تبليغاتX
دوست دارم سرما بخورم

دوست دارم سرما بخورم

دست نوشته های یک پیانیست غیر حرفه ای


به یاد مهدی سحابی، تنها مردی  که برای مرگش اشک ریختم،
مردی که جستجوی زمان از دست رفته را به من آموخت،
مردی که وقتی رفتنش را شنیدم، انگار سال 1922 خبر مرگ مارسل پروست را به من داده باشند...
مردی که ابدی ست،
همانگونه که پروست زندگی ابدی را در خلق یک اثر هنری می داند.

□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■

پی نوشت: متن مصاحبه بی بی سی با مهدی سحابی.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت9:21توسط ..:: سامان ::.. |

مرد، پس از پایان روز کاری اش، همچون دیگر شب های سرد زمستانی، به کافه همیشگی رفت، یک استکان چای نوشید، سیگاری دود کرد و خارج شد. آن شب ساعت ده در آپارتمانش با زن قرار داشت. زن سر ساعت به آپارتمان رسید.

زن وارد که شد در حالیکه بوی ملایم چوب سندل شامه اش را نوازش می داد با اشاره مرد، روی کاناپه غول پیکر قهوه ای رنگ کنار سالن نشست و در حین برانداز اطرافش منتظر ماند. مرد در حالیکه به سمت آشپزخانه می رفت پرسید:
- قهوه...؟
زن سرش را به نشانه نفی تکان داد.
- ولی من می خورم. البته زیاد طول نمی کشه...
قهوه اش را با آرامش نوشید و به سالن، جایی که زن روی کاناپه نشسته بود بازگشت. یک صندلی آورد و به فاصله کمی از کاناپه جا داد، آنگاه میز عسلی کوچکی کنار آن گذاشت و زیر سیگاری طرح چوبش را روی آن قرار داد.
به سمت کلید چراغ سالن رفت و آن را خاموش کرد. سپس لامپ دیواری قرمز رنگ سالن را که روی کاناپه قرار داشت روشن کرد. نوری ضعیف و سرخ برروی اشیاء اطراف لامپ پخش شد. مرد روی صندلی روبروی کاناپه نشست. نگاهی به زن انداخت:
- لباساتو در بیار...
زن به آرامی شروع به کندن لباس هایش کرد. به تکه آخر که رسید سرش را بالا آورد و چشمانش را به مرد دوخت. مرد با دست اشاره ای کرد...
- همه اش رو لطفا...
زن عریان شد.
- روی همین کاناپه دراز بکش. گاهی حرکتی انجام بده، غلتی، چرخشی...
زن مکثی کرد، نگاه پرسش آلودی به مرد انداخت، اما دستور را اجرا کرد.
مرد روی صندلی نشست و پا روی پا، به آن تکیه داد، سیگاری آتش زد و به تماشای زن پرداخت: خطوط و منحنی های تشکیل دهنده آن تن عریان با چرخش و حرکاتشان، گاه در امتداد و گاه بر خلاف جهت یکدیگر، برخی با انحنای کم، برخی با خمش بیشتر، تعدادی کوتاه، تعدادی کشیده و سرکش، ترکیب ها و افق هایی کم نظیر را در ذهن مرد پدید می آوردند. بازتاب نور قرمز بر پرنیان آغشته به رنگ گندم، و لغزش سایه های سیاه در عمق نور قرمز در سرتاسر طول آن منحنی ها، هارمونی نابی از خطوط و رنگها را خلق می کرد. زن حرکاتش را با عشوه خاص یک روسپی، موزون و بی قید و تحریک آمیز انجام می داد. انگشتان کشیده اش را، آنچنان که پیانیستی حرفه ای انگشتان جادویی خود را برای اجرای یک شاهکار، از کلاویه ای به کلاویه دیگر جابجا می کند، در امتداد منحنی های تنش می سراند، و حرکات پای چپش شعاع منحنی های پشتش را گاه گسترده تر و گاه بر دایره هایی با شعاع کمتر منطبق می نمود. گویی به آن نمایش بی نظیر ِ خطوط و سایه های پیش رونده در نور سرخ، حرکات منحنی هایی پی در پی باز و بسته شونده نیز اضافه شده بود.

مهم نبود چند دقیقه، اما تاتر خطوط و رنگها و نور و سایه، به اندازه دود شدن پنج سیگار طول کشید. واحد شمارش زمان، آنگاه که ثانیه ها به لذتی زیبایی شناختی بدل می گردند و تخیل آنچنان برانگیخته می شود که نگاه را، حس را و اندیشه را از سطحی ساخته شده از خطوط و منحنی ها به عمقی متشکل از کلبه ای کوهستانی در میان انبوه درختان کاج با دورنمایی از یک دریاچه سبز-آبی محصور میان انبوه شقایق های سرخ وحشی در کناره اش نگاشت می کند، به کلی دگرگون می شود: تعداد سیگارهای دود شده، تعداد قهوه های نوشیده شده...
مرد ته سیگار پنجم را که در زیر سیگاری چلاند، از روی صندلی برخاست و چراغ را روشن کرد. اسکناسی از جیب شلوارش بیرون کشید و روی میز کوچک، کنار زیر سیگاری قرار داد. به چهره شگفت زده زن نگاهی انداخت:
- ممنون. می تونی بری...

