد زیبایی شناختی و فلسفی این جهان بود.
هنوز آهنگ "پرنده ای به نام وتو وتو" در حافظه ام جولان مي دهد، آنگونه که خود وتو وتو در آسمان پر می کشید. همان پرنده اسرار آمیزی که به سرعت تکثیر و تبدیل به هزاران وتو وتو مثل خودش می شد.
"لولک و بولک" و داستانهایشان به همراه "رکسی"، آن سگ بی آلایش و همیشه خندان با آن چشم های دگمه ای معصوم که با وجود اینکه تمام دغدغه اش در همه قسمت ها رسیدن به یک تکه استخوان بود اما این ماجرای به ظاهر تکراری ِ جستجوی استخوان در هر قسمت محور اندیشه هایی بس ژرف و بی انتها می شد، و یا "بنر" سنجابی که برایش مهم نبود که مادرش یک گربه است و آنچنان شاد بود که جز رنگ نارنجی اش به هیچ رنگ دیگری نمی توانستی تصورش کنی...
"موش کور"، "باغچه سبزیجات" ، "فانوس دریایی" یا "مداد جادو" یا "کلارگل"، "وروجک و آقای نجار"، "ملوان زبل" و "کارآگاه گجت"، "مورچه و مورچه خوار"، "مارکوپولو"، "بارباپاپا" و بال...بالتازار...بال...بالتازار بالتازار...

پی نوشت 1- هنوز هم آرزو دارم یک فنجان قهوه داغ با "پت پستچی" بخورم.

پي نوشت 2 - آهنگ هايي كه پيشنهاد مي كنم دانلود و پيش از گوش سپردن به آنها موسيقي لعنتي وبلاگ را قطع كنيد ( جهت دانلود روي اسم آن كليك كنيد ): بچه هاي مدرسه آلپ، حنا دختري در مزرعه، ماركوپولو، با خانمان، جزيره ناشناخته، مسافر كوچولو.

پی نوشت 3- یاد آن صداهای گرم و ماندگار به خیر: مرحوم پرویز نارنجی ها (آقای پریونی معلم مدرسه والت)، پرویز ربیعی (پت پستچی)، مهدی آرین نژاد (مورچه خوار)، اکبر منانی (زبل خان)، فریبا شاهین مقدم (چوبین)، جواد پزشکیان (مار رابینهود)، مهدی آژیر (تنسی تاکسیدو)، صادق ماهرو (گوریل انگوری)، مینو غزنوی (فلرتیشیا)، اصغر فضلی (وروجک در فیلم وروجک و آقای نجار)، آزیتا احمدی (لولک در لولک و بولک)، رزیتا یار احمدی (ممول)، ناهید امیریان (هاچ، نل، سباستین، آنت)، مریم شیرزاد (سرندی پیتی)، و بالاخره ژاله علو با آن صدای مسخ کننده و گرم که برای اولین بار چند روز پیش، شنیدن صدایش در کارتون سرندی پیتی باعث شد به روزهای کودکی برگردم و این پست را به نگارش در آورم.

پی نوشت 4- کارتون های آن زمان از آن رو که ما را به عنوان کودکان دیروز از درون خانه بیرون می کشید و در فضای به وقوع پیوستن داستان پرتاب می کرد، آنچنان که خود را جای تک تک شخصیت ها می گذاشتیم بر روح و اندیشه اثر گذار بود، گاهی می اندیشم که برنامه های مزخرفی مثل عمو پورنگ و خاله نرگس و ... که مثل انگل در حال تکثیراند با فریاد زدن مستقیم ِ خوبی ها بر سر کودک و شکل و اجرای مسخره شان چگونه می خواهند بر کودکان این نسل، آنگونه که کارتون های دوره کودکی روی ما، تاثیر گذار باشند، آیا سالها پیش وقتی آنت اسب چوبی لوسین را شکست، و ما تا مدتها روح و اندیشه و احساس عذاب وجدانش را می دیدیم و تاثیر این غم را بر همه کارهای زندگی اش حس می کردیم به ما قبح ِ تلافی کردن را بهتر می آموخت یا اینکه پورنگ با آن اداهای مسخره و دلقک بازیهایش مستقیم روبه شما برگردد و بگوید: "بچه گلم تلافی کردن خیلی کار بدیه"...؟!؟!؟

