|
مسجد، ابتدای جاده کویری، 4 صبح پیرمرد، جوان غریبه را دید که سحرگاه پس از خواندن نماز صبح، از مسجد کوچک ابتدای جاده باریک کویری خارج شد و به سمت شورلت طوسی رنگ 1970 اش، در چند قدمی مسجد رفت. پیرمرد که از اهالی روستا بود و روز قبل مقدار کمی بنزین به مرد جوان فروخته بود نگاهی به او انداخت و پرسید: ضبط روشن بود، نوای ترانه Late Goodbye از گروه Poets Of The Fall در آن برهوت خشک، همچون اشعه ای نامرئی اما روح سوز، با شعاع های طلایی خورشید داغ کویر متحد می شد تا اگر قرار است ضربه ای بر پیکره ای وارد سازند، همزمان جسم و جان را با هم بسوزانند. نگاهی به عقربه بنزین خودرو انداخت. لبخند تلخی زد. "در این ساعات آخر، دوست دارم خاطراتم همراهم باشند، کلاه مشکی مخصوص کوهنوردی، اردک کوچک درون تخم مرغ شانسی، دفترچه خاطرات، دوزخ ِ کمدی الهی دانته و... که همگی درون ساک مشکی همراهی ام می کنند. زمان برایم به سنگینی می گذرد، همه چیز را عمیقا حس می کنم، تک تک کلمات و نت های ترانه Late Goodbye، تک تک پک هایی که به سیگار می زنم، دودی که در خودرو می پیچد و از پنجره می گریزد، بوی توتونی که استشمام می کنم، قطره قطره عرقی که از پیشانی ام سرازیر می شود، از شقیقه ام عبور می کند و پس از گذر از صورت و رسیدن به چانه ام سقوط می کند، فرمان مشکی رنگ ماشین که میان انگشتانم می سرد، صندلی زرشکی مخملی و رنگ و رو رفته ای که روی آن نشسته ام، اشعه های سوزان آفتاب کویر که بر پوست دست و صورتم می تابد، تکان های خودرو در جاده باریک و سوزان کویری، چرخش لاستیک ها بر روی آسفالت داغ و ... و همه آن خاطراتی که در طول بیش از دو دهه زندگی لمسشان کرده ام..." پیرمرد شورلت طوسی رنگ مدل 1970 ای را دید که از جاده کویری به سمتش می آمد و وقتی کنار مسجد رسید جوان غریبه از آن پیاده شد. به سمت مسجد رفت تا نماز مغربش را آنجا بخواند. پس از خروج نگاهی به پیرمرد انداخت: - باک ماشین رو برام پر کن پیرمرد. تا شهر راه زیادی دارم.
پی نوشت: دانلود ترانه Late Goodbye
- واسه چی زنده ای؟
داشتم فکر می کردم که همیشه ی تاریخ ، بازار متحجرین را متعصبین، داغ می کنند و این، تعصب ِ متعصبین ِ بی خرد است که تحجر ِ متحجرین را تایید می کند. پی نوشت: سامان هیچگاه سیاسی نبوده، اما روزهای غم انگیزی ست...
"الستير" نقاش در بخشي از گفتگويش با راوي "در سایه دوشیزگان شکوفا" چنين مي گويد: -------------------------------------------------- پی نوشت 1 : رومن رولان چه فوق العاده میگه: "انسان اگر در بیست سالگی سوسیالیست نباشد از زندگی چیزی نفهمیده است، و اگر در چهل سالگی سوسیالیست باشد احمقی بیش نیست." (این جمله نه بی ربط به این پست ِ و نه بی ربط به انتخاباتی که درگیرش هستیم.) پی نوشت 2 : دانلود موسيقي مربوط به پست.
+ در آستانه یک سالگی وبلاگتون هستیم، چه حسی دارید؟ پي نوشت: هميشه كه نبايد زندگي را جدي گرفت...