( تاریخ اولین نگارش آبان 78، تاریخ بازنویسی آبان 88 )

□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■

پی نوشت: بافت یا texture را می‌توان با تغییر تراکم، تکرار و ترکیب خطها، یا با ترکیب‌های مختلف تیره-روشنی و لکه‌های رنگ ایجاد کرد. همچنین استفاده از ابزارهای مختلف نقاشی بافت‌های گوناگونی می‌سازد. بافت‌های مختلف موجب حساسیت بخشیدن به سطح‌های گوناگون در اثر می‌شوند. هنگام مشاهده تابلو تنها تیرگی-روشنی‌ها دیده نمی‌شوند، بلکه حس بینایی و لامسه با هم ترکیب شده و نرمی، خشنی، سردی، سکون و … احساس می‌شود.

پی نوشت: دانلود بسته مربوط به پست.

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت16:36توسط ..:: سامان ::.. | |

معلم تاریخ: خوب بچه های عزیز! جلسات قبل در مورد دایناسورها و تاریخچه زندگی اونها صحبت کردیم. گفتیم که دایناسورها سالهای زیادی بر روی کره زمین زندگی می کردن. دایناسورهای گیاه خوار غول پیکر به طول 27 متر و به عرض 90 متر بودن. توضیح دادیم که دایناسورها به گروه خزندگان تعلق دارن، اما با خزندگان امروزی خیلی متفاوت بودن. دایناسورهای عظیم الجثه دندون های تیز و برنده و شاخ های وحشتناک داشتن. پتروداکتیل ها هم که پرنده هایی بسیار بزرگ بودن در اون زمان زندگی می کردن و بال های سخت و چرم مانندی داشتن. دایناسورها سالهای سال تنها حاکمان کره زمین به حساب میومدن، اما با وقوع انقلاب اسلامی ایران در سال 1357 به رهبری امام خمینی نسل اونها منقرض شد. در ادامه به این بخش مهم تاریخ کشور اسلامی عزیز و پر افتخار خودمون ایران می پردازیم...
شاگرد-1: آقا اجازه، پس ابوعلی سینا کی زندگی می کرده؟
معلم تاریخ: ابوعلی سینا که از شاگردان بزرگ مکتب اسلام بوده، در زمینه طب و ستاره شناسی هم کتاب های متعددی نوشته و از افتخارات کشور عزیز اسلامی ما ایرانه.
شاگرد-2: آقا اجازه، دایناسورها رو با چی نابود کردن، با کلاشینکوف؟
معلم تاریخ: نه عزیزم. به خاطر روحیه انقلابی و اسلامی ملت ایران به خصوص روحانیون دینی، اونها معتقد به ظلم علیه نسل دایناسورها نبودن، چون در آیین ما کشتن دایناسور به شدت نهی شده و حتی عملی حرام به حساب میاد. ولی در یکی از روزهای بهمن ماه سال 1357، دیکتاتور جهانخوار یعنی آمریکای جنایتکار شهابسنگ ِ اتمی خودش رو آزمایش کرد که باعث انقراض نسل دایناسورها شد...
□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■

پی نوشت-1: اخیرا طرحی دادن برای حذف نام  پادشاهان از کتب تاریخی مدارس...

پی نوشت-2: گیریم بی سواد احمقی بیاید از روی خود شیرینی تزی بدهد...

پی نوشت-3: بع ع ع ع ع...

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت13:43توسط ..:: سامان ::.. | |

خزان ِ پادشاه، با صلابت و مغرور، در بیرون از کلبه کوچک کوهستانی، سربازان سرخ و زردش را فرمان می راند تا منظم و با شکوه، رژه رونده، خِش کوبان، در میان هوی سهمگین باد ِ جارچی، آغاز حکمرانی پیشوای فصل ها را بر پهنه کوهستان اعلام کنند.
"داستاخیم پینوتسیوا" روی کاناپه رنگ و رو رفته ویلای کوهستانی در حالیکه ضبط صوت گوشه سالن کوچک روشن بود و موسیقی فضا را می آکند عکس های دور هم نشینی روز قبل را تماشا می کرد. ناگهان درب ویلا باز و "دیوانسون ماخیما" وارد شد. "داستاخیم پینوتسیوا" با تعجب نگاهی به او انداخت:
- هی! سلام مرد. فکر کردم برگشتی شهر. دیروز وقتی از جمع جدا شدی تا قدم بزنی و دیگه نیومدی گفتیم حتما برگشتی خونه. فهمیدیم که دوباره هوس تنهایی زده به سرت.
"دیوانسون ماخیما" پاسخ داد:
- صدای موسیقی منو به اینجا کشوند.
- پس حدسم درست بود. خونه نرفتی. بیا بشین عکسها رو با هم تماشا کنیم. جالب شدن.
"دیوانسون ماخیما" در حالیکه چهره اش از صدای موسیقی شاداب گشته بود روی کاناپه، کنار "داستاخیم پینوتسیوا" نشست و بلافاصله "داستاخیم" شروع به نشان دادن عکس ها نمود:
- این عکس رو نگاه کن. عمو مانیسخا ویتون ِ در حالیکه دست دخترشو گرفته. این عکس رو از دور ازشون گرفتم.
- غروب قشنگیه داستا.
- آره. عکس قشنگی شده. خودم از کار خودم خوشم اومد. وقتی تو غیبت زد عمو "مانیسخا ویتون" شام خورد و برگشت شهر. گفت هوای شبونه ی کوهستان برای دخترش خوب نیست. بعد از عمو بقیه هم یکی یکی رفتن. ولی من تصمیم گرفتم بمونم. دوست داشتم یه شب دیگه رو هم اینجا بگذرونم. هوای لعنتی کوهستان دیوونه کننده اس. کاش می شد اینجا بمونم، برای همیشه.
- ولی من می خوام بمونم.
- هه...! راستی تو کی رفتی؟ اصلا کجا رفتی؟ دیشب کجا بودی؟