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت8:58توسط سامان | |

با نوازندگی پیانو و قمار روزگار می گذراند، با این وجود هم از پیانو متنفر بود هم از قمار. به انتخابات و سیاست و وضعیت بزرگراه ها و نرخ ارز و آلودگی هوا و جنگ و تروریسم و بحران اقتصاد جهانی هم کاری نداشت، حتی درست بلد نبود فرق بین بازار بورس و جمعه بازار را تشریح کند، طرفدار ایدئولوژی خاصی هم نبود. در کنار نوازندگی و قمار گاهی هم داستان های کوتاهی می نوشت که موضوع شان همواره از لحظات نواختن خودش در کنسرتهایش و نیز شبهایی بود که در کازینو، تاس هایش را در صفحه گردان زمان می ریخت و از گذران رخوت انگیز آن در دنیایی که آدمهایش بی شباهت به آدمهای همان کازینو نبودند لذت می برد.

پیش از نوشتن مست می کرد، در حین نوشتن سیگار می کشید و پس از نوشتن به رختخواب می رفت.
چند سال یکبار می دیدمش چون در سرزمینی دیگر که هزاران کیلومتر از من فاصله داشت زندگی می کرد. در آخرین باری که در دهکده کوچک محل زندگی اش به دیدنش رفتم شبی را در اتاق زیرشیروانی خانه اش که از آن برای نوشتن داستانک و نواختن پیانو استفاده می کرد و پنجره کوچکی رو به سمت رودخانه ای داشت که از نزدیکی می گذشت، گذراندیم.
در لحظات آخر دیدارمان از او پرسیدم:
"همیشه هم قهرمان داستانات بودی هم نویسنده اشون، یک پیانیست قمار باز، نمی خوای از کس دیگه ای بنویسی؟"
جواب داد:
"همه نویسنده ها، به ویژه هنگامی که پشت ماشین تحریر قرار می گیرن قهرمان داستانهای خودشون میشن، حتی اگه از برخی رفتارهای قهرمانی که خلق می کنن متنفر باشن، به نظر من حتی برخی ویژگیهای ضد قهرمان های داستان ها رو میشه در نویسنده اشون پیدا کرد. وقتی می نویسی این خون توئه که در رگهای اندیشه و احساس قهرمان های داستانت جریان داره."
و ادامه داد:
"دوست داری یه داستان بنویسی که قهرمانش من باشم؟"
خندیدم. گفت:
"من از پیانو متنفرم، اما موسیقی رو دوست دارم. زدن پیانو برام مثل یه مبارزه می مونه، مبارزه ای که از طریق اون از اونچه موجب تنفرمه چیزی خلق می کنم که عاشقانه می پرستمش، این نهایت زندگیه دوست من. تصمیم گرفتم تا آخر عمر پیانو بزنم."
متوجه منظورش از زدن پیانو تا آخر عمر نشدم، پرسیدم:
"خوب مگه الان هم همین کار رو نمی کنی؟"
"نه، نه، متوجه نشدی دوست من، گفتم می خوام تا آخر عمر پیانو بزنم."
باید می رفتم، وقت ادامه بحث را نداشتم، بلند شدم، پرتقالی از کیفم خارج کردم و روی پیانوی گردویی رنگش قرار دادم.
"دو ساعت دیگه پرواز دارم. تا شهر هم فاصله زیادیه. باید برم. یه سفر چند ساعته روی اقیانوس."
وقتی به خانه برگشتم، پنجره بزرگ آپارتمانم را که روبه بزرگراه باز می شد و تکنولوژی را می توانستم از آن بالا تماشا کنم و مست شوم، گشودم و آخرین قطعه ای را که او برایم نواخته بود روی پیانو اجرا کردم: قطعه پاوانه اثر گابریل فوره.
پس از آن سفر دیگر هرگز به ایمیل ها و تماس هایم جواب نداد. چند سال بعد که دوباره برای ماموریتی کاری گذرم به آن سر دنیا افتاد تصمیم گرفتم به هر شکل ممکن به دیدارش بروم. با خودرویی کرایه ای به دهکده کوچک محل زندگی اش رفتم. به خانه اش که رسیدم کسی در را باز نکرد. رهگذری مرا دید:
"... چند سالی صدای نواختن پیانو از خونه اش میومد، بدون وقفه. بعد دیگه خبری ازش نشد..."
وحشت کردم، همه لبخندها و گفتگوهای آن دیدار آخر ناگهان به سمتم هجوم آورد. قفل در را شکستم و وارد خانه شدم و یکراست به اتاق زیر شیروانی رفتم. تنها چیزی که در آن اتاق زنده به نظر می رسید پرتقالی بود که بر روی پیانوی چوب گردویی نزدیک پنجره قرار داشت...