پیش نوشت 1- پیش از آغاز خواندن این پست فنجانی قهوه برای خود درست کنید و اگر روی صندلی نشسته اید و این پست را می خوانید، آرام به پشتی صندلی تکیه دهید وبه خود فرصتی کوتاه بدهید تا با آرامش به سفری کوتاه، شاید در حد سی دقیقه، بروید. این طولانی ترین پست این وبلاگ است. پی نوشت 1- هنوز هم آرزو دارم یک فنجان قهوه داغ با "پت پستچی" بخورم. پي نوشت 2 - آهنگ هايي كه پيشنهاد مي كنم دانلود و پيش از گوش سپردن به آنها موسيقي لعنتي وبلاگ را قطع كنيد ( جهت دانلود روي اسم آن كليك كنيد ): بچه هاي مدرسه آلپ، حنا دختري در مزرعه، ماركوپولو، با خانمان، جزيره ناشناخته، مسافر كوچولو. پی نوشت 4- کارتون های آن زمان از آن رو که ما را به عنوان کودکان دیروز از درون خانه بیرون می کشید و در فضای به وقوع پیوستن داستان پرتاب می کرد، آنچنان که خود را جای تک تک شخصیت ها می گذاشتیم بر روح و اندیشه اثر گذار بود، گاهی می اندیشم که برنامه های مزخرفی مثل عمو پورنگ و خاله نرگس و ... که مثل انگل در حال تکثیراند با فریاد زدن مستقیم ِ خوبی ها بر سر کودک و شکل و اجرای مسخره شان چگونه می خواهند بر کودکان این نسل، آنگونه که کارتون های دوره کودکی روی ما، تاثیر گذار باشند، آیا سالها پیش وقتی آنت اسب چوبی لوسین را شکست، و ما تا مدتها روح و اندیشه و احساس عذاب وجدانش را می دیدیم و تاثیر این غم را بر همه کارهای زندگی اش حس می کردیم به ما قبح ِ تلافی کردن را بهتر می آموخت یا اینکه پورنگ با آن اداهای مسخره و دلقک بازیهایش مستقیم روبه شما برگردد و بگوید: "بچه گلم تلافی کردن خیلی کار بدیه"...؟!؟!؟
چند روز بعد از برگشتنم به خانه شروع به نوشتن داستانی کردم درباره مردی که از پیانو متنفر بود اما روحش که همواره در تسخیر موسیقی قرار داشت قادر بود همه مسافت های دور و دراز رسیدن به ایده آل های بی نهایت را تنها از طریق سوار شدن بر یکی از نت های خلق شده توسط کلاویه های پیانوی نفرت انگیزش و خروج از پنجره کوچک اتاق زیر شیروانی به سوی افقی بپیماید که در ورایش لذتی ناب و خالص نهفته بود. مردی که همواره قهرمان داستانهای کوتاهی بود که خود می نوشت، و البته قهرمان آخرین داستانی که خلق کرد اما هیچگاه نتوانست آن را بر روی کاغذ بیاورد...
- دوست داری مثل شوپن پیانو بزنی؟
او اولین فردی بود که با آن موسیقی ناب و بی مانندش بر روحم چنگ انداخت، آن را تکه تکه کرد و از نو بنا نهاد. اولین بار که "Evanghelos Odyssey Papathanassiou" ( ونجلیس ) را با آن ریش انبوه و چشمان نافذ و چهره جذاب در پشت پیانو در یکی از استودیوهایش در لندن مربوط به دهه هشتاد دیدم، شاهکار "ارابه های آتش" خود را در حالی اجرا می کرد که در میان اجرا گهگاه سیگار برگی را که روی پیانوی غول پیکرش گذاشته بود دود می کرد. چند سال قبل همان قطعه را در کنسرت "میتودآ"ي او که در آتن و تقریبا سی سال بعد از آن اجرای نخست ِ استودیویی انجام می شد تماشا کردم ( کنسرت میتودآ سال 2001 ). این بار با همان چهره و چشمان گیرا و موهای پریشان-بسته و ته خنده ای بر لب اما هیکل چاق و ریش و موی جو گندمی که نشان از ورودش به دهه هشتم زندگی اش داشت و جذابیت چهره اش را مضاعف نموده بود در پشت كيبورد غول پیکرش قرار گرفته بود. آنروز اندیشیدم که زمان چه لخت و شتابان از فراز استودیویی کوچک در لندن با پیانویی سیاه رنگ و سیگار برگی در یک سمتش و یک فنجان قهوه در سمت دیگرش، به پرواز در می آید و سی سال بعد در لحظه اجرای همان قطعه در کنسرتی عظیم در آتن فرود می آید. ونجلیس، خالق شاهکارهایی چون "Chariots of Fire( ارابه های آتش )" و "Mutiny on the Bounty" با آن ملودی مسخ کننده اش، اولین کسی بود که ابعاد را در موسیقی برایم به تصویر کشید. "فتح بهشت" ( قطعه دوم با نام Monastery Of La Rabida ) را که برای اولین بار در کودکی شنیدم، بهشتی به رویم گشوده شد که امروز پس از گذشت نزدیک به بیست سال از آن نخستین، همچنان از شادکامی اش سرشار و