"دیوانسون ماخیما" در حالیکه به عکس خیره شده بود گفت:
- فکر می کنم بعد از غروب بود...
بدون مکث در حالیکه به عکس خیره شده بود ادامه داد:
- این عکس فوق العاده اس داستا. کمی جلوتر از دشتی که عمو "مانیسخا ویتون" و دخترش ایستادن، اینجا، جنگلی با درختای انبوه سرو و چنار شروع میشه. نگاه کن، درست اینجا...
انگشت اشاره اش را روی عکس گذاشت:
- این چنار بلندو که پاییز لختش کرده می بینی، این ابتدای جنگله. یه کم که در جنگل پیش بری، اینجا، پشت این درختا، یه برکه کوچیک هست. دیروز غروب به برکه که رسیدم یه قایق قدیمی رو کنارش دیدم...
لحظه ای سرش را به سمت منبع موسیقی برگرداند، نفس عمیقی کشید، نگاهی به "داستاخیم پینوتسیوا" انداخت، لبخندی زد. ادامه داد:
سوار قایق شدم، وسط برکه بود که بدنه قایق به علت کهنه بودن از هم جدا شد، ته آب رفت و من غرق شدم...
□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■
پی نوشت 1- تمامی اسامی این داستان ساختگی ست.

 پی نوشت 2- حتی اگر پاییز را زیباترین فصل ها ندانم، بی شک آن را تنها فصلی می دانم که سزاوار حکمرانی بر دیگر فصول است.

 پی نوشت 3- این پست تقدیم به وبلاگ Cold Years  که همواره نوشته هایش را با بوی وینستون پایه قرمز دوست دارم.

 پی نوشت 4- دانلود موسیقی پست: peter_gabriel_sketch_pad_with_trumpet_and_voice

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت12:30توسط ..:: سامان ::.. | |

آن روز صبح، همه چیز برای مرد متفاوت بود. رخوت صبحگاهی اش بر خلاف همیشه، با شادی غریبی در آمیخته بود. زنگ ساعت رومیزی به صدا در نیامد و او را به موقع بیدار نکرد. در همان حالت سیگاری کشید و سپس از تخت خارج شد. در برابر آینه دستشوئی که صورتش را می شست لغزش آب بر روی پوست صورتش را سبکتر، خنک تر، انگار از جنسی جز روزهای دیگر، حس می کرد. به خوردن صبحانه میلی نداشت. دوش گرفت، قهوه ای نوشید و کت و شلوارش را به تن کرد. هنگام خروج نگاهی به ساعت مچی اش انداخت: "حداقل با دو ساعت تاخیر به شرکت می رسم. پس ده دقیقه فرق چندانی نداره."
 پنجره را گشود. نسیم خنک صبحگاهی، عشوه کنان جستی به درون زد و بوسه ای بر صورتش نشاند. به سمت پیانوی وسط سالن رفت، در فاصله میان پنجره و پیانو غژ غژ کفش های چرمی اش هنگام گام برداشتن بر کفپوش سالن برایش همانند پیش درآمدی روح نواز به گوش می رسید. پشت پیانو نشست و بی اختیار شروع به نواختن مارش ِ فانرال از سونات ِ اپوس ِ سی و پنج ِ شوپن در سی-فلت مینور نمود. از پیرزن آپارتمان طبقه پایین که همیشه از صدای پیانو شکایت داشت و هر بار که مرد شروع به نواختن می نمود سرش را از پنجره بیرون می کرد و فریاد میزد خبری نشد. نواختن را که تمام کرد برخاست، سوئیچ ماشین را برداشت و از آپارتمان بیرون رفت. وارد پارکینگ شد، ریموت را به سمت درب گرفت و دگمه اش را فشاد داد. درب باز نشد. دوباره امتحان کرد، باز هم اتفاقی نیفتاد...
" مهم نیست، اصلا ترجیح می دم قدم بزنم."

رفتن به شرکت را فراموش کرد و تا حوالی ظهر که بی هدف در شهر پرسه می زد از سوی شرکت هیچ تماسی برای اطلاع از عدم حضورش گرفته نشد. ظاهرا کسی نگرانش نبود. کمی تعجب کرد. با این حال به قدم زدن بی هدفش تا اوایل شب ادامه داد. شبها، شلوغی خیابان ها را دوست داشت. جنب و جوش و هیاهوی عابران و رانندگان که حتی در شلوغ ترین ساعات روز، انگار که تمامی آن همهمه و شلوغی حالتی اجباری، رنگی خاکستری و بویی از کار و شغل داشته باشد، دیده نمی شد، اما در رفت و آمدهای شب، در نگاه رهگذران، گام هایشان، لبخند مردان پشت فرمان به زنان کنار دستشان و صدای خنده هایی که سرچشمه ای نامعلوم در مخلوط نور و تاریکی و همهمه شبانگاهی شب ِ شهر داشت  فضای خیابان ها را می آکند برایش لذت بخش بود. حوالی ساعت 10 شب در حالیکه بر روی گذرگاه باریک عابرین پیاده ی یک پل بزرگراهی گام بر می داشت لحظه ای ایستاد تا سیگاری روشن کند. فندک فلزی طلایی رنگش با طرح دولفین را از جیب خارج کرد و درب آن را گشود. صدای کشدار و زیر ِ دینگ ِ درب فندک، پس از رقصی چند صدم ثانیه ای در هوا و پرسه ای کش و قوس دار در فضا و مضاعف کردن لذت روز رخوت ناکش در کنار غژغژ کفش و مارش مسحور کننده شوپن و بوق ماشین ها و هیاهوی مردم غمگین ِ روز اما شاد ِ شب، در میان دیگر نواها گم شد. سیگار را روشن کرد. عابرین نیز همچون ساعت کنار تخت، درب پارکینگ و پیرزن غرغرو هیچ توجهی به حضور مرد نشان نمی دادند. حتی برخی شان تنه زنان از کنارش عبور می کردند.