چند روز بعد از برگشتنم به خانه شروع به نوشتن داستانی کردم درباره مردی که از پیانو متنفر بود اما روحش که همواره در تسخیر موسیقی قرار داشت قادر بود همه مسافت های دور و دراز رسیدن به ایده آل های بی نهایت را تنها از طریق سوار شدن بر یکی از نت های خلق شده توسط کلاویه های پیانوی نفرت انگیزش و خروج از پنجره کوچک اتاق زیر شیروانی به سوی افقی بپیماید که در ورایش لذتی ناب و خالص نهفته بود. مردی که همواره قهرمان داستانهای کوتاهی بود که خود می نوشت، و البته قهرمان آخرین داستانی که خلق کرد اما هیچگاه نتوانست آن را بر روی کاغذ بیاورد...

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت8:36توسط سامان | |

- دوست داری مثل شوپن پیانو بزنی؟
- معلومه که دوست دارم، تلاشم رو هم می کنم، همیشه.
- ولی اگه کسی تلاش کنه شوپن باشه و هیچ وقت نتونه؟ یا تلاش کنه بتهوون باشه، یا کوبریک، یا پاچینو، یا ادیسون...
- بذار یه قانون رو بهت بگم، زمانی که ما صرف می کنیم تا به هدفی برسیم صدها برابر زمان ِ اون لحظه ایه که شادی رسیدن به هدف رو می چشیم. مشکل ما آدما می دونی چیه؟ اینه که یاد نمی گیریم از مسیر لذت ببریم. می دونی وقتی می نوازم از چی لذت می برم؟ وقتی پیانو می زنم فقط از لغزش انگشتام روی کلاویه ها لذت می برم.
- سیگار می کشی.... ؟

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت12:42توسط سامان | |

او اولین فردی بود که با آن موسیقی ناب و بی مانندش بر روحم چنگ انداخت، آن را تکه تکه کرد و از نو بنا نهاد.

اولین بار که "Evanghelos Odyssey Papathanassiou" ( ونجلیس ) را با آن ریش انبوه و چشمان نافذ و چهره جذاب در پشت پیانو در یکی از استودیوهایش در لندن مربوط به دهه هشتاد دیدم، شاهکار "ارابه های آتش" خود را در حالی اجرا می کرد که در میان اجرا گهگاه سیگار برگی را که روی پیانوی غول پیکرش گذاشته بود دود می کرد. چند سال قبل همان قطعه را در کنسرت "میتودآ"ي او که در آتن و تقریبا سی سال بعد از آن اجرای نخست ِ استودیویی انجام می شد تماشا کردم ( کنسرت میتودآ سال 2001 ). این بار با همان چهره و چشمان گیرا و موهای پریشان-بسته و ته خنده ای بر لب اما هیکل چاق و ریش و موی جو گندمی که نشان از ورودش به دهه هشتم زندگی اش داشت و جذابیت چهره اش را مضاعف نموده بود در پشت كيبورد غول پیکرش قرار گرفته بود. آنروز اندیشیدم که زمان چه لخت و شتابان از فراز استودیویی کوچک در لندن با پیانویی سیاه رنگ و سیگار برگی در یک سمتش و یک فنجان قهوه در سمت دیگرش، به پرواز در می آید و سی سال بعد در لحظه اجرای همان قطعه در کنسرتی عظیم در آتن فرود می آید.