از سرمستی اش لبریزم. اولین بار "فتح بهشت" را نه در فیلم کریستف کلمب ِ رایدلی اسکات ( که در اصل موسیقی ساخته شده برای این فیلم بود ) که در یکی از فیلمهای انگلیسی تین ایجری سینمای کودک شنیدم و نخستین تصویرسازی ذهنی من از موسیقی با شنیدن همین قطعه شکل گرفت: احساسی که در اثر نفوذ موسیقی ِ حاوی ابعاد، تکه تکه می شود و هر تکه اش سوار بر یکی از این ابعاد، که گاه تعدادشان به تعداد نت های قطعه می رسد و گاهی حتی از آن هم فراتر می رود به پرواز در می آید و تمامی این ابعاد با شتابی فراوان به سمت یک نقطه مرکزی که شکوه کل اثر در آن نقطه خلاصه می شود، شبیه همان افق های تشدید کننده بیماری ام، حرکت می کنند، و تمامی این تکه ها در حقیقت چیزی جز یک تکه واحد، یک احساس واحد و یک اندیشه واحد نیستند که حضور کامل شان در تک تک سلول ها حس می شود. در آن زمان به علت سن کم قادر به انتقال این تصویر ذهنی بر روی کاغذ نبودم اما چند شب پیش که برای خانه تکانی عید، به سراغ کارتون کاست های قدیمی ام مربوط به زمانی که هنوز mp3 player مانند امروز رواج نداشت و از داشتن واکمن سونی کوچک خود لذت می بردم، رفتم و آنها را بیرون کشیدم و به مرور کاست های ونجلیس پرداختم، وقتی به قطعه "فتح بهشت" رسیدم ناگهان آن تصویر بيست سال قبل را با همان جزئیات از خلال موسیقی بازشناختم و اینبار که توان نوشتن داشتم برای فروکش کردن این آشوب و این پریشانی که بیست سال در درونم در گوشه ای، نه خفته، که مترصد فرصتي برای طغیان بود، تردید نکردم و این سطور خلق شد. به یاد دارم که هنگامی که کلکسیون آهنگ های ونجلیس ام تکمیل شده بود سخت ترین لحظاتم، زمانی بود که قطعه ای را از او می شنیدم و این قدرت را در آن قطعه نمی دیدم که روحم را چنگ بزند، تکه تکه کند، ببلعد و مرا به ارضای موسیقایی برساند. بدینگونه سرخورده می شدم، اما برای وارد نشدن خدشه به اسطوره ی دنیای موسیقی ام، بیهوده تلاش می کردم که این عدم رضایت روحم را که گاهی مربوط به نتی فالش در قطعه یا تغییر گامی ناگهانی بود، نه از روی کم ارزش بودن قطعه ونجليس که به دلیل کم خردی و درک پایین خودم نه تنها از موسیقی ِ او که به طور کلی از هنر موسیقی قلمداد کنم. امروز در موسیقی نه به دنبال یک سبک یا یک آهنگساز خاص، که به دنبال قطعه هایی خاص یا حتی تک واژه هایی در یک قطعه می گردم که قدرت دریدن روح و به دنبالش زایش شادکامی را داشته باشد و بدینگونه آن سرخوردگی دوران کودکی، نه در مورد ونجلیس که نه حتی در مورد بزرگترین غول های موسیقی جهان با سبک هایی کاملا متفاوت مانند بتهوون هم به من دست نمی دهد و براحتی آنچه را روحم پس می زند، کنار می گذارم. پی نوشت1: دانلود فتح بهشت ( قطعه دوم با نام Monastery Of La Rabida ) پی نوشت2: دانلود قطعه ارابه های آتش پی نوشت3: مجموعه کاملی از کلیپ ها و اجراهای بزرگترین شاهکارهای ونجلیس از جمله فتح بهشت. پی نوشت4: بهار با همه رنگارنگی یک پیام دارد: یکرنگی.
عطسه کردم. دکتر سارتان پرسید:
در یک مه نوردی طولانی هیچ چیز به وضوح کامل نخواهد رسید، و به محض آنکه چیزی را آشکارا ببینیم - مثلا چراغهای یک اتوبوس زندان را - آن چیز از کنار ما رد خواهد شد، یا ما از پهلویش خواهیم گذشت. اگر سر بگردانیم هم - با بغض و نفرت - فقط برای آنی میله های پنجره را خواهیم دید و یک جفت چشم را، و باز مه سپید فشرده ی مسلط را. بگذار خشخاش، شقایق دست نخورده بماند، و شک کنیم در اینکه اصلا اتوبوسی در کار است، و میله هایی، و چشمهایی آنگونه سرشار از خاکستر، و پرنده وش. مه اگر آنطور که من تخیل می کنم باشد، دیگر از نگاه های چرکین و قلبهای کدر، گله مند نخواهیم شد . . . پ.ن: کتاب "یک عاشقانه آرام" نادر ابراهیمی با این جملات آغاز می شود، این جملات را دوست دارم و این مه را، هر چند هیچگاه موفق به تمام کردن کتاب نشدم، خوب چه اهمیتی دارد... ؟ پ.ن: موسیقی همواره مرا از این دنیا پرتاب می کند، پرتابم می کند به ژرفای زندگی...