به وسط پل که رسید به تماشای گذر ماشین ها پرداخت، لحظه ای نگاهش به میانه بزرگراه افتاد. آرام آرام چیزی از اعماق، از تاریکی ِ نه چندان دور ذهن، شروع خودنمایی کرد و در برابر دیدگانش رنگ گرفت، به لرزه افتاد، نیرویی او را در جا خشکاند،  ضربان قلبش بالا رفت. ناگهان عناصر صحنه ی شب قبل، تک تک، در زمانی کوتاه، در ذهن مرد کنار یکدیگر قرار گرفت: مرد با سرعت در اتوبان می راند، به اتوموبیل قرمز رنگی رسید که زنی آن را میراند. در حالیکه از سمت چپش می گذشت تا از آن عبور کند نگاهی به زن راننده انداخت. زن نیز رویش را به طرف او برگرداند. مرد لبخندی زد. آخرین صحنه زندگی اش زنی بود که به او لبخند می زد. مرد بیش از چند متر از اتوموبیل زن جلوتر نرفته بود که به ابتدای پل رسیدند. مرد برای یک لحظه کوتاه سرش را به جلو برگرداند، متوجه شد با شتاب به ماشینی که سرعت بسیار کمی داشت نزدیک می شود، بی اراده و به سرعت فرمانش را به راست چرخاند، به شدت با اتوموبیل زن برخورد کرد، هر دو اتوموبیل از بزرگراه خارج شدند و ازبالای پل به پایین سقوط کردند...
مرد خشکش زده بود، سیگار از گوشه لبانش روی سنگفرش افتاد، احساس یخ زدگی می کرد، دیگر متوجه عابرانی که از درون تنش عبور می کردند نبود، و نه ساعت کنار تخت، نه پیرزن طبقه پایین، نه نداشتن تلفن از شرکت، و نه بی توجهی ِ درب پارکینگ. او مرده بود. هیچ کس مرده ها را نمی بیند و خیلی زود هیچ کس مرده ها را به یاد نمی آورد.
ناگهان برای اولین بار از لحظه بیدار شدن آن روز صبحش، سنگینی نگاهی را پشت سر خود حس کرد. به آرامی برگشت. زن را دید که به او لبخند می زد.
====================================     
پی نوشت: یکی از شاهکارهای فردریک شوپن، مارش فانرال ( مارش خاکسپاری ) از سونات اپوس 35 در سی-بمل-مینور است. صحنه های این مینیمال در حالیکه در خلسه گوش سپردن به آن مارش معلق بودم به ذهنم رسید.

دانلود مارش فانرال Funeral March, Sonata OP. 35


+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت11:59توسط ..:: سامان ::.. | |