ونجلیس، خالق شاهکارهایی چون "Chariots of Fire( ارابه های آتش )" و "Mutiny on the Bounty" با آن ملودی مسخ کننده اش، اولین کسی بود که ابعاد را در موسیقی برایم به تصویر کشید. "فتح بهشت" ( قطعه دوم با نام Monastery Of La Rabida ) را که برای اولین بار در کودکی شنیدم، بهشتی به رویم گشوده شد که امروز پس از گذشت نزدیک به بیست سال از آن نخستین، همچنان از شادکامی اش سرشار و از سرمستی اش لبریزم. اولین بار "فتح بهشت" را نه در فیلم کریستف کلمب ِ رایدلی اسکات ( که در اصل موسیقی ساخته شده برای این فیلم بود ) که در یکی از فیلمهای انگلیسی تین ایجری سینمای کودک شنیدم و نخستین تصویرسازی ذهنی من از موسیقی با شنیدن همین قطعه شکل گرفت: احساسی که در اثر نفوذ موسیقی ِ حاوی ابعاد، تکه تکه می شود و هر تکه اش سوار بر یکی از این ابعاد، که گاه تعدادشان به تعداد نت های قطعه می رسد و گاهی حتی از آن هم فراتر می رود به پرواز در می آید و تمامی این ابعاد با شتابی فراوان به سمت یک نقطه مرکزی که شکوه کل اثر در آن نقطه خلاصه می شود، شبیه همان افق های تشدید کننده بیماری ام، حرکت می کنند، و تمامی این تکه ها در حقیقت چیزی جز یک تکه واحد، یک احساس واحد و یک اندیشه واحد نیستند که حضور کامل شان در تک تک سلول ها حس می شود. در آن زمان به علت سن کم قادر به انتقال این تصویر ذهنی بر روی کاغذ نبودم اما چند شب پیش که برای خانه تکانی عید، به سراغ کارتون کاست های قدیمی ام مربوط به زمانی که هنوز mp3 player مانند امروز رواج نداشت و از داشتن واکمن سونی کوچک خود لذت می بردم، رفتم و آنها را بیرون کشیدم و به مرور کاست های ونجلیس پرداختم، وقتی به قطعه "فتح بهشت" رسیدم ناگهان آن تصویر بيست سال قبل را با همان جزئیات از خلال موسیقی بازشناختم و اینبار که توان نوشتن داشتم برای فروکش کردن این آشوب و این پریشانی که بیست سال در درونم در گوشه ای، نه خفته، که مترصد فرصتي برای طغیان بود، تردید نکردم و این سطور خلق شد. به یاد دارم که هنگامی که کلکسیون آهنگ های ونجلیس ام تکمیل شده بود سخت ترین لحظاتم، زمانی بود که قطعه ای را از او می شنیدم و این قدرت را در آن قطعه نمی دیدم که روحم را چنگ بزند، تکه تکه کند، ببلعد و مرا به ارضای موسیقایی برساند. بدینگونه سرخورده می شدم، اما برای وارد نشدن خدشه به اسطوره ی دنیای موسیقی ام، بیهوده تلاش می کردم که این عدم رضایت روحم را که گاهی مربوط به نتی فالش در قطعه یا تغییر گامی ناگهانی بود، نه از روی کم ارزش بودن قطعه ونجليس که به دلیل کم خردی و درک پایین خودم نه تنها از موسیقی ِ او که به طور کلی از هنر موسیقی قلمداد کنم.