در یک ماموریت طولانی، مسلما نه یک ماموریت مافیایی، در فاصله ای بسیار دورتر از محل زندگی ام به سر میبرم،
ما ایرانی ها معمولا برای بیان
اوج احساسات ستایش آمیز خود از اصطلاحات و واژه های نابی نظیر "پدرسگ"،
"بی پدر"، "لعنتی"، " کثافت"،"بی شرف" و امثال آن استفاده می کنیم. مثلا
اگر یک BMW سری 7 مدل 2009 در خیابان ببینیم که لانتمان و با متانت در حال
زدن راهنمای چپ یا راست است تا بپیچد، شگفتی خود را با جملاتی نظیر "پدرسگ
عجب چیزیه !" در مورد خودش، یا "لعنتی این شرکت ب ام و چیکار می کنه!" در
مورد سازنده اش و یا با جمله ای مثل "بی شرف چی سوار شده !" در مورد
راننده اش بیان می کنیم و قص علی هذا. در حال حاضر اصلا بحث من بر سر آسیب
شناسی ِ گفتاری و ریشه یابی تاریخی این مطلب و اینکه چگونه شد که ایرانیان
تصمیم گرفتند به این شیوه خاص از افعال و صفات معکوس! استفاده کنند و چه
شد که اولین اندیشمند ِ پارسی ناگهان به ذهنش خطور کرد که اگر در توصیف
چیزی که بسیار شگفتی ساز است واژه ی " پدر سگ" را بکار ببرد و اینکه اصلا
اینگونه توصیف از نظر عرفی و دینی و فلسفی و ایدئولوژیکی پسندیده است یا
نه، بحث من بر سر این نیست. من فقط می خواهم بگویم این مارسل پروست ِ پدر
سگ ِ لعنتی عجب قلمی دارد. البته قلم، فرع بر اندیشه است، پس شاید بهتر
است بگویم این مارسل پروست ِ بی پدر عجب اندیشه و قدرت توصیفی دارد. دیشب
با حسرت نگاهی به کتابخانه ام انداختم. حسرت گذشته ای که فرای دغدغه های
ورود به جامعه مدرن، دخول به دنیای کار، فرود بر مرزهای قانونمندی و سقوط
به قعر تمدن می توانستیم با ذهن یک دانش آموز یا دانشجوی مغرور و کله خر
اما آزاد و رها از هر دغدغه ای هر کتابی را که دوست داریم بخوانیم.
خوشحالم که حداقل این عادت سادیسمی را همیشه داشته و دارم که وقتی کتابی
را می خوانم درونش را سرشار از سیاه قلم های هنرمندانه کنم و تمامی جملاتی
را که دوستشان دارم با خط کشیدن در زیرشان، انگار که گلوله ای را به سوی
گوزنی که در میان جنگلی انبوه و به غایت زیبا و باکره می خرامد شلیک می
کنیم، از لابه لای متن شکار کنم. بی درنگ به سمت مجموعه ی لعنتی ِ " در
جستجوی زمان از دست رفته " ی مارسل پروست ِ بی پدر و مادر رفتم. جلد اولش،
"طرف خانه سوان" را برداشتم و باز کردم. با خودم می اندیشیدم که این مارسل
پروست ِ بی شرف انگار که همه پدیده ها و احساسات و نیازمندیها را تجربه
کرده، از زندگی تهوع آور بورژواهای تازه به دوران رسیده واشراف ِ از دوران
رانده شده تا فقر و بی خوابی و بی تابی و عشق و تنفر و مبارزه و تسلیم و
هرزگی و هم جنس بازی و پیروزی و شکست و حتی کلیسا ها و رودخانه ها و درشکه
ها و سایه ها و سنگفرش خیابانها و کوچکترین پدیده هایی که مستقیم و غیر
مستقیم به چشم می آیند. پ.ن.: شاید
سکون چیزهای پیرامون ما از آنجا می آید که مطمئنیم آنها همان هایی اند که
هستند و نه چیزهای دیگری، و از سکون اندیشه ما در برابر آنها. پ.ن.: فقط دو دسته آدم وجود دارد: آنهایی که بزرگوارند و آنهایی که نیستند...
|
درباره من
وقتی نیاز به نوشتن دارم همه چیز متفاوت است. خود را در آغاز جاده ای می بینم که به افقی کودکانه ختم می شود و به هیچ
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 وبلاگهای پیوند
تصــنیف ها و تـــرانه های
مرکز مطالعات ایرانشناسی
تولد دوم
|