امسال سفرهای کاری ام کاهش چشمگیری داشت. آخرین آنها، سفر یک روزه ام به بندرعباس بود. در این پست قرار نیست وقایع نگاری یا خاطره نویسی کنم. اما سفر امروزم به بندرعباس یک سفر کاملا معمولی بود و درست به همین خاطر است که دوست دارم توصیفش کنم. شاید اشکال کار ما در این است که اغلب به دنبال وقایعی خاص در زندگی می گردیم و لذت یا موفقیت را تنها در آنها جستجو می کنیم، همانند اکثر نویسنده ها که اغلب اوقات برای خلق یک اثر، به دنبال پدیده ای جدید و ناب می گردند. جالب اینجاست که آن مردم یا این نویسنده ها حتی هیچ تعریف گویا و مشخصی از یک واقعه خاص یا یک حادثه مهم ندارند و در حالیکه همه عمرشان را صرف جستجوی آن در زندگی می نمایند، زمانی فرا می رسد که بدون لمس واقعه ای خاص، عمرشان را تمام شده میابند. این در حالیست که بزرگ ترین لذت ها و بهترین آثار، آنهایی هستند که ریشه در ساده ترین و معمولی ترین وقایع دارند. دوست ندارم زندگی ام را صرف چنین جستجوی احمقانه ای کنم. بر خلاف تصور، لذتی که سرچشمه اش حادثه ای غیرقابل پیش بینی و به ظاهر بی اهمیت است می تواند آنچنان بر اندیشه، احساس و حتی اعتقاد تاثیر گذارد که گاه دیدگاه ما را نسبت به گونه زیستن مان در جهت روشن ترین و سبک ترین ایدئولوژی ها، به کلی تغییر دهد.
ساعت 7 صبح هواپیما در فرودگاه بندر به زمین نشست، کارم را تا پیش از ظهر به پایان رساندم و فرصت کردم تا با وجود هوای گرم و شرجی یک ساعتی در کناره خلیج فارس و کمی نیز در شهر، تنه به تنه ی مردان و زنان آفتاب سوخته، قدم بزنم. در هر صورت قرار نبود این یک سفر تفریحی، گردشگری یا چیزی مثل آن باشد. به قول آلبر کامو که فکر می کنم در شاهکار بی نظیرش طاعون خوانده باشم، راه ساده برای آشنایی با یک شهر این است که انسان بداند مردم آن چگونه کار می کنند، چگونه عشق می ورزند و چگونه می میرند و من در خلال یک سفر یک روزه و هوای گرم و شرجی که حضورش را مقتدرانه بر در و دیوار شهر و چهره های تیره و عرق ریزان مردمش تحمیل می کرد، فرصتی برای سیر و اندیشه در کار و عشق و مرگ مردم نداشتم.
پس از پایان کارم، یک ساعت به غروب وقتی به پای هواپیما رسیدم تا به تهران بازگردم متوجه شدم که این سفر نیز تمام شد در حالیکه واقعه مهمی روی نداده بود. از پلکان هواپیما بالا رفتم تا در آستانه در ورودی قرار گرفتم.
مسلما تماشای بال هواپیما، بالای پلکان و در آستانه در ورودی در هنگام سوار شدن و ناگهان احساس نیاز به شمردن تعداد پنجره هایی که روی بال واقع شده اند، به خودی خود واقعه مهمی نیست اما گاهی در دنیا لذت هایی متفاوت از آنی که همیشه تجربه اش می کنیم، متفاوت با لذت تماشای یک فیلم نوآر مملو از چهره های فرد مک مورایی یا لینو وانتورایی یا هم آغوشی با یک زن زیبا روی و یا خوردن بستنی شکلاتی در گرمای تابستان به سراغمان می آید، لذتی همانند آنچه که امروز از طریق یک عمل بی اهمیت و پوچ، همچون شمردن تعداد پنجره های روی بال هواپیما به سراغم آمد. این شادی و لذت لحظه نخست، در طول سفر نیز با پدیده هایی دیگر امتداد یافت. همواره عناصری بس بی ارزش تر از عنصر اولیه ی بی دلیل شادی بخش روح در یک بازه زمانی، آن شادی نخستین را امتداد می دهند: پرواز که آغاز شد چراغها را خاموش کردند. سالن نیمه تاریک هواپیما که تنها منبع نورش تک و توک لامپ های کوچک بالای سر صندلی ها بود که برخی مسافران فراخور نیازشان روشن کرده بودند، بخار سفید رنگ اکسیژن که از شبکه های خروجی واقع در بالای سر صندلی ها خارج می شد و در برخوردش با نور لامپ ها، گویی مرد نامرئی در زیر دوش آب، خودش را نمایان می کرد، حضور مهمانداران که همواره در رفت و آمد بودند و طبق عادت یا وظیفه، در هر صورت لبخند می زدند، تماشای هارمونی رنگ قرمز دستمال کاغذی وشلوار جین سورمه ای رنگم و مرور دوباره داستانک های "روزی همچون روزهای دیگر" گارسیا مارکز لحظات نابی را برایم رقم زد. همچنین غروب، صحنه دل انگیزی داشت، ابرهای انبوه گسترده شده در زیر هواپیما که کاملا سیاه به نظر می رسیدند به دشت وسیعی در تاریکی شب می ماندند و این سیاهی یکدست در افق، با نوار نارنجی رنگ غروب به آبی ِ شفق آسمان متصل می شد.
هواپیما که نشست گارسیا مارکز و روزنامه ایران را که سطور بالا را جسته گریخته با خودکاری که از مرد سبیلوی کناری ام قرض کرده بودم رویش نوشته بودم - و فکر نمی کنم که این روزنامه به هیچ درد دیگری بخورد- برداشتم و به همراه کیف دستی ام به سمت درب خروجی هواپیما رفتم. هوا کاملا تاریک شده بود، بر بالای پلکان، لحظه ای برگشتم و دوباره نگاهی به بال هواپیما انداختم، پنجره های روی بال چشمک می زدند، اما اینبار این خودنمایی نه به خاطر شوق ِ بی دلیل من به شمارششان که به دلیل نور داخل هواپیما بود. لبخندی زدم و به سمت پایین حرکت کردم. از فرودگاه که خارج شدم سیگاری روشن کردم. تاکسی گرفتم. از فردا روزمره گی هایم آغاز می شد....

پی نوشت _ زمان سفر: اوایل شهریور 88

پی نوشت _ چقدر این پست از ف.کـ. را دوست داشتم.