امروز در موسیقی نه به دنبال یک سبک یا یک آهنگساز خاص، که به دنبال قطعه هایی خاص یا حتی تک واژه هایی در یک قطعه می گردم که قدرت دریدن روح و به دنبالش زایش شادکامی را داشته باشد و بدینگونه آن سرخوردگی دوران کودکی، نه در مورد ونجلیس که نه حتی در مورد بزرگترین غول های موسیقی جهان با سبک هایی کاملا متفاوت مانند بتهوون هم به من دست نمی دهد و براحتی آنچه را روحم پس می زند، کنار می گذارم.

پی نوشت1: دانلود فتح بهشت ( قطعه دوم با نام Monastery Of La Rabida )

پی نوشت2: دانلود قطعه ارابه های آتش

پی نوشت3: مجموعه کاملی از کلیپ ها و اجراهای بزرگترین شاهکارهای ونجلیس از جمله فتح بهشت.

پی نوشت4: بهار با همه رنگارنگی یک پیام دارد: یکرنگی.

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت12:0توسط سامان | |

عطسه کردم. دکتر سارتان پرسید:
- سرما خوردید؟
- نه، فکر می کنم حساسیته، ولی دوست دارم سرما بخورم.
- دوست دارید سرما بخورید؟
از پنجره اتاق کنفرانس در طبقه هفتاد و پنجم پشت به حضار ِ نشسته دور میز کنفرانس به آسمان خاکستری، که تماشایش از پشت شیشه و از ورای دود سیگاری که بیرون می دادم برایم نقش همان افق های بی انتهای تشدید کننده بیماری ام را داشت، خیره شده بودم. می دانستم که زل زدنم به اینگونه افقهای به ظاهر نامحدود می تواند فکرم را از محیطی که در آن قرار دارم کاملا خارج کند ( که البته این ابهام در ماهیت آنچه در ورای آن افق ها می زید و نشناختن ارواحی که در آن فاصله های دور وجود دارند بیشتر روحم را دچار لذت تعلیق می کرد و گسیلم به سمت بیماری را تشدید می نمود، که اگر این فاصله را طی کنیم و کنارشان بایستیم دیگر آن لذت را نخواهیم برد، چون دیگر می دانیم که آنها هم پدیده هایی طبیعی اند مانند آنچه هر روزه با آنها سر و کار داریم، درختها، ماشین ها، قورباغه ها یا مردان شاپو به سر.)، این بیماری ای بود که از کودکی دچارش بودم، و تماشای هر افقی موجب ظهورش می شد، خواه این افق، افق خاکستری شهر از بالای یک آسمانخراش، آنگونه که آن شب بود، باشد یا افق دریا در اول صبح و یا افق نگاه های تصویر قدیمی سیاه و سفید پدربزرگم در جوانی که در تمام دوران کودکی و نوجوانی و حتی جوانی عادت داشتم هنگامی که به خانه مادربزرگم می رفتیم به زیرزمین قدیمی بروم و در میان اثاثیه و چمدان های خاک خورده این عکس های به تاریخ سنجاق شده را درون لباسم مخفی کنم تا به کلکسیون با ارزش آثار عتیقه خود اضافه نمایم. جلسه، یکی از جلسات مهم برای بررسی وضعیت سهام شرکت در بورس بود که با تعدادی از اعضای عالی رتبه شرکت و دکتر سارتان به عنوان مشاور ارشد اقتصادی نیم ساعتی از آغازش می گذشت. رو به جمعیت برگشتم :
- بله دوست دارم. بیست سال پیش که جوون تر بودم وبلاگی داشتم در همین مورد. بگذریم. مدتی پیش مطلبی در مورد ظهور انسان اومگا در نوشته ای از آدریان بری می خوندم. انسان اومگا همون روبات هوشمنده دوستان! که قراره خیلی از کارها رو به دست بگیره. اون مطلب می گفت یکی از خارق العاده ترین ویژگیهای زندگی انسان اینه که در طول تاریخ حیات، مدت زمان لازم برای دگردیسی یک گونه به گونه دیگه همواره کاهش یافته...
دکتر صحبتم را قطع کرد و با تعجب پرسید:
- ما داریم درباره بورس و معامله حیاتی فردا صحبت می کنیم؟!
بدون توجه ادامه دادم:
- وقتی که کتابای مردم شناسی رو می خونم می بینم که این نظریه کاملا درسته، به ویژه در مورد انسان. انسان نوین که مردم شناسان اونو "هومو ساپینس ساپینس" می نامن، نزدیک به 100000 سال زندگی کرده، این مدت ممکنه خیلی زیاد به نظر بیاد ولی در بحث تاریخ جانوران، این چهل میلیون روز فقط یه چشم به هم زدنه، از زمان پیدایش نخستین پستانداران تا پریمات ها، یعنی نخستین پستانداران، 125 میلیون سال طول کشید، پریمات ها ظرف تنها 60 میلیون سال به شامپانزه های آدم نما تبدیل شدن و 5 میلیون سال بعد انسان نوین پا به عرصه هستی گذاشت...
نگاهی به شرکت کنندگان در جلسه انداختم که با شگفتی تمام به من خیره شده بودند و تلاش می کردند رابطه ای میان پریمات ها، شامپانزه ها و وضعیت سهام شرکت در بازار بورس بیابند. در حالیکه بیماری ام لحظه به لحظه بیشتر مرا در بر می گرفت با هیجان، دستانم را تکان می دادم و تلاش می کردم مطلبی را که از راه افق شهر از پنجره به درونم نفوذ کرده بود تشریح کنم. ادامه دادم:
- یه کم بیایم جلوتر دوستان، ظرف 8 هزار سال گذشته شاهد ظهور انسان شاهنشاهی بودیم، انسان دانشور در 400سال پیش پدیدار شد، انسان دستگاهی در 100 سال پیش و انسان الکترونیک در سه دهه پیش ظاهر شد. هفته گذشته مقاله ای رو از پروفسور ویلیام دی میخوندم که می گفت موعد ظهور گونه ی جدید انسان که همون انسان اومگا باشه یه کم دیر شده.
دکتر سارتان دوباره حرفم را قطع کرد و با خنده ای که حالت عصبی گونه اش حاکی از تلاشی بی فایده و ناامیدانه برای بازگرداندنم به موضوع داشت، گفت:
- اگه منظورت از اومگا عرضه سری جدید سهام شرکته باید بگم که باهات موافقم، ما از زمان بندی خیلی عقبیم.
- نه دکتر. داشتم فکر می کردم که این قانون دگردیسی در مورد تغییرات روانی در یک انسان از کودکی تا دورانی که من اسمش رو دوران محاسبات می ذارم هم صدق می کنه، یعنی مدت زمان میان دوره های رشد یک انسان از یک دوره کودکی به یک دوره دیگه ی کودکی همواره کاهش پیدا میکنه، که معمولا دوره متاخر با کاهش زیاد کودکی همراهه، ( فراموش نکنیم که ما تا لحظه مرگمون کودکیم ) به عبارتی ما داریم خنگ می شیم دوستان، خنگ یعنی دیگه زبون حقیقت ِ وجودمون رو نمی فهمیم، قانون دگردیسی کودکی میگه اگه دوره اولیه کودکی ده ساله، دوره بعدی مثلا هفت ساله، دوره بعدی شاید پنج سال باشه و همینطور تا آخر، فکر می کنم امروز پایان دوره کودکی حدودا سن بیست سالگی باشه، یه کم بالا یا پایین.
دکتر با جدیت و در حالیکه دیگر از آن خنده نا امیدانه اش خبری نبود با لحنی آمرانه گفت:
- نتیجه گیری لطفا !
- دقیقا مشکل ما همینه دکتر، نتیجه گیری. ما همیشه محاسبه می کنیم که نتیجه بگیریم ولی فراموش می کنیم که برای پسر بچه مون بدون هیچ مناسبتی کلاه بوقی بخریم !
کتم را پوشیدم، کیفم را از روی میز برداشتم، و به سمت درب خروجی رفتم. دکتر فریاد زد:
- کجا میرید سامان؟
در حالیکه به سمت درب می رفتم در پاسخ فریاد زدم:
- کلاه بوقی دکتر، کلاه بوقی...
و ادامه دادم:
- می رم برای پسر کوچولوم کلاه بوقی بخرم، می ترسم جلسه که تموم بشه هیچ فروشگاهی باز نباشه...
به درب که رسیدم و آن را گشودم در حال خروج رو به جمعیت داخل اتاق کردم:
- دوست ندارم وقتی دارم با پسر بچه ام از دوران کودکیم حرف می زنم با شگفتی نگاهم کنه که یعنی "مگه تو هم بچه بودی؟!". تولد بچه ام نیست دوستان ولی می خوام براش کلاه بوقی بخرم، کلاه بوقی...
وارد آسانسور شدم، دگمه پارکینگ را فشار دادم، سیگاری روشن کردم. از دود کردن بیمار گونه اش بیش از دود کردن سیگارم در ابتدای جلسه لذت می بردم.