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت17:18توسط ..:: سامان ::.. | |

برخی روزها رنگین کمانی اند،
متفاوت اند،
ارزش آن را دارند که یک پست وبلاگ را به آن اختصاص بدهیم،
که با وجود سختی ِ تحمل ِ زیستن در کنار روزمره گی ها، می توانیم از شدت شادی گریه کنیم.
امروز برای من از آن دست روزهاست.
امروز حتی ارزش آن را دارد که تک تک جزئیات اطرافم را توصیف کنم،
حتی پوچ ترین و بی ارزش ترینشان را،
حتی لباس تنم را،
مثلا امروز شلوار جین تیره، کفش قهوه ای سوخته و پیراهن سبز پوشیده ام،
یا مثلا امروز منشی شرکت بالاخره بعد از شش بار رد شدن در امتحان رانندگی، قبول شد...
برای من امروز حتی سخیف ترین و بی ارزش ترین ترانه ها هم که در روزهای دیگر از شنیدنشان دچار تهوع می شدم قشنگ اند، حتی، ساسی مانکن.
قهوه امروزم رنگش متفاوت است.
( سامان، چهارشنبه یک مهر هشتاد و هشت، پشت میز کار، در حال نوشیدن قهوه )

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت12:33توسط ..:: سامان ::.. |

S h o u l d   I   k i l l   m y   s e l f , o r   h a v e   a   c u p   o f   c o f f e e ?




پی نوشت : ذهن های خلاق رو دوست دارم: نقطه جوش

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت14:34توسط ..:: سامان ::.. | |

تیغ را در دست راستش گرفت،
سپس به آرامی آن را بر روی رگ دست چپش قرار داد،
پیش از هر حرکتی به آینه روبرویش نگاهی انداخت.
+ می دونی مرگت چه زمانی فرا می رسه؟
- چه زمانی؟
+ وقتی فراموش بشی.
- سالهاست زنگ تلفنم به صدا در نیومده.
نگاهی به تیغ کرد. لبخند تلخی روی لبهایش نقش بست.
تیغ را دور انداخت. شروع به نوشتن کرد...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت10:3توسط ..:: سامان ::.. | |

برخی وقایع تصادفی آنقدرها هم که فکر می کنیم تصادفی نیستند. مثل اینکه در برجی 25 طبقه درست در همان طبقه که تو در آن ساکنی در آپارتمان کناری، فاحشه ای زندگی کند که دیوار میان اتاق خواب او و اتاق کار تو آنچنان نازک باشد که هر شب صدای ناشی از لمس کلاویه های پیانو توسط انگشتان تو به همان راحتی وارد خانه زن شود که ناله های او هنگام لمس تنش توسط غریبه ها به گوش تو می رسد.
شنبه ها و سه شنبه ها صبح برای تحویل دادن سفارشات آهنگسازی ام از آپارتمان خارج می شدم و تا پیش از اینکه آفتاب ِ تابستان که زودتر از همیشه خود را به میانه آسمان می رساند و تشعشعات سوزانش را بر سر شهر روانه می کرد گرمای هوا را غیر قابل تحمل کند به خانه بر می گشتم. در بازگشت وقتی وارد راهروی نیمه تاریک طبقه بیستم که آپارتمان من و زن روسپی در آن واقع بود می شدم، راهرو از عطر تنش آکنده بود چرا که درب ورودی آپارتمانش در آن ساعت خاص همواره نیمه باز بود و من آنزمان هیچگاه دلیل آن را متوجه نشدم. این تلاقی همیشگی که هر هفته تکرار می شد در حافظه ام مانند رویدادی طبیعی و هر روزه به عادت تبدیل گشته بود، آنچنانکه شنبه ها و سه شنبه ها همینکه از رختخواب بیرون می آمدم، پوشه قرمز رنگ حاوی صفحات نت ِ قطعات سفارشی ام و عطر تن زن، همچون پدیده هایی واحد، همزمان و جدا ناپذیر به ذهنم وارد می شد و طبق عادتی تثبیت شده، انتظار داشتم روزهای شنبه و سه شنبه افزون بر گرمای داغ تابستان که از آسمان می بارید عطر تن زن نیز، پخش شده در سراسر شهر، به مشام برسد به گونه ای که تصور تحویل پوشه قرمز رنگ سفارشاتم در روزی بدون حضور آن عطر برایم ممکن نبود و با وجود اینکه این عطر فقط در بازگشت به خانه به مشامم می رسید اما از همان ابتدای صبح حسش می کردم. تنها روزهایی که خارج از برنامه کاری بیرون می رفتم تا هوایی بخورم یا ساعتی را در کافه ای دنج بگذرانم در بازگشت می دیدم که درب آپارتمانش بسته است.

در بعد از ظهر گرمی که روی قطعه ای به نام "یک قطره سکوت" مشغول کار بودم صدای زنگ در به گوش رسید. با بی حوصلگی، در حالیکه انتظار حضور کسی را در آن لحظه نداشتم به سمت درب آپارتمان رفتم. سابقه نداشت کسی در آن روزها و ساعات، بدون هماهنگی به سراغم بیاید. درب را که باز کردم زن را دیدم، در حالیکه پابرهنه در برابر درب ایستاده بود و شنل قرمز رنگی را به دور بدن عریانش نگاه داشته بود.
- می خواستم این یکی رو از نزدیک گوش بدم.
لحظه ای خیره به او ماندم و چیزی نگفتم. متوجه نگاه متعجبم شد.
- میشه بیام تو؟
در را برایش گشودم. وارد شد. از مقابلم که گذشت بلافاصله عطر روزهای شنبه و سه شنبه را بازشناختم. به مبل غول پیکر سبز رنگ مخملی کنار پیانو اشاره کردم. نشست.
- قهوه؟
سرش را به نشانه نفی تکان داد.
پشت پیانو قرار گرفتم و شروع به نواختن کردم.
وقتی قطعه به پایان رسید رویم را به سمتش برگرداندم. بلند شد، شنل قرمز رنگ را با بی قیدی ذاتی و تحریک آمیز یک زن هرزه رها کرد تا به کف اتاق بیافتد. به سمتم آمد...
سه روز و سه شب بی وقفه نواختم، سه روز و سه شب آنچه را مردانی غریبه با ناشیگری تمام اجرا می کردند، من، با قطرات سکوت، نه بر روی کلاویه های خشک و سنگین پیانو که بر روی منحنی های لطیف و سبک تن او بدون لحظه ای وقفه نواختم.
بعد از آن بعد از ظهر گرم ِ یکشنبه، نوازندگان ناشی، هر روز پس از آنکه دقایقی پشت درب آپارتمان زن منتظر می ماندند نومیدانه باز می گشتند...