پی نوشت: "سارتان" یک اسم کاملا ساختگی ست.

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت9:50توسط سامان | |

در یک مه نوردی طولانی هیچ چیز به وضوح کامل نخواهد رسید، و به محض آنکه چیزی را آشکارا ببینیم - مثلا چراغهای یک اتوبوس زندان را - آن چیز از کنار ما رد خواهد شد، یا ما از پهلویش خواهیم گذشت. اگر سر بگردانیم هم - با بغض و نفرت - فقط برای آنی میله های پنجره را خواهیم دید و یک جفت چشم را، و باز مه سپید فشرده ی مسلط را. بگذار خشخاش، شقایق دست نخورده بماند، و شک کنیم در اینکه اصلا اتوبوسی در کار است، و میله هایی، و چشمهایی آنگونه سرشار از خاکستر، و پرنده وش. مه اگر آنطور که من تخیل می کنم باشد، دیگر از نگاه های چرکین و قلبهای کدر، گله مند نخواهیم شد . . .
برای نفسی آسوده زیستن، چاره ای نیست جز مهی فشرده را گرداگرد خویش انگار کردن، مهی که در درون آن، هر چیز غم انگیز، محو و کمرنگ شود . . .

پ.ن: کتاب "یک عاشقانه آرام" نادر ابراهیمی با این جملات آغاز می شود، این جملات را دوست دارم و این مه را، هر چند هیچگاه موفق به تمام کردن کتاب نشدم، خوب چه اهمیتی دارد... ؟

پ.ن: موسیقی همواره مرا از این دنیا پرتاب می کند، پرتابم می کند به ژرفای زندگی...

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت9:48توسط سامان | |

در یک ماموریت طولانی، مسلما نه یک ماموریت مافیایی، در فاصله ای بسیار دورتر از محل زندگی ام به سر میبرم،
فعلا شبها رو با تنهایی و سیگار و "در جستجوی زمان از دست رفته" و گاهی خولیو سر می کنم.
سالی یک بار این تنهایی مطلق ِ دو سه هفته ای در فاصله ای بسیار دورتر از همه آنچه هر روز که چشمانمان را باز می کنیم می بینیمشان، لمسشان می کنیم و می شنویمشان لازم است.
اینجا چشم انداز کوههای انبوه از برف، روحم را آماده ادامه مبارزه با روزمرگی هایم در بازگشت از ماموریت می کند.
شاید چند هفته ای نباشم ...

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت18:48توسط سامان |

ما ایرانی ها معمولا برای بیان اوج احساسات ستایش آمیز خود از اصطلاحات و واژه های نابی نظیر "پدرسگ"، "بی پدر"، "لعنتی"، " کثافت"،"بی شرف" و امثال آن استفاده می کنیم. مثلا اگر یک BMW سری 7 مدل 2009 در خیابان ببینیم که لانتمان و با متانت در حال زدن راهنمای چپ یا راست است تا بپیچد، شگفتی خود را با جملاتی نظیر "پدرسگ عجب چیزیه !" در مورد خودش، یا "لعنتی این شرکت ب ام و چیکار می کنه!" در مورد سازنده اش و یا با جمله ای مثل "بی شرف چی سوار شده !" در مورد راننده اش بیان می کنیم و قص علی هذا. در حال حاضر اصلا بحث من بر سر آسیب شناسی ِ گفتاری و ریشه یابی تاریخی این مطلب و اینکه چگونه شد که ایرانیان تصمیم گرفتند به این شیوه خاص از افعال و صفات معکوس! استفاده کنند و چه شد که اولین اندیشمند ِ پارسی ناگهان به ذهنش خطور کرد که اگر در توصیف چیزی که بسیار شگفتی ساز است واژه ی " پدر سگ" را بکار ببرد و اینکه اصلا اینگونه توصیف از نظر عرفی و دینی و فلسفی و ایدئولوژیکی پسندیده است یا نه، بحث من بر سر این نیست. من فقط می خواهم بگویم این مارسل پروست ِ پدر سگ ِ لعنتی عجب قلمی دارد. البته قلم، فرع بر اندیشه است، پس شاید بهتر است بگویم این مارسل پروست ِ بی پدر عجب اندیشه و قدرت توصیفی دارد. دیشب با حسرت نگاهی به کتابخانه ام انداختم. حسرت گذشته ای که فرای دغدغه های ورود به جامعه مدرن، دخول به دنیای کار، فرود بر مرزهای قانونمندی و سقوط به قعر تمدن می توانستیم با ذهن یک دانش آموز یا دانشجوی مغرور و کله خر اما آزاد و رها از هر دغدغه ای هر کتابی را که دوست داریم بخوانیم. خوشحالم که حداقل این عادت سادیسمی را همیشه داشته و دارم که وقتی کتابی را می خوانم درونش را سرشار از سیاه قلم های هنرمندانه کنم و تمامی جملاتی را که دوستشان دارم با خط کشیدن در زیرشان، انگار که گلوله ای را به سوی گوزنی که در میان جنگلی انبوه و به غایت زیبا و باکره می خرامد شلیک می کنیم، از لابه لای متن شکار کنم. بی درنگ به سمت مجموعه ی لعنتی ِ " در جستجوی زمان از دست رفته " ی مارسل پروست ِ بی پدر و مادر رفتم. جلد اولش، "طرف خانه سوان" را برداشتم و باز کردم. با خودم می اندیشیدم که این مارسل پروست ِ بی شرف انگار که همه پدیده ها و احساسات و نیازمندیها را تجربه کرده، از زندگی تهوع آور بورژواهای تازه به دوران رسیده واشراف ِ از دوران رانده شده تا فقر و بی خوابی و بی تابی و عشق و تنفر و مبارزه و تسلیم و هرزگی و هم جنس بازی و پیروزی و شکست و حتی کلیسا ها و رودخانه ها و درشکه ها و سایه ها و سنگفرش خیابانها و کوچکترین پدیده هایی که مستقیم و غیر مستقیم به چشم می آیند.
بدین ترتیب بود که دیشب نگاهی به آثار به جای مانده ناشی از عادت سادیسمی ام در "جستجو"ی مارسل پروست ِ پدر سوخته انداختم و خوشحالم که دغدغه روزگار حداقل جلوی این یک کار را نتوانست بگیرد.

پ.ن.: شاید سکون چیزهای پیرامون ما از آنجا می آید که مطمئنیم آنها همان هایی اند که هستند و نه چیزهای دیگری، و از سکون اندیشه ما در برابر آنها.

پ.ن.: راز ناقوسخانه های مارتنویل در خلال جملات بود که فاش می شد...

پ.ن.: فقط دو دسته آدم وجود دارد: آنهایی که بزرگوارند و آنهایی که نیستند...

+نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت14:38توسط سامان | |