پی نوشت: A D r o p o f S i l e n c e

+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت14:1توسط ..:: سامان ::.. | |

قطـ ـ ـ ـارها همیشه به مقـ ـ ـ ـصد نمی رسند، در عین حال سفر با قطار دوست داشتنی ست و گاهی تماشای دخـ ـ ـتـ ـ ـرکان روستایی زیباروی شیرفروش در مسیر رسیدن به شهر ساحلی بالبک لذت بخش تر از گذراندن تعطیلات در آنجاست...
مرد روی نیمکت کنار ریل، در ایـسـ ـ ـتگاه راه آهن منتظر قطار بود،
این شاید یکی از مهم ترین سفرهای کاری اش به حساب می آمد،
سفر با قطار را دوست داشت، به خاطر همان دخترکان شیرفروش روستاهای اطراف مسیر.
قطار به ایسـ ـ ـتگاه رسید، مرد حرکتی نکرد، نگاهی به چمدانش انداخت،
مسافران همه سوار شدند، کسی در ایستگاه نماند،
آخرین اخطار از بلندگوی ایسـ ـ ـ ـتگاه به گوش رسید:
"از مسافران قطار مدرن و با امکانات ما به مقصد بالبک تقاضا می شود عجله کنند، در ضمن این قطار سریع السیر است و برای تماشای دخترکان شیرفروش توقف نخواهد داشت، البته پـ ـ ـنـ ـ ـجره ها به اندازه کافی بزرگ هستند که بتوانید لحظه ای تماشایشان کنید و دستی برایشان تکان دهید..."
مرد لبخندی زد، خودش را بیشتر بر روی نیمکـ ـ ـ ـت رها نمود، دستش را داخل جیب داخلی پالتویش برد و سیگاری خارج کرد. گاهی باید از قطار جا ماند.
تا زمانی که قطار در دید بود در ایستگاه ماند، پس از آن بلند شد و از ایستگاه خارج شد.


----------------------------------------

پی نوشت 1: تقدیم به کلاویه بی صدا که این پست با الهام از آخرین پست او شکل گرفت.

پی نوشت 2: آن شب سس ها را در سطل زباله ریختم، امشب را لحظه شماری می کنم برای سالاد فصل...

پی نوشت 3: در هر صورت اگر سوار قطار شدی از منظره لذت ببر ( c l i c k o n t h e p i c ).

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت12:11توسط ..:: سامان ::.. | |

1- سال 1945 میلادی مصادف با 1382 خورشیدی، بر بالای ساختمان ویرانه بلندی پشت پنجره قرار گرفتم، در حالیکه دستانم از ترس و اضطراب می لرزید تلاش داشتم خونسردی ام را حفظ کنم. کارابین دوربین دارم را به پایین نشانه رفتم و افسری آلمانی را که به مسلسلچی ها که نیروهای روسی را هدف گرفته بودند دستور شلیک می داد نشانه رفتم و شلیک کردم...
2- گاهی از خود می پرسم که چرا سالها پیش که بازیهای کامپیوتری بخش گسترده ای از زمانم را به خود اختصاص می داد، بازی های ژانر جنگ های جهانی همانند Call Of Duty را با عشقی چند برابر نسبت به دیگر بازیها انجام می دادم. برای وصف لحظات غرق شدنم در بازی، "عاشقانه" توصیفی حقیقی ست و گذرم در میان دشت های سبز مرزهای اروپا یا شهر های ویرانه سال 1945 لطافتی همچون موسیقی خود بازی داشت.

3- امروز که مقاله ای درباره مارشال پتن فرانسوی می خواندم ( مجله شماره 1102 روزانه ) با تماشای عکس هایی از او در یونیفورم نظامی در لحظه دیدارش با هیتلر و صحنه هایی از جنگ جهانی اول و دوم، هنگامی که بیماری تماشای افقم شدت گرفت پی بردم که رابطه ای میان این بیماری و غرق شدن در گذشته وجود دارد.
4- سرچشمه حسی که با دیدن تصاویر مارشال پتن در وجودم رسوخ کرد، درست همانی بود که پس از خیز نگاهم از فراز قلعه شاهزاده لینکنشتاین در میان کوه های آلپ و آنگاه جهش از بلندای درختان و خط الراس کوه های آلپ و اوج گیری به سمت آسمان آبی، نیرویی ماورایی را در درونم خلق کرد و بیماری ام را دوباره شدت بخشید. و این سرچشمه شگرف، گاه آنچنان تصویر سازی و رویا پروری ام را در لحظه تماشای آن افق، آن عکس یا منظره یا انجام بازی، تحریک و بیدار می کند، که از محیط فیزیکی ای که در آن قرار دارم به طور کامل خارج می شوم و ناله سنگریزه های خرابه های برلین ِ 1945 را زیر چکمه هایم می شنوم، خود را در کنار مارشال پتن می بینم در حالیکه غرق تماشای پرزهای پالتوی نظامی و استشمام اودکولونش هستم، و یا در کلبه ای بر فراز قله های آلپ در نزدیکی قلعه لینکنشتاین در حال تماشای منظره ناب زمستان کوهستان از پنجره و دود کردن سیگار و نوشیدن قهوه هستم.

پی نوشت: این پست توصیفی کوتاه از یکی از شگرف ترین و لذت بخش ترین حالات روحی من است...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت16:34توسط ..:: سامان ::.. | |

چند روز پیش که کنسرتی از مندلسون را با اجرای ارکستر فیلارمونیک برلین در ناحیه ای تاریخی از شهر آتن در یونان تماشا می کردم، ناخودآگاه از دنیای فیزیکی اطرافم خارج شدم و خود را رها شده در مسیر تکامل نت ها در آن اجرای باارزش یافتم: از لحظه تولدشان آنگاه که آرشه ای می سرید، یا نفسی می دمید یا انگشتی کلاویه ای را می فشرد تا هم آغوشی و عشق بازی و رقصشان در آن فضای آغشته به بوی تاریخ و در آخر آمیزشی مقدس با گذشته و نفوذ به درون دیوارها و ستون های آن خرابه های یونان باستان. با خود اندیشیدم که این بنای قدیمی چند هزار ساله، چه فراوان انگیزه دارد برای جنگیدن، مقاومت کردن و پابرجا ماندن در برابر گذر ویرانگر زمان. آنگاه که طنین حرفه ای ترین اجراهای عظیم ترین آثار موسیقی جهان، از سمفونی های طوفانی بتهوون تا نیایش های مس گونه موتزارت فضای آن پسماند های مقدس را با عشوه های غرور آلود می آکنند، و پس از لحظاتی عشق بازی در لا به لای شکاف سنگ های بنا نفوذ می کنند، این، ترکیب ناب، ترکیب تاریخ و موسیقی، ترکیب نوا و نما، ترکیب سنگ های آهکی چند هزار ساله بنا و سنگ های موسیقایی "خرابه های آتن" بتهوون است که آن ویرانه های باستانی را اینگونه مستحکم و پابرجا نگاه می دارد. در اینصورت چگونه این بنا می تواند همه این تمناهای پایداری و مقاومت را نادیده انگارد و تسلیم گذر زمان، رو به سستی و زوال نهد؟ پس از این اندیشه بود که به یاد بناهای با شکوه چندین هزارساله تمدن ایران، تخت جمشید و دروازه ملل و پاسارگاد و طاق بستان و... افتادم. آنگاه همه آن بناهای تاریخی ایرانی در نظرم جاندارانی در حال جان دادن نمود یافتند که تصور وضعیت رقت بارشان موجب شد قطره اشکی از چشمانم جاری شود. وقتی خود را جای دروازه عظیم ملل تخت جمشید قرار دادم که زمانی با شکوه ترین مراسمات تاریخ تمدن بشری و ورود بزرگترین سران و پادشاهان جهان را شاهد بود و امروز به ناچار حکومتی سراسر تحجر و تاریخ گریزی را که به بهانه مذهب تیشه بر ریشه تاریخ خود می کوبد، نظاره گر است، این پرسش غم انگیز در ذهنم نقش بست که این بناهای عظیم ایرانی به کدامین دلیل و امید و انگیزه زنده اند. آنگاه "ای کاش" هایی بر ذهنم جاری شد که حتی اگر امید داشته باشیم که در سالیان دور تحقق می یابند، اینکه تا آن زمان دیگر اثری از این آثار باقی نمی ماند اندک شادی همان امید را هم از بین می برد: ای کاش در ایران هم شاهد برگزاری کنسرت های بزرگ جهانی، در کناره دروازه ملل یا در دامان آرامگاه پاسارگاد بودیم تا آنها هم بهانه ای برای ادامه زندگی می یافتند. ای کاش روزی شاهد برگزاری قطعات ناب و سمفونی های با شکوه سنتی ایرانی توسط ارکستر ملی مان، یا اجرای سمفونی خرابه های آتن بتهوون در کنار خرابه های تخت جمشید بودیم، تا با ترکیب ناب موسیقی و تاریخ آنگونه که با حسرت در ارکستر آتن دیدم، اینجا نیز روحی فرمند، غبار فرمناک چند صد ساله تک تک سنگ بناهای تخت جمشید را بشوید و نیرویی تازه در آن بدمد. ای کاش روزی نجوای گنجشکک اشی مشی فرهادها را در حالیکه پشت پیانو نشسته اند و با بی قیدی و آرامش تمام نوای پیانو، آواز و سوت را در هم می آمیزند، در کنار بنای نورپردازی شده پاسـ ـ ـارگاد می شنیدیم تا این بنای با شکوه به جای تحلیل رفتن در مرگ تدریجی به هزاران سال ِ آینده زندگی اش امیدوار باشد. ای کاش...
به یاد جمله ای از فیلسوفی یونانی می افتم: ملتی که تاریخ خود را به فراموشی بسپارد محکوم به فناست...



پی نوشت: این پست درد دلی بود و بس...

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت15:27توسط ..:: سامان ::.. |